محمدرضامحمدرضا، تا این لحظه: 19 سال و 3 ماه و 25 روز سن داره

شازده کوچولو فرمانروای قلب من

ماجرای دکتر رفتن پسری

1390/8/15 12:19
نویسنده : مامانی
280 بازدید
اشتراک گذاری

سلام پسر نازنینم

دیروز عصر نوبت دکتر داشتی ، آجان اومد و همراه اون رفتیم .

از خونه قول دادی که با دکتر همکاری کنی و من مثل همیشه کلیییییییییی

روی حرفت حساب کردم . ساعت 4.5 رفتیم و بالاخره ساعت 6 نوبتمون شد

اونجا یه دختر کوچولو هم بود که حسابی باهاش گرم گرفتی .

خلاصه رفتیم داخل و دکتر گفت تو رو توی بغلم بنشونم و آماده بشی ،

با لبخند به دکتر گفتی با چی میخواین جرم گوشم رو بگیرین و

اون هم جواب داد با جاروبرقی ، شما زدی زیر خنده(هم برات جالب

بود و هم ترسیده بودی)

وقتی دکتر کارش رو شروع کرد اولش میخندیدی و میگفتی جالبه

ولی کم کم آخ و اوخت در اومد و در نهایت منجر به جیغ و داد و فریاد و

گریه و زاری و ضعف و .....................شد.

دکتر هم که قیافه ی بسیار خشک و جدی داره و من از این استیل ها

متنفرم(همه آدمها باید باید لبخند داشته باشند ، چه معنی داره

اینقدر خشک و جدی و ترسناک باشند) گفت که من دیگه باهات کاری

ندارم بزار کر بشی..............

اولش بهم برخورد ، فکر کردم به خاطر گریه هات دکتر شاکی شده

ولی بعدش که اومد برات دارو بنویسه گفت : بچه ی کوچیکیه و

همکاری نمیکنه ، خطرناکه اگه بخوام ادامه بدم ، چون جرم

روی پرده گوشه ممکنه با یک تکونش پرده گوشش پاره بشه .

خلاصه گوش راستت که جرم زیادی داشت تا حدودی تخلیه

شد و دکتر یه قطره ی جوشان داده که باید دو هفته استفاده

کنی تا خودش تخلیه بشه ، حالا هم من و شما داستانی دارم

برای خودمون ، البته توی اینجور موارد خیلی باهام همکاری میکنی

و من مطمئنم که دیروز دردت می اومد وگرنه شما خیلیییییییییییی

قوی و منطقی هستی عزیز دلم ماچ

راستش توی همین دوروزی انگار کلیییی آب شدی و زیر چشمات

گود افتاده ، دیروز بهت قول کباب کوبیده دادم (به خاطر دندونات

تنها کبابی که میتونی خوب بخوری و خیلی هم دوست داری کوبیده ست)

توی راه برگشت رفتیم آفتابگردان و آجان رو فرستادم برامون کباب

بگیره البته قرار شد به حساب من باشه ( راستی یه چیز

جالب ، من هر وقت هوس یه خوراکی کردم که دور و برش آجان

و مانا باشند خود به خود برام فراهم میشه ، مثل دیشب که

من و مانا توی ماشین نشسته بودیم ، شما هم توی بغلم خواب

بودی ، همینجور که داشتم توی رستوران رو نگاه میکردم دیدم

یکی از پیشخدمتها داره از ظرف اردور سوپ میریزه توی یه کاسه

برگشتم به مانا میگم : واییییییی مامان اینجا سوپ دارند ای

کاش میرفتیم سوپ میخوردیم ، چند لحظه هم نشد که دیدم

آجان با ظرف سوپ داره میاد به سمت من ، ما هاج و واج نگاه

میکردیم گفت چیه برات سوپ گرفتم ، آآآآآآره اون پیشخدمت

داشت برای من سوپ میریخت ، از این اتفاقها خیلی زیاد

برام میافته ...........) جای بابایی و دوستان خالی ، پسرم

شامش رو کامل خورد و من کلی لذت بردم ، نوش جونت

عزیز دلم .

راستی هفته قبل من یکی از فجیع ترین کارهای زندگیم رو

انجام دادم و اون پاک کردن کله و پاچه ی گوسفند بود( حالا

خوبه پاک کرده خریده بودیم ، ولی من که عاشق خوردن کله

پاچه ام توبه کردم که دیگه خودم بخرم و آماده کنم)

اونها رو پختم ، از گوشت بنا گوش و زبون بهت یه وعده صبحانه

دادم و بقیه اش رو صاف کردم و برای چند وعده برات فریز کردم

چندتا قلم گاو هم گرفتم و پختم و آبش رو برای درست کردن

غذاهای شما برای چند وعده فریز کردم ، خلاصه اینکه

تمام سعی خودم رو میکنم که تغذیه ی خوبی داشته باشی.

دیروز و امروز کلا کلاسهامو بیخیال شدم ، آخه فردا عید قربانه

و امروز بعد از ظهر وقت دعای عرفه ست ، خوش به سعادت

بابایی که در کنار حرم امام حسینه.

بابایی التماس دعا.

محمدرضای نازنینم  ، دوستت دارم.

 

 

 پی نوشت:

راستی یادم رفت بگم ، دیشب که داشتم قطره ی جدید

رو داخل گوشت میریختم پرسیدی این یکی چیکار میکنه؟

من هم گفتم جرم گوشت رو خودش خالی میکنه ،

و شماعصبانیعصبانیییییییییییییییییییییی گفتی:

ببخشیداااااااا ، اگه اینجوری بود چرا الکی من رو بردی

دکتر ، هاااااااااااااااااااااا؟؟؟؟؟ از اولش همین رو میریختی.....

و من تعجبمتفکرنمیدونستم چه جوابی بدم ، یادمم نیست

چه جوری جمعش کردم ....

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)