شازده کوچولو فرمانروای قلب من

 فرمانروای قلب من بینوا تویی     تنها انیس ومونس تنهایی ام تویی

روشنگر دل تاریک و سرد من          تنهارفیق وهمدم و همکاسه ام تویی              

نامت میان سینه من نقش بسته است         در آسمان ذهن و خیالات من تویی

گاهی پرستشت کنم همچون خدای خود           تنها خدای این دل وامانده ام تویی

 سر گر دهم بپای تو سر را چه قابل است     سردار سر زمین دل من فقط تویی

حبت میان این دل من رخنه کرده است      من میپرستمت که مظهر عشق و وفا تویی

نازم به اینهمه اقبال و بخت خوش          تنها ستاره اقبال من تویی

         

 

|شنبه 30 / 1 / 1393| 9:55 AM|مامانی

 

پسر نازنینم

عزیزترینم

مرد کوچک خانه ی من

تولدت مبارک عزیز دل مادر

8 سال گذشت

روز سختی بود ولی خدای مهربونم مثل همیشه هوای من و بابا رو داشت و پسرکوچولومون رو در

پناه خودش حفظ کرد . خدا خواست که تو باشی و بشی چراغ خونه مون ...

و من و بابایی شدیم امانت دار

امروز جشن تولدت متفاوت از هر ساله ، یه فرشته ی نازنین دیگه هم به جمع ما اضافه شده

و خدا چقدررررررر دوستمون داشته و داره

عزیزکم

هر روز که میگذره با خوب و بد این دنیا بیشتر آشنا میشی ، درکت از مسایل پیرامونت خیلی بالاست

پسرم یک اصل رو اگر در زندگیت حفظ کنی و پایه ی و اساس زندگیت رو بر مبنای اون بزاری بی شک

در همه ی امور زندگیت موفق میشی و اون اصل حضور خدای مهربونه

وقتی به خدا نزدیک باشی نه گزندی به تو میرسه و نه از تو گزندی به دیگران...

پسرم حالا تو الگوی زندگی برادرت هستی

من و بابا  با تمام وجودمون برای شما تلاش میکنیم که بتونیم به بهترین شکل شخصیت شما و

آیندتون رو بسازیم

امیدوارم که بتونیم در این راه موفق باشیم

دوستت دارم مرد من ، همدم من ، رفیق روزهای تنهایی من ، محمدرضای من

 

 

                                                              پنجم تیرماه سال یکهزار و سیصد و نود و چهار

 
|جمعه 5 / 4 / 1394| 12:47 AM|مامانی|

                    

 

سلام به شازده کوچولوی نازنینم

پسر کلاس دومی من

الهی دورت بگردم مادر که اینقدر واسه خودت آقا شدی...

امروز جای بابایی خالی بود ، به محض اینکه رسیدیم خونه عکست رو براش فرستادم که اون هم

با من شریک باشه در این لذت

الهی که هر روزت قشنگ تر از روز قبل باشه

الهی که زندگیت لحظه به لحظه اش سرشار از  موفقیت و رسیدن به بهترین ها باشه

صبح من و نی نی (چون هنوز نمیدونیم دختر یا پسره فعلا همون نی نیه) شما رو رسوندیم مدرسه

شکر خدا که از معلمت و فضای کلاست راضی هستی ، ان شالله که تا پایان سال هم همینطور باشه

دوستت دارم عزیزم ، نفسم ، مرد منبوس

|سه شنبه 1 / 7 / 1393| 3:03 PM|مامانی|

سلام پسر نازنینم

فرمانروای قلب من

تولدت مبارک مرد کوچک من

منو ببخش که نتونستم روز تولدت بیام اینجا و بهت تبریک بگم

عزیز دلم ، با تمام وجودم هر لحظه دعا میکنم که تک تک لحظات زندگیت در سلامتی کامل شاد و

پر انرژی باشی .

دعا میکنم در زندگیت به تمام چیزهایی که میخوای و صلاح خداوند هم در اون هست برسی .

دعا میکنم زندگیت غرق در آرامش باشه عزیز دل مادر .

من و بابایی همیشه بهترین ها رو برات آرزو میکنیم .

امسال بنا به درخواست خود شما برات جشن تولد گرفتیم . من و بابایی ترجیح میدادیم خودمون 3تا

باشیم و خوش بگذرونیم ولی شما خیلی دلت جشن و مهمونی می خواست و از قبل عید هم این

رو اعلام کردی . از اونجایی که برای من سخت بود توی خونه بخوام از 30 نفر برای شام پذیرایی کنم

به پیشنهاد بابایی گشتم و یک کافه/فست فود رو انتخاب کردم و پنج شنبه برای شام مهمان هامون

رو دعوت کردم . شکر خدا به شما خوش گذشت البته من از نحوه ی سرو شام راضی نبودم ولی بابا

میگه خوب بوده . کلی هدیه گرفتی که همه اش مورد علاقه ت بود . ممنون از همه شون.

هدیه من و بابایی هم به شما یه ماشین کنترلی همراه با یک بسته ی LEGO که هردوشون مورد

علاقه شما بوده .

ان شالله که هر روز زندگیت پربارتر از روز قبلت باشه نفسم .

شنبه

7 تیر 1391

(پسری در کلاس رباتیک به سر میبره)


پسری و هدیه هاش

اون آبپاش رو مانا همراه با یک گلدونه خیلی قشنگ برات آورد که بابایی یادش رفت

بیاره توی عکس

(بعدا عکس گل و گلدون رو هم میگذارم)

دوستت دارم عزیز دلم

|شنبه 7 / 4 / 1393| 12:45 AM|مامانی|

سلام شازده کوچولو

دیشب دختر داییت به دنیا اومد و شما لحظه شماری میکنی که به دیدنش بری .

دیشب بهت گفتم زندایی رویا رفته بیمارستان بعد از مدتی در حال کشیدن نقاشی بودی که

صدام کردی و گفتی مامان خداااااااااا کنه زندایی اذیت نشه (همچین با غصه و از ته دلت گفتی)

من فدای پسر مهربونم بشم .

امروز کلاس زبان داشتی که به خاطر سرفه های شدیدت نرفتیم کلاس و شما الان در خواب ناز هستی

ان شالله فردا بهتر بشی که بتونیم بریم خونه مانا پیش زندایی و دخترش.

دوستت دارم عزیز دلمممممممممم

|يکشنبه 7 / 2 / 1393| 4:33 PM|مامانی|

شازده کوچولوی من

عزیز دلم

مرد کوچک من

من فدای قد و قامتت ، فدای اون گام های محکم و مردونه ای که امروز موقع بالا رفتن از سن

بر می داشتی .

جای بابایی خیلی خالی بود که پسر نازنینش رو ببینه . درست در لحظه ای که میکروفن دستت

بود و داشتی در مورد طرحتون صحبت می کردی بابایی تماس گرفت وقتی بهش گفتم غرق لذت

شد میگفت از جلوی حرم امام حسین تماس گرفته که امروز رو بهم تبریک بگه و من چقدر خوشبختم

به خاطر وجود تو و بابایی .

امروز طرح های برگزیده مورد تقدیر و تشویق قرار گرفتن . درسته که گروه شما 4 نفره بود ولی همه

می دونستن که 90% کار رو من انجام دادم و من هم تمام سعی ام رو کردم که از شما کار

بکشم چون قرار بود شما شرکت کنید نه من . امروز از خودم راضی بودم از اینکه با رفتارم

بهت یاد دادم که منم منم نداشته باشی (اینجا خیلی فرق داره اگر از خودم یا شما تعریفی میکنم)

اینکه میدیدم یه مادر طوری برخورد کرد که وقتی بچه اش از سن اومد پایین جلوی هم گروهی هاش

میگه دیدی مامان هیچکدوم نتونستن بگن از کی میخوان تشکر کنن من گفتم از پدر و مادرم و

معلممون.......اصلا خوشم نیومد . شکر خدا که شما اصلا اهمیتی به این حرف ها نمیدی .

اینکه با جسارت در برابر اون جمعیت (از همه مدارس اومده بودن و از ظرفیت سالن بیشتر شده بود )

خواستی که حرف بزنی تا حدودی خیالم رو راحت کرد . الهی هر روز از زندگیت پربارتر از روز قبلت

باشه . الهی که هر قدمی بر میداری پر از خیر و موفقیت باشه برات عزیز دلم.

و اما شما عشق من ، تمام سعی خودت رو کردی که من رو سورپرایز کنی ولی نقاشیت کامل

نشد چون بعد از ظهر کلاس زبان هم داشتی و فرصت کم آوردی . بهم گفتی مامان یه کاغذ کادو

داری به من بدی اندازه ی دفتر نقاشیم باشه ؟!چون میدونستم برای چی میخوای به روت نیاوردم

و گفتم آره دارم و برات آوردم.

وقت شام دیدم چشمات خسته شده گفتم پسری نیمه کاره هم قبول داریما ، توی وروجک هم

خیلی جدی گفتی من که برای شما نمیکشم!! خلاصه که خستگی نگذاشت ما کادوی روز مادرمون

رو بگیریم . من فدای محبتت بشم.

دیشب بردمت چشم پزشکی ، برای اولین بار به شهر مجاورمون با ماشینم رفتم ، بماند که چقدررر

برای جای پارک اذیت شدیم . 2.5 ساعت هم نشستیم تا نوبتمون بشه . دکتر حسینی خیلی

آدم خوبی بود و از کارش خوشم اومد . خیلی آروم و با حوصله معاینه ت کرد و به سوال های من

جواب داد . البته آلرژی تو که کاملا مشخصه . جمعه تو سایت دکتر ک ر د افشا ری برات فرم پر

کردم و منتظر نسخه هستم . دیروز هم مجبور شدم ببرمت دکتر چون خارش شدید داشتی و

توی چشات مثل یه لخته خون شده بود. شکر خدا از ظهر امروز دیگه اثری از اون قرمزی و التهاب

نیست.

خلاصه که شازده کوچولو خیلی مواظب خودت باش که همه ی وجود ما هستی .

دوستت داریم زیاااااااااااااااااااااااااد.............

|يکشنبه 31 / 1 / 1393| 11:29 PM|مامانی|

بین الحرمین _ چند لحظه مونده به تحویل سال93_شب جمعه و دعای کمیل که پسرم با

شنیدن دعا و اون جو دلش گرفته بود

ما ایرانی ها هم کارامون عجیبه ،  وسط دعای کمیل سر لحظه تحویل سال همه ی ایرانی ها

بلند شدن شروع کردن صلوات فرستادن (تا اینجاش بد نبود هرچند جو رو به هم زد) یهو

شروع کردن شادی کردن و نقل و شکلات رو سر جمعیت پاشیدن مونده بودم شاد بشم یا

از اینکه به مردم اون کشور و اون فضا و مکان احترام گذاشته نشد ناراحت باشم.

خلاصه که عجیب مردمانی هستیم.

|جمعه 29 / 1 / 1393| 11:33 PM|مامانی|

سلام بر عشقم

نازنین پسرم

همدم من

شور زندگی من

همه ی وجودم

وای که چقدر دلم تنگ شده برای حرف زدن با تو توی این خونه

باید تنبلی رو کنار بزارم

زندگی با همه ی تلخی و شیرینیش در جریانه

خوندن و نوشتنت خیلی روون تر شده

اخلاقت هم تا وقتی که کسی سر به سرت نزاره و آزارت نده خوبی ولی امان از دست دیگران

وگرنه پسر من آقاستبغل

هر چی که می گذره بیشتر یقین پیدا می کنم که همه بدخلقی ها عصبانیت ها و.... همه و همه

از دلتنگی و کمبود حضور بابایییه . ولی چه کنیم مادر ، قرار نیست زندگی همیشه بر وفق مرادمون

باشه باید یه وقتهایی هم باهاش مدارا کنیم تا به نتیجه ی مطلوب برسیم .

جونم برات بگه که توی هفته ای که گذشت ترم 4 زبانت هم شروع شد ، راستش از ترم قبل

با معلمت صحبت کردم و خواستم که به غیر کلاس های آموزشگاه برات در هفته 1-2 ساعت

به صورت خصوصی وقت بزاره ، من که زبانم خوب نیست فعلا هم تا دانشگاه تموم نشه نمیتونم

برم دنبال یادگیری ، تو هم اگه غیر کلاس از این زبان استفاده نکنی خب فراموشت میشه

ازش خواستم توی اون یکی دو ساعت کارهای روزمره رو انجام بدین ولی همه ی ارتباطتون

به زبان انگلیسی باشه ، گفتم با هم کتاب بخونید ، فیلم ببینید ، پارک ببرمتون ، گردش توی

شهر و و ....... قرار شد این ترم با هم هماهنگ کنیم خدا کنه شرایطش جور بشه

دیگه اینکه طرح جابرتون رتبه اول رو تو شهر آورد ، دست خودم درد نکنهنیشخند

امسال عید هم رفتیم کربلا پیش بابایی ، سفرمون به نسبت دفعات قبل خیلی کوتاه تر

بود کلا دو هفته بودیم که یک هفته ش شما مریض بودی . از اولش هم دلت هوای خونه رو

کرده بود(منم همینطور) همش میگفتی کاش ایران بودیم می رفتیم عید دیدنی .......

ولی به چشم بر هم زدنی گذشت و برگشتیم اون هم چه برگشتنی از تهران تا خونه مانا 15

ساعت تو راه بودیم که اونقدر بی سابقه بوده برای همه ی دوست و آشنا و فک و فامیل داستانی

شد که دهان به دهان گشت .

دوباره درس و مشقت شروع شد ولی هفته اول اذیت شدی عزیز دلم چون یا مهمون داشتیم

یا مهمونی بودیم که همش در بین دو شهر در حرکت بودیم این باعث کم خوابی شما شد .

بابایی 4 صبح دو شنبه رفت تهران و از اونجا هم عراق 

هر سه مون دیگه کم تحمل شدیم ، خدا خودش هوامون رو داشته باشه.

و اما اندر حکایت سخنان شیرین شما :

دیروز که می رفتیم کلاس زبان ، از جلوی یک مغازه ای رد شدیم به اسم "پاییزه" شمای باسواد

هم اسم روی تابلو رو خوندی و با لحنی که نشون میداد برات جالبه تکرارش کردی . پرسیدی

مامان پاییزه یعنی چی ؟ گفتم دقیق نمیدونم ولی خب میشه گفت مثل پاییز ، مثل برگ ریزان

گفتی : اسم خانوماست؟

-نه مامان جان

- پس ما دختردار شدیم بزاریم پاییزه

-عزیزم ، درسته که بهاره میزارن ولی اون به معنای طراوت و سرزندگیه فصل بهاره ولی پاییز

یعنی ریختن برگ ها و زرد شدن اونها

-ولی ما باید اسم بچه مون رو بزاریم پاییزه ، من خوشم میاد کلا حس خوبی بهم میده حس

ریختن برگ ها حس صدای برگ ها وقتی که روش راه میرن(این جملات رو هم خیلی با احساس

و کشدار میگفتی)

-اما این به عنوان یک اسم اون هم برای یک خانم قشنگ نیست شاد نیست

-باشه حالا که نمیزاری خودم وقتی بزرگ شدم بچه دار شدم اسم دخترم رو میزارم "پاییزه"

من فدای تو و اون دخترتماچ

یه گفتگوی جالب دیگه هم داشتیم سر فرصت مینویسم . راستی دارم فکر میکنم مطالب رو

 رمزدار کنم ، به هر حال اینها روزمره های شماست و شاید دوست نداشته باشی همه بخونن

باید فکرامو بکنم که وقتی بزرگ شدی شرمنده ات نشم.

دوستت دارم نفسم

|جمعه 29 / 1 / 1393| 11:26 PM|مامانی|

سلام عزیز دل مامان

پسر شیرین و دوست داشتنی من ، پسر فهمیده ی من

خیلی وقته برات ننوشتم ، از با سواد شدنت نگفتم از اینکه سعی میکنی هر کلمه ای به

چشمت میخوره بخونی ، اینکه بعضی از کلمات رو به اشتباه تلفظ میکنی و هی صداهاش رو تغییر

میدی تا یه چیزی که برات مفهوم باشه ازش درآری ، از دیکته نوشتنت و از ریاضی کارکردنت..........

وای محمدرضا من هر روز که میگذره بیشتر عاشقت میشم وقتی حرف میزنی دلم قنج میره......

خدا رو شکر میکنم که هستی

خدا رو هزار هزار مرتبه شکر میکنم که همچین نعمتی به من و بابات داده

عزیزکم ، الان که اومدم اینجا بنویسم دلیلش اینه که از دیروز هوا خیلی سرد شده بود و هراز گاهی

همراه بارون کمی برف قاطی میشد و ما برف ندیده ها پشت پنجره بودیم ، دیشب گفتم حتما

دیگه برف میاد و شما تا 11 شب بیدار نشستی که ببینی برف میاد یا نه که امروز مدرسه ات

تعطیل باشه بتونی بری برف بازی ، مامان فدای اون دلت بشه که کلی دعا کردی و الان که

خوابی شهرمون سفیدپوش شده ، امیدوارم اینقدری بشینه که شما یه دل سیر بازی کنی.

بهت میگفتم پسری شهر ما هر وقت برف شدید اومده برق و گاز و همه چی قطع شده ،

یخ میکنیم مادر ، گفتی بزار برف بیاد هرچی کلاه و جوراب داریم میپوشیم .

اولین زمستون زندگیت برف خیلی سنگینی اومد و فکر میکنم 2 روز کامل بدون برق و گاز بودیم.

اینها رو البته توی دفترچه یادداشتت همون موقع نوشتم .

بابایی کربلاست و ان شالله تا آخر هفته میاد پیشمون.

باز هم میام و برات مینویسم.

دوستت دارم نفسم

|شنبه 12 / 11 / 1392| 6:39 AM|مامانی|

به قول دوستان وبلاگی اینجا رو حسابی خاک گرفته نیاز به یه خونه تکوتی اساسی داره

ان شالله در اولین فرصت میام و برات مینویسم شازده کوچولوماچ

|پنجشنبه 10 / 11 / 1392| 6:23 PM|مامانی|

خسته نباشی شازده کوچولوی من

امروز ترم 2 زبان انگلیسی رو تموم کردی ، ان شالله که این مسیر رو کامل طی کنی .

قصد دارم برات کلاس ucmas ثبت نام کنم ، دقیق نمیتونم بگم چیه یه جور آموزش محاسبه

ذهنیه . از اونجایی که شما به ریاضی خیلی علاقه داری فکر کنم این کلاس برات جذاب باشه

فعلا یک ترم میفرستمت تا ببینیم چی میشه .

دوستت دارم عزییییییییییییزم

|سه شنبه 19 / 9 / 1392| 9:40 PM|مامانی|

MiSs-A