محمدرضامحمدرضا، تا این لحظه: 19 سال و 3 ماه و 24 روز سن داره

شازده کوچولو فرمانروای قلب من

داستان امروز من و پسر گلم

1390/3/25 22:56
نویسنده : مامانی
444 بازدید
اشتراک گذاری

خداجونم

امشب خیلی خسته ام ، دلم هم گرفته ست ،

من و پسری تنهاییم ، حوصله نداشتم تا خونه مامانم اینا رانندگی کنم ،

حال اونجا موندن هم نداشتم ، خونه پدر شوهری هم نمیتونستم شب برم چون

اجازه نمیده شب رانندگی کنم یا با آژانس برم و بیام .....

همسری هم نیست که براش کیک بپزم ، گل براش بخرم و از طرف گل پسری براش هدیه بگیرم

اومدم اینجا دوستای گلم رو ببینم تا دلم وا بشه ،

وقتی اینجا مینویسم سبک میشم ،

بیشتر خستگی باعث شده بیحال بشم

وگرنه دلتنگیها حریف من نیستند ، باهاشون مسالمت آمیز کنار میام

امروز خیلی سرم شلوغ بود ، 11 صبح امتحان هندسه داشتم ، خوب بود راضی بودم

بعد از ظهر هم با 2 تا از دوستان قرار داشتیم  ایستایی بخونیم تا غروب طول کشید

توی این مدت محمدرضا خوش به حالش بود چون بردمش خونه مامان بزرگش(مامان بابایی)

 و با بابابزرگ مهربونش که خیلی پسری رو دوست داره حسابی بازی میکرد

بعد از درسهام رفتم دنبال پسرم که همراه عمو اکبرش بریم برای سفارش آکواریوم ،

چون شازده کوچولو اعلام کرده که آکواریوم ، ماهی ، لاک پشت و قورباغه میخواد حالا ببینید

که من چی میکشم از دست این وروجک ، خلاصه بردمش آکواریوم شهر ، همچین به وجد

اومده بود یه جا بند نمیشد فقط هم میگفت مامان بخر دیگه ، بخر ...ولی خب من نرفته بودم

بخرم میخواستم اول قیمت بگیرم و بعد هم چیزی که میخوام رو سفارش بدم تا برای تولد پسری

آماده بشه و همون روز بیارنش ،

خلاصه من که دیدم پسرم بدجوری هوایی شده و از اونجایی که قبلا بهش قول لاک پشت داده

بودم برای اینکه فعلا سرگرم بشه و من هم روی حرفم بوده باشم ، 2 تا لاک پشت با یه شیشه

بزرگ براش خریدم ، اینقدر خوشحال بود که حاضر نبود بعدش همراهم بیاد بازار همش میگفت :

مامان من توی ماشین میمونم که مراقبشون باشم ، کلی امروز منه بیچاره فک زدم که پسری

خیالش راحت بشه لاک پشتها هیچ اتفاقی براشون نمی افته ، بعدش هم رفتیم کلی

برای خودمون گشتیم و خرید کردیم ،

ولی از حال خودم بگم ، از اونجایی که توی شیشه آب نبود اون جانورها هی کثیف کاری میکردن

و ماشین هم بدجوری بو گرفته بود (البته من خیلی به بو حساسم) از همون جا این بوها افتاد

توی بینیم و من هنوز هم حالم خرابه ، حتی نمیتونم یه تکه نون بخورم ، حالم خرابه ،

احساس میکنم همه جا بوی لاک پشت میاد .......

البته این رو بگم شیشه شون هم مچ دستم رو بریده ......

این هم داستان امروز من و پسر گلم

برای این پست کافیه حالا میخوام یه پست برای همسر گلم بگذارم..........

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (3)

مامان فرشته
26 خرداد 90 4:33
الهی قربون دلت برم گلم
بیا تو بغل خودم بوست کنم یه کم دلت باز بشه
( اعتماد به نفس رو داشتی ؟ )
بوسسسسسسس


قربونت برم سماجونم
بووووووووووووووووووووس


ملی
27 خرداد 90 15:57
هیییییی من می فهمم وقتی که همه دارن گل می خرن کادو میخرن و خوشحالن باید فقط نظاره گر باشی ، اما ان شالله در اینده نزدیک همه چیز درست بشه



قربون دلت برم ملی جونم ، ان شاالله نقطه جونم به سلامتی به دنیا بیاد ، حسابی سرگرم بشی عزیزم ، شوهر گلت هم درسهاشو با موفقیت تموم کنه و در کنار هم به شادی زندگی کنید ،
بووووووس برای نقطه جونم
مامان ماهان
27 خرداد 90 22:20
الهی زود زود همسر خوبت بیاد تا حوصله ات سر جاش بیاد عزیزم


قربونت برم عزیزم ، ممنون که بهم سر میزنی ، بخاطر وجود شما دوستای گلم به خودم تبریک میگم.