محمدرضامحمدرضا، تا این لحظه: 19 سال و 4 ماه و 3 روز سن داره

شازده کوچولو فرمانروای قلب من

خدایا شکرت میکنم برای همه داشته ها و نداشته ها...........

1390/11/17 21:21
نویسنده : مامانی
298 بازدید
اشتراک گذاری

سلام پسر نازنینم

عزیز دلم ، از دیروز تا حالا خیلی اذیت شدی . لوزه هات بدجوری متورم شده و درد داره و

باز هم خوابت رو مختل کرده چون راه تنفست رو تنگ کرده. در واقع اون چیزی که من همش مینویسم

سرماخوردگی همین تورم لوزه هاست . فعلا یه کم خوابت عمیق شده و تمام سعی ام رو میکنم که

خونه آروم و ساکت باشه تا کمی استراحت کنی . از دیشب تا حالا کلی اشک ریختم و غصه خوردم

به خدا گفتم : چرا سر به سرم میزاری ؟؟ یه روز درگیر فرم ستون مهره ی پسرم هستم ، یه روز درگیر

چشماشم ، حالا هم که مدام باید مواظب باشم که سرما بهش نخوره و لوزه هاش  متورم نشه...

ولییییییییییییی

ولیییییییییییی

ولی خدای مهربونم ، شکرت ، شکرت میکنم و به شکرانه همین مشکلات به درگاهت سجده میکنم.

اینها در برابر سختیها و مشکلات دیگران هیچه ...........

خدای نازنینم ، عزیزترینم ، کمکم کن که هیچ وقت بنده ی ناشکری نشم.

راضی ام به رضای تو

.

.

برای تمام چیزهای منفی که ما بخود می‌گوییم، خداوند پاسخ مثبتی دارد: 

 

تو گفتی «آن غیر ممکن است»، خداوند پاسخ داد «همه چیز ممکن است» 

 

تو گفتی «هیچ کس واقعاً مرا دوست ندارد»، خداوند پاسخ داد «من تو را دوست دارم» 

 

تو گفتی «من بسیار خسته هستم»، خداوند پاسخ داد «من به تو آرامش خواهم داد» 

 

تو گفتی «من توان ادامه دادن ندارم»، خداوند پاسخ داد «رحمت من کافی است» 

 

تو گفتی «من نمی‌توانم مشکلات را حل کنم»، خداوند پاسخ داد «من گامهای تو را هدایت خواهم کرد» 

 

تو گفتی «من نمی‌توانم آن را انجام دهم»، خداوند پاسخ داد «تو هر کاری را با من می‌توانی به انجام

 

برسانی» 

 

تو گفتی «آن ارزشش را ندارد»، خداوند پاسخ داد «آن ارزش پیدا خواهد کرد» 

 

تو گفتی «من نمی‌توانم خود را ببخشم»، خداوند پاسخ داد «من تو را ‌بخشیده ام» 

 

تو گفتی «من می‌ترسم»، خداوند پاسخ داد «من روحی ترسو به تو نداده ام» 

 

تو گفتی «من همیشه نگران و ناامیدم»، خداوند پاسخ داد «تمام نگرانی هایت را به دوش من بگذار» 

 

تو گفتی «من به اندازه کافی ایمان ندارم»، خداوند پاسخ داد «من به همه به یک اندازه ایمان داده ام» 

 

تو گفتی «من به اندازه کافی باهوش نیستم»، خداوند پاسخ داد «من به تو عقل داده ام» 

 

تو گفتی «من احساس تنهایی می‌کنم»، خداوند پاسخ داد «من هرگز تو را ترک نخواهم کرد»


.

.

.

صبح زنگ زدم به باباییت و کلی اشک ریختم و از دلتنگیم و نگرانیهام براش گفتم و مثل همیشه

با شنیدن صدای گرم همسرم انرژی گرفتم و شدم همون مامانیی که میتونه کوه رو جا به جا کنه.

 

    "خدایا همه کسانی که به هم عشق می ورزند رو در پناه خودت برای هم حفظشون کن."

 

                          آمین یا رب العالمین

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (4)

مریم مامان نخودچی
17 بهمن 90 11:00
خدایا هزاران بار ، به داده هات و نداده هات شکرت....



الهی شکر.....
مامان ماهان
17 بهمن 90 16:49
آموخته ام كه خداعشق است و عشق تنها خداست،آموخته ام كه وقتي نا اميدميشوم،خدا با تمام عظمتش عاشقانه انتظار ميكشد تا دوباره به رحمتش اميدوار شوم آموخته ام اگر تا كنون به آنچه خواستم نرسيدم خدا برايم بهترينش را در نظرگرفته. آموخته ام كه زندگي سخت است ولي من از اوسخت ترم . به امید آرامش


ممنون عزیز دلم
خیلی بهم آرامش میده.
مامان ماهان
17 بهمن 90 16:49
خیلی خیلی زیبا نوشته بودی


لطف داری عزیییییییزم
ملی مامانه میکاییل
17 بهمن 90 18:50
ای جانم قوربونه اون دلت برم من ؛ بمیرم واسه مامانی که مثل گل لطیفه مثل کوه محکم ، هر کسی این توانایی رو نداره خدا همیشه نگهداره محمد جون باشه


عزیییییییییزم
خدا نکنه
الهی همیشه زنده باشی خواهر
خیلییییییییی دوستتون دارم.