ماجرای کلاس دیروز و عمو اکبر
سلام گل پسرم
دیگه از دست خودم ناراحت نیستم
باید اعتراف کنم چند روزی خیلی روی کارهات حساس شده بودم
دیروز شما کلاس داشتی و همراه عمو اکبر که بهت قول داده بود رفتید کلاس ،
من هم به عمو گفتم شما برید من هم نیم ساعت دیگه میام فقط محمدرضا متوجه
حضور من نشه .
شما رفتید ولی من نتونستم خیلی طاقت بیارم و زود خودم رو به سالن رسوندم
از مامانهایی که این چندروز باهاشون آشنا شده بودم پرسیدم از پسرم خبر ندارید؟
بیرون نیومده از سالن؟
یکی از اونها گفت پسرتون امروز با مربیش (آقای ذکوی) راحت تر ارتباط برقرار کرده و
سلام و احوالپرسی و دست دادن و ....
(آخه پسر گل من شما به همه مغازه دارها و چه میدونم پارکبان توی خیابونه و.....
راحت سلام میکنی و هیچ مشکلی نداری ولی کلا با کلاس و مربی مشکل داشتی)
تا اینجاش خوب بود ، اومدم جلوی در سالن تا یواشکی یه نگاه بندازم که دیدم
اکبر بنده خدا داره پا به پای تو دور تشک راه میره ، هی برات توضیح میده و جنابعالی
داری تمام سعی خودت رو میکنی که عمو رو قانع کنی برای ورزش نکردن ........
گفتم اشکالی نداره امروز هم صبر میکنم ، به خصوص که میدیدم خیلی از بچه هایی
که قبلا خوب بودن یکی در میون میان سراغ مامانهاشون و کلی بهانه میگیرن
راستش خنده ام گرفت شما داشتی سازگار میشدی و بقیه تازه فیلشون یاد هندوستان
کرده ، جالب اینجا بود که شما با تعجب به اونها نگاه میکردی......
آخرای ساعت کلاستون بود که مربی جامپینگ رو آورد و به بچه ها یاد میداد که چه جوری
بدوند و برن بالای جامپینگ بپرند ، بچه ها همه رفتن جز شما که مربی یهو اومد بغلت کرد و
گذاشت روی جامپینگ و هی بالا و پائین میبردت و تو به شکل خنده داری میگفتی
من رو بزار پائین ، این کار رو نکن من رو بزار پائین (صدات بلند بود ولی جیغ نمیزدی
گریه و زاری هم نمیکردی ، خیلی جدی میگفتی) البته تو کلا خیلی به غرورت برمیخوره
اگه کاری رو خودت نخوای و دیگران به زور انجام بدن ، یه جورایی دلت میشکنه....
مربیتون خیلی با شماها با ملایمت و مهربونی برخورد میکنه ، وقتی اومدی پائین دویدی
و رفتی بغل عموت...... ولی مثل اینکه بی اثر نبود و خلاصه پنج دقیقه آخر البته با حضور عمو اکبر
شما رفتی برای خودت شروع کردی به پریدن و بازی کردن و من کلیییییییییییییییییی ذوق
کردم.
البته نا گفته نمونه که مامانهایی که اونجا بودن همگی گفتن چه عموی با حوصله ای...
میگفتن اولش که کلاس شروع شد و شما حاضر نبودی بری داخل سالن عموت بردتت
انتهای تشکتون و همه حرکات رو خودش انجام میداد و تو هم از اون تقلید میکردی
ای کاش بودم و میدیدم حتما خیلی میخندیدم ، به هر حال دست عمو اکبر درد نکنه ،
ان شاالله یه دختر خوب براش پیدا میکنم ، توی عروسیش جبران کن پسرم.
راستی عمو اکبر یه میله بارفیکس به عنوان جایزه برات آورده و قول داده فردا هم
خودش بیاد دنبالت و با هم برید کلاس.
این هم از ماجرای کلاس دیروز و امیدواریه مامانی.
همیشه موفق باشی عزیز دلم.


ماجرای کلاس دیروز و عمو اکبر
