درگیر کارم..........
سلام پسر شیرین زبونم
امروز صبح بابایی رفت تهران چون جلسه داشت و من هم از 5 صبح که همسری رفت بیدارم.
گل پسری تا ساعت 11.5 خوابید و حسااااابی لذت برد ، نوش جونت مادر.
وقتی از خواب پا شدی دیدم زیر چشمات بدجوری گودی افتاده و کلا صورتت به هم خورده ست.
توی مدتی که مریض بودی خیلی ضعیف شدی ، خلاصه دست به کار شدم و صبحانه کره و عسل
و گردو بهت دادم (البته زمان ناهار بود) بعدش کلی بادوم زمینی خوردی به همراه آب آناناس(پسری میگه
ناناناس) الان هم میخوام بهت ماهی ازون برون (که همیشه سفارش میدیم برات میارن ) بدم.
دیگه جونم برات بگه از صبح افتادم به جون آشپزخونه و دارم تکونش میدم .
وسایل سفر هم تا حدودی آماده ست . خداکنه رفتنمون بشه جمعه که من بتونم به همه کارهام
برسم . دیروز مامان بزرگت نوبت دکتر داشت و نشد بریم طلا بخریم ، بابابزرگت هم که کوتاه نمیاد
میگه حتما من (خودم، مامانت
) باید برم و بخرم ، تازه مامان بزرگ میخواد بدون اینکه همسرش
بدونه با ما بیاد و یه تیغی به جیب بابابزرگ بزنه
من هم که جرات نمیکنم روی حرف
پدر شوهر مادر شوهر حرف بزنم
خلاصه این یکی از چندتا کاریه که مونده و باید انجامش بدم.
ان شاالله که فرصت داشته باشم.
تا بعد..................


درگیر کارم..........
