سورپرایز
سلام محمدرضای نازنینم
امشب حسابی سورپرایز شدیم
بابایی مثل همه شبهای دیگه زنگ زده بود و شما گوشی رو گرفتی
که باهاش صحبت کنی ، من هم بهت گفتم که به بابایی یگو
برای پنج شنبه_ جمعه بلیط بگیره ، شما هم بهش گفتی ولی
یه لحظه مکث کردی و گفتی : نه ، بابایی فردا بیا .
بابایی هم گفت فردا بیام؟ باشه فردا میام .
یه لحظه ناراحت شدم که چرا بچه رو سر کار گذاشته
ولی این رو هم میدونستم که بابایی به شوخی هم دروغ
نمیگه ، خلاصه مادر ...... بابایی بهم گفت برای فردا صبح از
نجف پرواز داره ، ان شاالله خدا پشت و پناهش باشه.
و اما من..................
اگه بدونی چه قاطی کردم الان ، آخه همیشه کارهامو
میزارم برای اومدن بابایی (خونه تکونیهای اساسی رو میزارم
وقتی نزدیک اومدن بابایی میشه انجام میدم....)
فردا از ساعت 8 صبح تا 7 غروب کلاس دارم ، دو تا کنفرانس
دارم و ساعت یازده هم مدرسه شما جلسه است
ولی با عرض پوزش همگی تعطییییییییییییییییییل
قرار شده آجان صبح برگرده خونشون(چون امروز کلاس
داشتم آجان و مانا اومدن اینجا) و مانا هم بعد از ظهر بره
من هم صبح با دوستم (خاله مهدیه) بزنیم بیرون
که من به کارها و خریدهام برسم.............
الان هم شما توی هال کنار آجان و مانا داری سریال
نگاه میکنی ................
برم که کلیییییییییی کار دارم.............
کلیییییییییییییی خوشحالیم..........
باباییییییییییییییییی دوستت داریم.............


سورپرایز
