محمدرضامحمدرضا، تا این لحظه: 19 سال و 3 ماه و 27 روز سن داره

شازده کوچولو فرمانروای قلب من

محمدرضای .....

سلام محمدرضای ..... نمیدونم چه صفتی باید برات به کار ببرم امروز بردمت کلاس ژیمناستیک و مثل دو جلسه ی قبل جنابعالی حاظر نشدی که با بچه ها همراه بشی و هرچقدر مربی و دستیارش اصرار کردن قبول نمیکردی ..... حالا اینهاش زیاد مهم نبود چون حداقل تو گریه و زاری و ... نداشتی ولی چند تا از بچه ها که جلسات قبلی خوب بودن امروز حسابی از خجالت مامانهاشون در اومدن و اما مشکل من با شما ، مشکل این زبون توی وروجکه .... یکی از مامانها برگشته به من میگه : خب معلومه شما زیاد باهاش کار میکنین و من یعنی چی ؟ مگه بقیه مامانها با بچه هاشون حرف نمیزنن ؟ مگه وقتی بچه ها از اونها یه سوال میپرسن بهشون جوابی ن...
27 مرداد 1390

بابایی رسید

سلام نازنینم   خدا رو شکر بابایی رسید کربلا . بابایی ساعت 3 رسید نجف و ساعت 5 دوباره زنگ زد و بهم گفت که روبروی حرم حضرت علی ایستاده و اینجوری مرغ دلم رو پرواز داد به نجف ... زیارتش قبول . و بالاخره ساعت 7:40 از هتلش تماس گرفت و من خیالم راحت شد . ممنونم خدای مهربونم . علی جونم خدا پشت و پناهت.   ...
26 مرداد 1390

خدایا به خودت سپردمش

سلام پسر نازنینم 10 دقیقه ای میشه که بابایی سوار ماشین آژانس شد و رفت ترمینال تا بره برای تهران.... از اونجا هم همراه همکاراش پرواز دارن برای نجف ...... توی این اوضاع به هم ریخته ی عراق ....  خدایا چی بگم ....... فقط میتونم بگم شکرت خدای مهربون ، شکرت میکنم برای همه نعماتی که به ما عطا کردی ....... ( همین الان بابایی اس ام اس داد که حرکت کردن برای تهران) خدایا به خودت سپردمش ، خدایا ازت ممنونم ، همسری دلسوز و زحمتکش به من هدیه کردی ....... محمدرضای من ، عزیزم من به وجود پدرت افتخار میکنم و دعا میکنم که تو هم مثل پدرت بشی ...... خدایا خودت پشت و پناه همه مردهایی باش که دارند برای عقایدشون ، برای حفظ آبروی خودشون و...
26 مرداد 1390

..........

سلام پسر گلم امروز همراه بابایی بردیمت کلاس ژیمناستیک و مثل دفعه قبل تو حاظر نشدی همراه بچه های دیگه باشی ، یه گوشه می ایستادی و اونها رو نگاه میکردی ، البته حق هم داشتی .... این باباهای بیکار نفری یه صندلی گذاشته بودن توی سالن اصلی و نشسته بودن بچه ها رو تماشا میکردن ، تو هم در برابر اونها احساس خجالت میکردی و میگفتی همه دارن نگاهم میکنن ، ما مامانها توی سالن ورودی بودیم ، حالا خوبه یه تابلو زده بودن مامان و باباها نیان داخل (چقدر ما خانمها خوب درک میکنیم ولی آقایون........) بابایی یه کم کلافه شده بود ، راستش همه ش میترسه که تو اجتماعی نشی و...... ولی من خیلی برام مهم نبود ، خب بچه ای دیگه نباید ازت توقع زیادی داشته باشیم ...
25 مرداد 1390

روزی دیگر

سلام پسر قشنگم   هوا همچنان بارانی و لطیف ... وای که من میمیرم برای بارون   ولی شما گل پسری حال نداری ، از دیروز آبریزش بینی داشتی ولی امروز خیلی شدید شد دیشب تا ساعت 5.5 صبح نتونستی راحت بخوابی ، همه ش توی خواب گریه و نق و... الان که مینویسم نزدیکه افطاره شما خوابیدی ، بابایی هم پائین توی پارکینگ پیش جوشکاره این مامانی ترسو کاری کرده بابایی خونه رو کاملا مسلح کنه ....... خدا کنه حالت خوب بشه و به سرماخوردگی و ... نرسه .  امشب به خاطر یه خاله مهربون دلم گرفته ، خاله فرنوش امروز رفت سونو و گفتن جنینش رشدش متوقف شده و ختم حاملگی... حال خیلی بدیه چون من خودم دوبار تجربه کردم ولی خب چه میشه کرد ...
19 مرداد 1390

و اما .............

سلام پسر قشنگم چند روزه که بابایی اومده و ما حسابی از تنهایی در اومدیم . چقدر وجود بابایی بهمون آرامش میده خدایا همیشه بابایی رو سلامت و شاد در پناه خودت نگهدار .    و اما حالا........ شما و بابایی رفتید برای کلاس شنا صحبت کنید ، در ضمن من هم یه لیست خرید دادم دستت که وسیله پیتزا بگیری تا برات درست کنم .     و اما هوا...............     ممنون خدای من ممنون مهربانترین ممنون بخشنده ترین آی خدای من به چه زبونی ازت تشکر کنم ..... ممنون که باران رحمتت رو بر ما نازل کردی چه لذت بخشه در نیمه ی تابستون شنیدن صدای بارون . . . عاشقتم خدای من ...
17 مرداد 1390