خاطرات این چند روز

سلام عزیزترینم
خب از کجا برات بگم .............
سه شنبه که شهادت امام رضا بود و تعطیل بودیم و البته ظهرش از خونه مانا برگشتیم
فردای اون (چهارشنبه) امتحان عناصر و جزئیات ساختمانی داشتم که هی بد نبود ،
قبل امتحانم مانا اومد پیشت که تنها نباشی ، بعد از ظهرش هم همه رفتیم خونه ی
مامان بزرگ شما ، فامیل شوهر عمه بزرگه اومده بودن مبارکباد( واسه عمو اکبر)
خلاصه سفره ای پهن کردیم و جای همه دوستان خالی از آش دوغ گرفته تا فرنی
پرتقالی (عمه جونت درست کرد من بلد نیستم) و شیرینی پنجره ای که مانا درست کرد
و....... فامیلاشون خیلییییی بخور هستن
اون شب وقتی برگشتیم خونه اصلا حالم خوب نبود و مطمئن بودم که حسابی سرما
خوردم ، تا صبح کلی حالم بود و نتونستم بخوابم از ساعت ٥.٥ هم بلند شدم و قید
خواب رو زدم ، شما هم که تا لنگ ظهر خواب بودی وقتی بیدار شدی یه ریییییییییز
عطسه میکردی و آبریزش بینی شدیدی داشتی .....
خلاصه من که همه وسایلم رو برای رفتن به جشن فتانه(دختر عمه ام) آماده کرده
بودم تصمیم گرفتم بی خیال مهمونی بشم ولی شما همش میگفتی بریم عروسی
بریم خونه ماناااااااا ، اگر هم نمیرفتیم عمه ام خیلی بهش برمیخورد خلاصه تا تصمیم
بگیریم و حرکت کنیم ساعت شد ٥ و من بیچاره با اون حال خراب و در حال خماری
٤٥ دقیقه رانندگی کردم و وقتی رسیدم خونه مانا دیگه جون نداشتم .
عمو اکبر و زن عمو شیدا هم لطف کردن و شام رفتن خونه عمه جون( نزدیک مانا هستن)
که آخر شب ما رو همراهی کنن که برگردیم خونه وگرنه مجبور بودیم امروز هم بمونیم.
و اما جشن دیشب حسااااااااابی به پسرم خوش گذشت ، ما که نمیتونستیم خوش
بگذرونیم با گروه ارکست و دم و دستگاهشون که ور دلمون بودن ولی گل پسری
همچین با ذوق دست میزد و همپای دختر عمه ها و دختر عموهای من که همگی
عاشق محمدرضا هستن جیغ میکشید و در حالی که روی میز نشسته بود واسه خودش
میرقصید ، کلی هم بخور بخور کرد.
الهی که همه دل خوش و تن سالم داشته باشند.آمین.
با این روفرشی پاهاش مثل پینوکیو شده

پسرم عاشق ورزش با تردمیله

پسری با دوچرخه ش همراه با مانا و البته پیشی جان یار قدیمیش رفته بود خرید.

یه روز بارونی و محمدرضا توی پارکینگ خونه مون مشغول دوچرخه سواری


این هم دو مدل از tv نگاه کردنه پسری :


اینجا من و پسری رفته بودیم بازار و پسرم همیشه وقتی میرسیم اونجا سه تا ژتون
واسه خودش میگیره که سوار وسایل بازیش بشه وقتی توی این لوکوموتیو نشست یه
نی نی کوچولو اونجا بود که توی هیچ وسیله ای بند نمیشد ولی همش جیغ میزد که
میخواد سوار بشه ، از محمدرضا پرسیدم میزاری کنارت بشینه و اون هم که عشق
نی نی داره( من رو بیچاره کرده) با کمال میل پذیرفت ، اون کوچولوهه نشست و فرمانی
که اون تو بود رو گرفت دستش و شروع کرد به بازی و کلیییی هم ذوق میکرد و اما
گل پسر من قیافه ش حسابی خنده دار شده بود طوریکه همه کسانی که اونجا
بودند هی میگفتن : آخی طفلی ، اون ژتون داشته این داره بازی میکنه.
من هم میگفتم مهم نیست نهایتا یکی دیگه واسه پسرم میگیرم و خلاصه بعد از
3-4 دقیقه داد پسرم در اومد.........
این هم قیافه پسری وقتی نی نیه اجازه نمیداد اون بازی کنه:

محمدرضا و درست کردن کاردستی :

پسری عاشق عکس گرفتنه :

محمدرضا و جا به جایی های غول آسا ![]()


اینها هم هنرنماییه مامانی و پسری ، ماله آخرین باریه که بابایی اومده بود:







و این هم شازده کوچولو و جشن دیشب ، الهی که دامادیه پسرم رو ببینم




دوستون داریم زیااااااااااااااااد
الهی که خوشتون بیاد


خاطرات این چند روز
