محمدرضامحمدرضا، تا این لحظه: 19 سال و 3 ماه و 25 روز سن داره

شازده کوچولو فرمانروای قلب من

خاطرات این چند روز

1390/11/7 14:35
نویسنده : مامانی
241 بازدید
اشتراک گذاری

 

سلام عزیزترینم

خب از کجا برات بگم .............

سه شنبه که شهادت امام رضا بود و تعطیل بودیم و البته ظهرش از خونه مانا برگشتیم

فردای اون (چهارشنبه) امتحان عناصر و جزئیات ساختمانی داشتم که هی بد نبود ،

قبل امتحانم مانا اومد پیشت که تنها نباشی ، بعد از ظهرش هم همه رفتیم خونه ی

مامان بزرگ شما ، فامیل شوهر عمه بزرگه اومده بودن مبارکباد( واسه عمو اکبر)

خلاصه سفره ای پهن کردیم و جای همه دوستان خالی از آش دوغ گرفته تا فرنی

پرتقالی (عمه جونت درست کرد من بلد نیستم) و شیرینی پنجره ای که مانا درست کرد

و....... فامیلاشون خیلییییی بخور هستنچشمک

اون شب وقتی برگشتیم خونه اصلا حالم خوب نبود و مطمئن بودم که حسابی سرما

خوردم ، تا صبح کلی حالم بود و نتونستم بخوابم از ساعت ٥.٥ هم بلند شدم و قید

خواب رو زدم ، شما هم که تا لنگ ظهر خواب بودی وقتی بیدار شدی یه ریییییییییز

عطسه میکردی و آبریزش بینی شدیدی داشتی .....

خلاصه من که همه وسایلم رو برای رفتن به جشن فتانه(دختر عمه ام) آماده کرده

بودم تصمیم گرفتم بی خیال مهمونی بشم ولی شما همش میگفتی بریم عروسی

بریم خونه ماناااااااا ، اگر هم نمیرفتیم عمه ام خیلی بهش برمیخورد خلاصه تا تصمیم

بگیریم و حرکت کنیم ساعت شد ٥ و من بیچاره با اون حال خراب و در حال خماری

٤٥ دقیقه رانندگی کردم و وقتی رسیدم خونه مانا دیگه جون نداشتم .

عمو اکبر و زن عمو شیدا هم لطف کردن و شام رفتن خونه عمه جون( نزدیک مانا هستن)

که آخر شب ما رو همراهی کنن که برگردیم خونه وگرنه مجبور بودیم امروز هم بمونیم.

و اما جشن دیشب حسااااااااابی به پسرم خوش گذشت ، ما که نمیتونستیم خوش

بگذرونیم با گروه ارکست و دم و دستگاهشون که ور دلمون بودن ولی گل پسری

همچین با ذوق دست میزد و همپای دختر عمه ها و دختر عموهای من که همگی

عاشق محمدرضا هستن جیغ میکشید و در حالی که روی میز نشسته بود واسه خودش

میرقصید ، کلی هم بخور بخور کرد.

الهی که همه دل خوش و تن سالم داشته باشند.آمین.

با این روفرشی پاهاش مثل پینوکیو شده

 

پسرم عاشق ورزش با تردمیله

 

پسری با دوچرخه ش همراه با مانا و البته پیشی جان یار قدیمیش رفته بود خرید.

 

 

یه روز بارونی و محمدرضا توی پارکینگ خونه مون مشغول دوچرخه سواری

 

 

این هم دو مدل از tv  نگاه کردنه پسری :

 

اینجا من و پسری رفته بودیم بازار و پسرم همیشه وقتی میرسیم اونجا سه تا ژتون

واسه خودش میگیره که سوار وسایل بازیش بشه وقتی توی این لوکوموتیو نشست یه

نی نی کوچولو اونجا بود که توی هیچ وسیله ای بند نمیشد ولی همش جیغ میزد که

میخواد سوار بشه ، از محمدرضا پرسیدم میزاری کنارت بشینه و اون هم که عشق

نی نی داره( من رو بیچاره کرده) با کمال میل پذیرفت ، اون کوچولوهه نشست و فرمانی

که اون تو بود رو گرفت دستش و شروع کرد به بازی و کلیییی هم ذوق میکرد و اما

گل پسر من قیافه ش حسابی خنده دار شده بود طوریکه همه کسانی که اونجا

بودند هی میگفتن : آخی طفلی ، اون ژتون داشته این داره بازی میکنه.

من هم میگفتم مهم نیست نهایتا یکی دیگه واسه پسرم میگیرم و خلاصه بعد از

3-4 دقیقه داد پسرم در اومد.........

این هم قیافه پسری وقتی نی نیه اجازه نمیداد اون بازی کنه:

 

محمدرضا و درست کردن کاردستی :

پسری عاشق عکس گرفتنه :

محمدرضا و جا به جایی های غول آسا چشمکماچ

 

اینها هم هنرنماییه مامانی و پسری ، ماله آخرین باریه که بابایی اومده بود:

 

 

 

            و این هم شازده کوچولو و جشن دیشب ، الهی که دامادیه پسرم رو ببینمماچماچ

                        

                    

 

      

 

                   دوستون داریم زیاااااااااااااااادقلب   الهی که خوشتون بیادقلب

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (6)

ملی مامان میکاییل
7 بهمن 90 15:46
آخی دستت درد نکنه عصر جمعه ایی حالمون جا اومد ، چقدر خوبه که اینجا همو داریم آدم هیچ وقت تنها نیست ، الهییییییییییییی محمد جونم عزیزم چقدر خوش تیپ شدی ماشالله ، هزار ماشالله کسی شما رو جای داماد اشتباهی نگرفت
دوست جون عجب کیکی پس برای تزیین اون روی کیک که باد می کنه رو بریدی که صاف شده نه ؟؟؟؟؟
شما هم که یا تو یا محمد سرما خورده اید ، یعنی چی ؟



عزیز دلم
من هم دلم به اینجا و دوستای گلم گرمه.
چشمات قشنگ میبینه خاله جووووووووون.
آره خانمی روی کیک رو بریدم که صاف بشه.
چه کنیم دیگه اینقدر دوست داشتنی هستیم ویروسها دل ندارن از ما جدا بشن.
بوووووووووووووووووووووووس

مریم مامان نخودچی
8 بهمن 90 9:59
به به عاشقتم مامانی....
واقعا عاشقتم...
الان اشک تو چشمام حلقه بسته....
فقط از خدا خواستم با لبی خندون سالیان سال باهم باشید....


عزیز دلم
شمالطف داری مریم جون
چی باعث شد که اشکای دوست جونم در بیاد.
خیلی مهربونییییییییی
بوووووووووووووووووووووووووووس
محمد گیان
8 بهمن 90 14:38
سلاممممممممممم خوبین رفیق شما چطوره خوبی
انشالله که همیشه خوش باشین


سلام نازنینم
خاله فدات بشه عزییییییزم
ممنون که به یاد ما هستی مهربونم.
rahim
8 بهمن 90 17:58
سلام وبلاگ تون مطاله کردم بسیارجالب بود وخیلی لذت بردم ممنون میشم به ما هم یه سری بزنی با تشکر


سلام
ممنون از حضورتون
مامان کیارش
9 بهمن 90 13:50
سلام .واقعا دستت درد نکنه عجب کیکهای خوشمزه ای درست کردی
ان شااله هیچ وقت خودت وپسر خوشگلت مریض نشید و حالا هم که یه کوچولو سرما خوردی زودزود خوب شی.
ماشااله به محمدرضا باهوش برای همه کارهایی که کرده


سلام خاله ی مهربون ، سلامت باشید.
ممنون از لطفتون.
مامان ماهان
10 بهمن 90 18:11
وای بازم سرما خوردگی
الهی که زود زود خوب بشین
همیشه به جشن و شادی عزیزم
چه عکسهای نازی گذاشتی حسابی کولاک کردیاااااااااااااااا
چقدر خوش تیپی عزیزم الهی دامادی خودت
مامانی خیلی خوش سلیقه و کدبانویی دستت درد نکنه


آرههههههههه
همون که به ملی جون گفتم ، از بس دوست داشتنی هستیم ویروسها از ما دل نمیکنن.
شما خیلییییی لطف داری خاله جون بووووووووووووووس