ماجرای دکتر رفتن پسری
سلام پسر نازنینم
دیروز عصر نوبت دکتر داشتی ، آجان اومد و همراه اون رفتیم .
از خونه قول دادی که با دکتر همکاری کنی و من مثل همیشه کلیییییییییی
روی حرفت حساب کردم . ساعت 4.5 رفتیم و بالاخره ساعت 6 نوبتمون شد
اونجا یه دختر کوچولو هم بود که حسابی باهاش گرم گرفتی .
خلاصه رفتیم داخل و دکتر گفت تو رو توی بغلم بنشونم و آماده بشی ،
با لبخند به دکتر گفتی با چی میخواین جرم گوشم رو بگیرین و
اون هم جواب داد با جاروبرقی ، شما زدی زیر خنده(هم برات جالب
بود و هم ترسیده بودی)
وقتی دکتر کارش رو شروع کرد اولش میخندیدی و میگفتی جالبه
ولی کم کم آخ و اوخت در اومد و در نهایت منجر به جیغ و داد و فریاد و
گریه و زاری و ضعف و .....................شد.
دکتر هم که قیافه ی بسیار خشک و جدی داره و من از این استیل ها
متنفرم(همه آدمها باید باید لبخند داشته باشند ، چه معنی داره
اینقدر خشک و جدی و ترسناک باشند) گفت که من دیگه باهات کاری
ندارم بزار کر بشی..............
اولش بهم برخورد ، فکر کردم به خاطر گریه هات دکتر شاکی شده
ولی بعدش که اومد برات دارو بنویسه گفت : بچه ی کوچیکیه و
همکاری نمیکنه ، خطرناکه اگه بخوام ادامه بدم ، چون جرم
روی پرده گوشه ممکنه با یک تکونش پرده گوشش پاره بشه .
خلاصه گوش راستت که جرم زیادی داشت تا حدودی تخلیه
شد و دکتر یه قطره ی جوشان داده که باید دو هفته استفاده
کنی تا خودش تخلیه بشه ، حالا هم من و شما داستانی دارم
برای خودمون ، البته توی اینجور موارد خیلی باهام همکاری میکنی
و من مطمئنم که دیروز دردت می اومد وگرنه شما خیلیییییییییییی
قوی و منطقی هستی عزیز دلم 
راستش توی همین دوروزی انگار کلیییی آب شدی و زیر چشمات
گود افتاده ، دیروز بهت قول کباب کوبیده دادم (به خاطر دندونات
تنها کبابی که میتونی خوب بخوری و خیلی هم دوست داری کوبیده ست)
توی راه برگشت رفتیم آفتابگردان و آجان رو فرستادم برامون کباب
بگیره البته قرار شد به حساب من باشه ( راستی یه چیز
جالب ، من هر وقت هوس یه خوراکی کردم که دور و برش آجان
و مانا باشند خود به خود برام فراهم میشه ، مثل دیشب که
من و مانا توی ماشین نشسته بودیم ، شما هم توی بغلم خواب
بودی ، همینجور که داشتم توی رستوران رو نگاه میکردم دیدم
یکی از پیشخدمتها داره از ظرف اردور سوپ میریزه توی یه کاسه
برگشتم به مانا میگم : واییییییی مامان اینجا سوپ دارند ای
کاش میرفتیم سوپ میخوردیم ، چند لحظه هم نشد که دیدم
آجان با ظرف سوپ داره میاد به سمت من ، ما هاج و واج نگاه
میکردیم گفت چیه برات سوپ گرفتم ، آآآآآآره اون پیشخدمت
داشت برای من سوپ میریخت ، از این اتفاقها خیلی زیاد
برام میافته ...........) جای بابایی و دوستان خالی ، پسرم
شامش رو کامل خورد و من کلی لذت بردم ، نوش جونت
عزیز دلم .
راستی هفته قبل من یکی از فجیع ترین کارهای زندگیم رو
انجام دادم و اون پاک کردن کله و پاچه ی گوسفند بود( حالا
خوبه پاک کرده خریده بودیم ، ولی من که عاشق خوردن کله
پاچه ام توبه کردم که دیگه خودم بخرم و آماده کنم)
اونها رو پختم ، از گوشت بنا گوش و زبون بهت یه وعده صبحانه
دادم و بقیه اش رو صاف کردم و برای چند وعده برات فریز کردم
چندتا قلم گاو هم گرفتم و پختم و آبش رو برای درست کردن
غذاهای شما برای چند وعده فریز کردم ، خلاصه اینکه
تمام سعی خودم رو میکنم که تغذیه ی خوبی داشته باشی.
دیروز و امروز کلا کلاسهامو بیخیال شدم ، آخه فردا عید قربانه
و امروز بعد از ظهر وقت دعای عرفه ست ، خوش به سعادت
بابایی که در کنار حرم امام حسینه.
بابایی التماس دعا.
محمدرضای نازنینم ، دوستت دارم.
پی نوشت:
راستی یادم رفت بگم ، دیشب که داشتم قطره ی جدید
رو داخل گوشت میریختم پرسیدی این یکی چیکار میکنه؟
من هم گفتم جرم گوشت رو خودش خالی میکنه ،
و شما
عصبانیییییییییییییییییییییی گفتی:
ببخشیداااااااا ، اگه اینجوری بود چرا الکی من رو بردی
دکتر ، هاااااااااااااااااااااا؟؟؟؟؟ از اولش همین رو میریختی.....
و من 
نمیدونستم چه جوابی بدم ، یادمم نیست
چه جوری جمعش کردم ....


ماجرای دکتر رفتن پسری
