بیدارم.............
سلام پسر قشنگم
ساعت 4.5 صبحه و من به خاطر سرفه هات و درد گلوت بیدارم ، البته یه نیم ساعتی
هست که با شیر گرم و یه کم دارو آرومت کردم ولی دیگه خوابم نمیبره و نگرانت هستم.
این چند روز هوا بیش از حد سرد شد و من و شما دوباری که رفتیم بیرون برای دکتر رفتن
یه بارش طوفان شدیدی بود طوریکه وقتی از ماشینمون پیاده شدیم به خاطر فشار باد نمیتونستم
در ماشین رو ببندم ، بعد هم که خواستیم از خیابون رد بشیم شما رو بغل کردم و شما هم محکم
چادر من رو گرفته بودی که باد نبره ، اون روز از سرمای هوا دست و صورتت به قول معروف مثل گچ سفید
شده بود ، دیروز هم که اینقدر سرد بود که بعد از چند سال برف بارید و باز هم توی اون سرما
من و شما مجبور بودیم بریم بیرون . حالا خوبه با ماشین خودمون هستیم اگه مجبور بودیم کنار
خیابون واسه گرفتن تاکسی بایستیم و یا تا ایستگاه کلی راه بریم اون موقع فکر کنم همیییشه
سرما میخوردی( نه اینکه الان نمیخوری) .
دوست ندارم هی از مریض شدنت بنویسم ، اصلا دیگه جدی نمیگیریمش .............
منتظرم هوا روشن بشه و بیدارت کنم و کلییییی چیز میز به خوردت بدم به خصوص آب لیمو شیرین
که برای گلوت خیلی خوبه.
نازنین های من
نفس من
همه هستی من
محمدرضا و بابایی
دوستتون دارم
بی حد و اندازه


بیدارم.............
