شازده کوچولو فرمانروای قلب من

شازده کوچولو فرمانروای قلب من

بستن
تبلیغات در نی نی وبلاگ


فرمانروای قلب من بینوا تویی shine heart  تنها انیس ومونس تنهایی ام تویی

روشنگر دل تاریک و سرد من  shine heart  تنهارفیق وهمدم و همکاسه ام تویی              

نامت میان سینه من نقش بسته استshine heart  در آسمان ذهن و خیالات من تویی

گاهی پرستشت کنم همچون خدای خود  shine heart  تنها خدای این دل وامانده ام تویی

 سر گر دهم بپای تو سر را چه قابل استshine heart سردار سر زمین دل من فقط تویی

حبت میان این دل من رخنه کرده است shine heartمن میپرستمت که مظهر عشق و وفا تویی

نازم به اینهمه اقبال و بخت خوش   shine heart     تنها ستاره اقبال من تویی

         

 

نوشته شده در دوشنبه 12 / 10 / 1390ساعت 10:37 PMعاشقانه ای از مامانی|

سلام پسر کوچولوی من

ساعت 6 امروز صبح مانا با باباییت تماس گرفت و خبر داد که بابابزرگ من فوت کرده.

ما الان داریم راه میافتیم به سمت شهر من برای مراسم خاکسپاری بابابزرگم.

روح همه رفتگان شاد.

 

نوشته شده در چهارشنبه 3 / 12 / 1390ساعت 8:34 AMعاشقانه ای از مامانی| |

سلام پسر شیرین زبونم

امروز صبح بابایی رفت تهران چون جلسه داشت و من هم از 5 صبح که همسری رفت بیدارم.

گل پسری تا ساعت 11.5 خوابید و حسااااابی لذت برد ، نوش جونت مادر.

وقتی از خواب پا شدی دیدم زیر چشمات بدجوری گودی افتاده و کلا صورتت به هم خورده ست.

توی مدتی که مریض بودی خیلی ضعیف شدی ، خلاصه دست به کار شدم و صبحانه کره و عسل

و گردو بهت دادم (البته زمان ناهار بود) بعدش کلی بادوم زمینی خوردی به همراه آب آناناس(پسری میگه

ناناناس) الان هم میخوام بهت ماهی ازون برون (که همیشه سفارش میدیم برات میارن ) بدم.

دیگه جونم برات بگه از صبح افتادم به جون آشپزخونه و دارم تکونش میدم .

وسایل سفر هم تا حدودی آماده ست . خداکنه رفتنمون بشه جمعه که من بتونم به همه کارهام

برسم . دیروز مامان بزرگت نوبت دکتر داشت و نشد بریم طلا بخریم ، بابابزرگت هم که کوتاه نمیاد

میگه حتما من (خودم، مامانتچشمک) باید برم و بخرم ، تازه مامان بزرگ میخواد بدون اینکه همسرش

بدونه با ما بیاد و یه تیغی به جیب بابابزرگ بزنهعینک من هم که جرات نمیکنم روی حرف

پدر شوهر مادر شوهر حرف بزنمخجالت خلاصه این یکی از چندتا کاریه که مونده و باید انجامش بدم.

ان شاالله که فرصت داشته باشم.

تا بعد..................بای بای

نوشته شده در دوشنبه 1 / 12 / 1390ساعت 3:37 PMعاشقانه ای از مامانی| |

سلام

این روزها خیلی سرم شلوغه

دیروز عصر من و بابایی رفتیم دندونپزشکی و خوشبختانه من فعلا صاحب دندون شدم.

امروز صبح پسری رو بردم دکتر ، دکترش گفت لوزه های محمدرضا به طور طبیعی بزرگه و این به تنهایی

مشکلی نیست ولی اگر عفونتهای مکرر داشته باشه و یا باعث عفونت گوشش بشه و ... اون موقع باید

دنبال راه حل باشیم . شکر خدا در حال حاضر مشکلی نداره. یه سری دارو هم برای احتیاط نوشت که با

خودم ببرم کربلا که اگر خدای ناکرده سرماخوردگی و ... پیش اومد مشکل دارو نداشته باشم. بعد از

دکتر هم رفتیم خرید ، البته محمدرضا به خاطر سردی هوا اجازه نداشت از ماشین پیاده بشه برای همین

هم پدر و پسر توی ماشین بودند و بنده خرید میکردم.

از سوپر مارکت که یه دنیااااااااااااااا چیز میز خریدم که با خودم ببرم بعد هم رفتم کلی ترشی و سبزی

ماست خریدم .

بعد از ظهر قراره من و پسری و بابایی به همراه مامان بزرگش بریم سرویس طلا برای عروسمون بخریم.

من هم باید کاموا بگیرم که توی کربلا حوصله ام سر نره.

این پست کلا شد چی بخریم................

و اما از حال و هوا بگم :

من که دلم داره پر میکشه برای کربلا ولی دلم برای اطرافیانم میسوزه همچین با حصرت بهم نگاه

میکنن ، هر کی بهم میرسه با یه آهی میگه خوش به حالت...............

الهی که قسمت همه آرزومندان بشه. آمین .

باز هم میام و مینویسم.

تا بعدبای بای

نوشته شده در يکشنبه 30 / 11 / 1390ساعت 3:22 PMعاشقانه ای از مامانی| |

سلااااااااااااام

محمدرضای نازم ببین چه مامان شجاعی داری!!!

نیم ساعت قبل با رعایت کامل مسائل بهداشتی بخیه های جای دندونم رو خودم در آوردمتشویق

آفرین به خودممژهبغل

امروز عصر من و بابایی نوبت دندونپزشکی داریم( دکترمون قراره عید با خانواده ش برن استانبول ، به

باباییت گفتم احتمالا امشب خرج سفرش رو در میارهخنده) من که قرار شده به جای پلاک که دیگه قدیمی

شده و آزار دهنده ست برای دندون جلو ، از یه روشی به نامههههههههه اٍ اسمش چی بووووووووووود

FRC اگه اشتباه نکنم ، استفاده کنم . باباییت هم دو تا از دندونهاش کار داره(نمیدونم چیکار داره!!چشمک)

خلاااااااصه امشب کلییییییییی درگیر دندونیم.

و اما دیروز عصر رفتیم خرید و بنده فقط وقت کردم برای خودم خرید کنم ، شرمنده ام امروز از خجالت

شما در میام . بعد از شام هم رفتیم خونه ی به قول پسری عمه جون کوچیکه و پسری حسااااااااابی

با امیرسینا و محمدطاها (پسرعمه هاش) بازی کرد.

خب دیگه باید برم به کارام برسم .

                  دوستت دارم یه دنیاااااااااااااااااااااااااااااااااااا

نوشته شده در شنبه 29 / 11 / 1390ساعت 11:20 AMعاشقانه ای از مامانی| |

سلام گل پسرم

از این چند روز برات بگم:

سه شنبه ظهر رفتی پیش مانا و من هم رفتم و دندونم رو کشیدمآخ

چهار شنبه نهار خونه مامان بزرگ بودیم و شام رفتیم خونه عمه جون بزرگه که برای خواب

هم بریم پیش مانا ، چون صبحش بابایی آزمون ارشد داشت و باید از اون مسیر می رفتیم.

پنج شنبه صبح زود من و بابایی عازم شهری شدیم که محل برگزاری آزمون بود . توی مدتی که

بابایی داخل دانشگاه بود من توی ماشین یه پتو انداختم رو پاهام و موزیک گوش کردم و یه چرت خوابیدم.

بعد از اون هم رفتیم بازار گردی (فروشگاههای شیکی داره اونجا) حالا فکر کن من بی دندونخندهقهقهه

حاضر هم نبودم از ماسک استفاده کنمزبان خلاصه رفتیم برای پسری کلییییییییی کتاب خریدیم.

یه ساعت شیک هم برای بابایی هدیه گرفتم و از همه مهم تر یه چمدون خیلی خوشگل

(و البته گرون یول) برای پسری گرفتم که در زمان سفر چمدون مخصوص خودش داشته باشه .

و اما مهم ترین قضیه این چند روز اینه که با وجود ورم لوزه پسری ولی خر خر هاش کاملا قطع شده

و مشکل تنفسی نداره . فردا میخوام دوباره ببرم دکترش ببینتش تا خیالم راحت بشه .

دیگه اینکه بد جوری حال و هوای رفتن به کربلا منو گرفته.

اگه خدا بخواد تا آخر هفته میریم و احتمالا یه دو ماهی اونجا میمونیم.

دیگه باید برم بابایی رو بیدار کنم چون قراره بریم برای هر سه تاییمون لباس بخریم برای سفر.

تا بعد...........ماچماچ

نوشته شده در جمعه 28 / 11 / 1390ساعت 5:07 PMعاشقانه ای از مامانی| |

سلام

دوستای مهربونم ، ممنون که به یادمون هستید.

محمدرضا از نظر ظاهری خوبه خدا رو شکر و کاملا پر انرژیه ولی متاسفانه لوزه هاش

به همون حالت هستند. توکل به خدا..........

زندگی جریان داره.......

همسر نازنینم در راهه و از تهران به سوی شهر و دیارمون میاد . با محاسبه خودش ساعت 12

میرسه .

برای شامش کلم پلو که دوست داره و توی کربلا گیرش نمیاد درست کردم.

ظبق معمول یه کیک هم درست کردم که عکسشو میزارم.

پسرم بی صبرانه منتظر دیدن پدره (البته 50% قضیه مال سوغاتیه)

راستییییییییییی

منه بیچاره فردا ظهر نوبت دندونپزشکی دارم برای کشیدن دندونم

                                       

این جوری میشم:

                                    

به همسری گفتم تا سه روز برات لبخند نمیرنم تا وقتی که پلاکم آماده بشه.........

واقعا مشکل دندون داشتن خیلی بده ، از الان غصه مکافاتهای ایمپلنت رو دارم که قراره چند ماهه

دیگه انجام بدم.هییییییییییی.............

الان کاملا بیکارم ، برم بفرمائید شام ببینم با پسری.

شب خوش

اٍ .......... عکس کیک یادم رفت:

 

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه 24 / 11 / 1390ساعت 10:29 PMعاشقانه ای از مامانی| |

سلام محمدرضای نازنینم

سلام دوستای مهربونم

شرمنده فرصت نمیکنم کامنت ها رو تایید کنم.

اومدم تندی بنویسم و برم به کارهام برسم.

پنج شنبه با مامان و بابام پسری رو بردیم و آمپولش رو زدیم ولی فقط همون شب یه مقدار

تنفسش بهتر شد و از شب بعدش که برگشته بودیم خونه مثل قبل شده بود .

فرداش (شنبه) دوباره درد گوش و گلوش برگشت و برای خوردن یه جرعه آب اشک توی چشمای

پسرم جمع میشد و البته اشکهای من سرازیر.................

دیروز باز هم بردمش دکتر(برای سومین بار) دکترش تعجب کرد که چطور با مصرف کامل داروها هنوز

لوزه هاش متورمه ، از من پرسید که درد شکم نداشته ؟؟ و بعد کلیه هاشو معاینه کرد در آخر هم

داروی جدید داد و گفت که این دارو باید تا چهارشنبه جواب بده ولی اگر خدای نکرده تا پنج شنبه

خر خر هاش قطع نشد(صدای بچه ام عوض شده) یه آزمایشی هست که حتما باید بده تا دلیل بیماریش

رو بفهمند.................

 

از دیشب گاز منطقه ما قطع شده و من دارم از سرما میلرزم ، پسری روبروی بخاری برقی خوابیده

و خوشبختانه اینقدر احساس گرما میکنه که صدام میکنه پتو رو از روش بردارم.

 

بابایی در راه نجف هست و ان شاالله ظهر به تهران پرواز داره و به امید خدا امشب میاد پیشمون.

 

دوستای مهربونم برای همه بچه ها دعا کنید که همیشه سلامت باشند برای محمدرضای نازنین

من هم دعا کنید که با همین داروها خوب بشه . آمین .

نوشته شده در دوشنبه 24 / 11 / 1390ساعت 10:11 AMعاشقانه ای از مامانی| |

                        

نوشته شده در جمعه 21 / 11 / 1390ساعت 4:16 PMعاشقانه ای از مامانی| |

نوشته شده در جمعه 21 / 11 / 1390ساعت 4:42 AMعاشقانه ای از مامانی| |

سلام پسر نازم

یه روز جدید و پرکار

اول اینکه صبح با منشی دکترم تماس گرفتم و اون گفت که چون دندونم بیشتر از 10 ساله

عصب کشی شده درآوردنش وقت میبره و باید بخیه بخوره و بعدش هم قالب گیری بشه

برای همین افتاد برای هفته دیگه.

دیگه اینکه قرار شده پاسپورتم رو بفرستم تهران شرکت باباییت که برای ویزامون اقدام کنن.

دیشب با همدیگه اتاقت رو به هم ریخته بودیم و یه کم دکورش رو تغییر دادیم ولی حسابی

ریخته و پاشیده ست و باید هرجوری هست امروز جمعش کنیم .

در ضمن باید کم کم وسایلی که میخواهیم ببریم کربلا رو آماده کنم ، یه لیست بلند بالا از مواد

غذایی گرفتم که باید آماده کنم .

فردا شب عروسی دعوتیم و به خاطر همین باید بریم خونه مانا .

اوضاع گلوی شما هم همچین تعریفی نداره و احتمالا اگه امروز عصر رفتیم خونه مانا به آجان و

داییت میگم ببرنت آمپولت رو بزننآخآخگریه

خب دیگه بهتره برم به کارام برسم وقتی برای غصه خوردن ندارم(دلیلی هم برای این کار ندارمابرو)

دوستت دارم پسر خودرای منماچ

نوشته شده در چهارشنبه 19 / 11 / 1390ساعت 11:49 AMعاشقانه ای از مامانی| |

Design By : Night Melody