محمدرضامحمدرضا، تا این لحظه: 19 سال و 3 ماه و 27 روز سن داره

شازده کوچولو فرمانروای قلب من

بابایی نزدیکه

سلام پسر عزیزم بابایی ساعت 13:20 سوار هواپیما شد و الان دیگه باید نزدیک تهران باشن . خیلی کار دارم و سرم شلوغه ، دارم براتون شیرینی درست میکنم. برای شام هم یه شام عالی تدارک دیدم. هر دومون خیلی خوشحالیم، تو که وقتی شنیدی بابا سوار هواپیما شده همچین از ذوقت جیغ و داد راه انداختی .... همه اش میپریدی و دست و هورااااا میکردی الهی قربون اون دلت برم من که اینقدر برای بابایی تنگ شده......... ان شاالله همه مسافرها به سلامت به مقصد برسند مسافر ما هم صحیح و سالم برسه. خب دیگه برم سراغ کارهام............   عاشقتونم............
13 مرداد 1390

به دنبال خدا

سلام عشق من پسر قشنگم الان که مینویسم ساعت 1 بامداده و شما در خواب ناز به سر میبری عزیز دلم امشب قبل از خوابت طبق معمول کلی سوال پرسیدی(به محض اینکه در یک فضای ساکت و آرام قرار میگیری سوالهای ذهنت سرازیر میشه...........) یکی از سوالات این بود : مامان ، چرا ما خدا رو نمیبینیم ؟ و من موندم که چه جوابی بدم ،  باید مواظب باشم چونکه هر جوابی بدم شما هزارتا سوال دیگه از اون در میاری و یه وقتی ممکنه نتیجه گیری اشتباهی داشته باشی . گفتم خدا یه چیزیه توی ذهن ما توی دل ماست ، به ما آرامش میده ، به ما کمک میکنه مهربون باشیم و..... ما هم دوستش داریم . گفتی : خب منم میخوام توی دلا باشم ...   من ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چرا...
12 مرداد 1390

مادر

آسمان را گفتم می توانی آيا بهر يک لحظهء خيلی کوتاه روح مادر گردی صاحب رفعت ديگر گردی گفت نی نی هرگز من برای اين کار کهکشان کم دارم نوريان کم دارم مه وخورشيد به پهنای زمان کم دارم *** خاک را پرسيدم می توانی آيا دل مادر گردی آسمانی شوی وخرمن اخترگردی گفت نی نی هرگز من برای اين کار بوستان کم دارم در دلم گنج نهان کم دارم *** اين جهان را گفتم هستی کون ومکان را گفتم می توانی آيا لفظ مادر گردی همهء رفعت را همهء عزت را همهء شوکت را بهر يک ثانيه بستر گردی گفت نی نی هرگز من برای اين کار آسمان کم دارم اختران کم دارم رفعت و...
11 مرداد 1390

ماه رمضان آمد.........

ماه رمضان شد، مى و ميخانه بر افتاد                          عشق و طرب و باده به وقت سحر افتاد افطار به مى كرد برم پير خرابات                         گفتم كه تو را روزه، به برگ و ثمر افتاد با باده، وضو گير كه در مذهب رندان                         در حضرت حق اين عملت ‏بارور...
10 مرداد 1390

همیشه باهاتم...............

  سلام پسر مهربونم کلی مطلب دارم (از شیرین زبونیهات ، پارک رفتنمون و...)برای نوشتن ولی فرصت ندارم. فقط اومدم بگم کار اتاقت فعلا در حد حذف یکسری اسباب بازیهای قدیمی جا به جایی ویترین ، برداشتن نرده های تخت و تغییره جای تخت انجام شده.  گردگیری و تمیزکاری هم کردم ، اما نتونستم طرحی پیاده کنم چون چوبهایی که آجان برامون گرفته فعلا خونه ی اونهاست و به دستم نرسیده بابایی هم ان شاالله هفته دیگه میاد و اعلام کرده که صبر کنید تا خودم بیام کارهارو انجام میدم ما هم طبق معمول اطاعت کردیم ولی از اونجایی که من نمیتونم بیکار بشینم دکور طبقه پایین رو تغییر دادم و کلی لذت بردم (من حداقل ماهی یکبار باید چیدمان اتاق رو عوض کنم...
3 مرداد 1390