به دنبال خدا
سلام عشق من
پسر قشنگم الان که مینویسم ساعت 1 بامداده و شما در خواب ناز به سر میبری
عزیز دلم امشب قبل از خوابت طبق معمول کلی سوال پرسیدی(به محض اینکه در
یک فضای ساکت و آرام قرار میگیری سوالهای ذهنت سرازیر میشه...........)
یکی از سوالات این بود : مامان ، چرا ما خدا رو نمیبینیم ؟
و من موندم که چه جوابی بدم ، باید مواظب باشم چونکه هر جوابی بدم شما هزارتا
سوال دیگه از اون در میاری و یه وقتی ممکنه نتیجه گیری اشتباهی داشته باشی .
گفتم خدا یه چیزیه توی ذهن ما توی دل ماست ، به ما آرامش میده ، به ما کمک میکنه
مهربون باشیم و.....
ما هم دوستش داریم . گفتی : خب منم میخوام توی دلا باشم ...
من ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چرا؟؟؟
گفتی : مگه تو منو دوست نداری میخوام توی دلت باشم ، گفتم : اونوقت دلم برای دیدن صورتت
تنگ میشه (همه جوابها رو با ترس و لرز میدادم و منتظر سوال بعدی بودم چون ممکن بود بگی
من هم دلم میخواد صورت خدا رو ببینم....) نمیدونم چطور شد کوتاه اومدی ولی اینو میدونم
قانع نشدی ، باید برم دنبال جواب چون مطمئنم دوباره میپرسی تا یه جواب بی چون و چرا
بگیری.............
خدایا به داد ما مامانهای امروزی برس ، درسته ما هم از این سوالها میپرسیدیم
ولی لااقل بالای 7-6 سال نه کمتر تازه کجا پدر و مادرهای ما مجبور بودن صبح تا شب
با ما حرف بزنن و پاسخگوی سوالات ما باشن ، این تک فرزندی هم برای خودش داستانیه
امیدوارم بتونیم ذهن بچه هامون رو درست هدایت کنیم.
آمین


به دنبال خدا
