داستان امروز من و پسر گلم
خداجونم
امشب خیلی خسته ام ، دلم هم گرفته ست ،
من و پسری تنهاییم ، حوصله نداشتم تا خونه مامانم اینا رانندگی کنم ،
حال اونجا موندن هم نداشتم ، خونه پدر شوهری هم نمیتونستم شب برم چون
اجازه نمیده شب رانندگی کنم یا با آژانس برم و بیام .....
همسری هم نیست که براش کیک بپزم ، گل براش بخرم و از طرف گل پسری براش هدیه بگیرم
اومدم اینجا دوستای گلم رو ببینم تا دلم وا بشه ،
وقتی اینجا مینویسم سبک میشم ،
بیشتر خستگی باعث شده بیحال بشم
وگرنه دلتنگیها حریف من نیستند ، باهاشون مسالمت آمیز کنار میام
امروز خیلی سرم شلوغ بود ، 11 صبح امتحان هندسه داشتم ، خوب بود راضی بودم
بعد از ظهر هم با 2 تا از دوستان قرار داشتیم ایستایی بخونیم تا غروب طول کشید
توی این مدت محمدرضا خوش به حالش بود چون بردمش خونه مامان بزرگش(مامان بابایی)
و با بابابزرگ مهربونش که خیلی پسری رو دوست داره حسابی بازی میکرد
بعد از درسهام رفتم دنبال پسرم که همراه عمو اکبرش بریم برای سفارش آکواریوم ،
چون شازده کوچولو اعلام کرده که آکواریوم ، ماهی ، لاک پشت و قورباغه میخواد حالا ببینید
که من چی میکشم از دست این وروجک ، خلاصه بردمش آکواریوم شهر ، همچین به وجد
اومده بود یه جا بند نمیشد فقط هم میگفت مامان بخر دیگه ، بخر ...ولی خب من نرفته بودم
بخرم میخواستم اول قیمت بگیرم و بعد هم چیزی که میخوام رو سفارش بدم تا برای تولد پسری
آماده بشه و همون روز بیارنش ،
خلاصه من که دیدم پسرم بدجوری هوایی شده و از اونجایی که قبلا بهش قول لاک پشت داده
بودم برای اینکه فعلا سرگرم بشه و من هم روی حرفم بوده باشم ، 2 تا لاک پشت با یه شیشه
بزرگ براش خریدم ، اینقدر خوشحال بود که حاضر نبود بعدش همراهم بیاد بازار همش میگفت :
مامان من توی ماشین میمونم که مراقبشون باشم ، کلی امروز منه بیچاره فک زدم که پسری
خیالش راحت بشه لاک پشتها هیچ اتفاقی براشون نمی افته ، بعدش هم رفتیم کلی
برای خودمون گشتیم و خرید کردیم ،
ولی از حال خودم بگم ، از اونجایی که توی شیشه آب نبود اون جانورها هی کثیف کاری میکردن
و ماشین هم بدجوری بو گرفته بود (البته من خیلی به بو حساسم) از همون جا این بوها افتاد
توی بینیم و من هنوز هم حالم خرابه ، حتی نمیتونم یه تکه نون بخورم ، حالم خرابه ،
احساس میکنم همه جا بوی لاک پشت میاد .......
البته این رو بگم شیشه شون هم مچ دستم رو بریده ......
این هم داستان امروز من و پسر گلم
برای این پست کافیه حالا میخوام یه پست برای همسر گلم بگذارم..........


داستان امروز من و پسر گلم
