محمدرضامحمدرضا، تا این لحظه: 19 سال و 3 ماه و 25 روز سن داره

شازده کوچولو فرمانروای قلب من

تموم شدن کلاسهای مامانی و بیشتر با هم بودن.....

1391/3/6 23:17
نویسنده : مامانی
229 بازدید
اشتراک گذاری

سلام عشق مامان ، عزیز دلم.......

امروز و فردا آخرین روزهای دانشگاهمه و قراره مامان تنبل بره و از دوستاش کلیییییییی

جزوه بگیره . از 31 خرداد هم امتحانا شروع میشه و بعدش تعطیلات هوراااااااااااااااااااااااااا

ببین چقدر سرخوشم ، از الان برای یک ماه و نیم دیگه ذوق میکنم . شهریور آزمون کاردانی

به کارشناسیه و من دلم میخواد قبول بشم . راستش دوست دارم توی همین دانشگاهی که

هستم تا ارشد رو بخونم . آخه هرچی شما بزرگتر میشی مسئولیت های من سنگین تر میشه

برای همین هم باید حداقل تا دوم -سوم ابتدایی برسی درس من تموم بشه ، توکل به خدا...

دیروز بعد از چند روز استراحت در خونه مانا و بهتر شدن حال بنده و همینطور بیمه کردن ماشین

برگشتیم خونه مون . مانا یه مقدار بذر شاهی و گشنیز و لوبیا سبز داد که قراره عصری که

از دانشگاه برگشتم بکاریمشون . راستی توی این چند روز که نبودیم همسایه طبقه اولمون

(تازه عروس و داماد) به گلدونهای خیار و گوجه و فلفل و..... آب دادن و خوشبختانه اونها

سرحالند . امروز صبح هم من و شما با چندتا چوب بستنی و تکه های بالسا(تخته ماکت سازی)

تابلوهای کوچیکی درست کردیم که روی اونها اسم سبزیجاتمون رو بنویسیم تا مشخص باشه

توی هر گلدون چی کاشتیم هرچند وقتی بزرگ بشن معلوم میشه ولی اینها برای شما خیلی

جالبه . الان هم هی داری داد میزنی میگی پس کی میریم خونه مامان بزرگ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ظهر میبرمت اونجا و ساعت 6 میام دنبالت . دیروز که رسیدیم شهرمون هردومون خسته و

کلافه بودیم یک ساعت توی ماشین اون هم ساعت 3 بعد از ظهر تو دل گرما..........

شهر حسابی خلوت بود و من اینجور وقتها میگم آدم دلش میخواد وسط آسفالت بشینه

انگاری توی حیاط خونمون قدم میزدیم . رفتیم دو تا بستنی خریدیم یکی قیفی برای من و

یکی هم توی کاسه برای شما ، بعدش هم شما روی نیمکت کنار خیابون نشستی و من

هم داخل ماشین البته روبرو و نزدیک هم ، گل گفتیم و گل شنیدیم و بستنی خوردیم .

تا اینجا رو صبح نوشتم و الان10.44 شبه :

امروز عصر بعد از دانشگاه اومدم خونه مامان بزرگ دنبالت و وقتی اومدیم خونه رفتیم

توی پارکینگ و بذرهامون رو کاشتیم وشما هم کلییییییی به من کمک کردی . این یکی

رو دیگه واقعا به بابا و بابابزرگ و عموهات رفتی ، مردهای خانواده شما حسابی کاری

هستن و خیلی جالبه که شما توی این سن همچین روحیه ای رو داری . خدایا شکرت

امروز گل پسری من خیلی زحمت کشید و خیلی خیلی خسته شد ، امشب هم وقتی

رفتی توی تختت تا من برم اتاقم مسواکم رو بزنم اومدم دیدم مست و مدهوش خوابیدی

الهی بگردم از بچه ام زیادی کار کشیدمماچبغل

راستی :

دیروز ظهر خونه مانا

پسری بدون اجازه از توی کمد اتاق مانا دستگاه فشارسنج رو گرفته بود و بازی میکرد

مانا هم ناراحت شد و بهش تذکر داد و زمانی که پسری حواسش نبود دستگاه رو برد و

جایی مخفی کرد

حالا پسری شاکییییییییییی داره توی اتاق مانا میگرده و هی هم غر میزنه

وقتی میاد کنار در تا همچنان غر بزنه دستش رو میزاره لای در و خودش هم فشارش میده

حالا اون گیر کرده و هی میگه : آآآآآآآآآآآآآی ماناااااااااااااا (اینها رو با عصبانیت میگفت نه با درد)

مانا هم فکرش رو نمیکرد مشکلی باشه ، تا اینکه پسری گفت : آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآییییییییییی

با تو ام ماناااااااااااااااااا دستم لای در گیر کرده .

من که اون صحنه رو ندیدم ولی مثل اینکه چون چیز جدی نشده بود آجان و مانا به اون حالت

پسری که با عصبانیت و طلبکاری حرف میزد خندیدند ولییییییییییی

ولی نمیدونستن به گل پسر ما بر میخوره که کسی بهش بخنده    عصبانی

پسری رفت بیرون از اتاق (حیاط شمالی همکفه و به فاصله 1.5 متری در یه شیر آب داره

که پسرم همیشه یه صندلی و یه لگن میزاره اونجا و بازی میکنه) مشغول آب بازی شد و

مدام میگفت : مامان ، من نه آجان رو دوست دارم نه مانا رومنتظر

چرا ؟؟؟

اونها من رو مخسره (به زبان پسری و البته تلفظی شیرین) میکننننننننکلافه

نه مادر مسخره چیه ، حرف بدیه ، اونها فقط خندیدن که تو نترسی و گریه ات نیادابرو

ولی پسری کوتاه بیا نبود که نبود ..........

القصه دقایقی گذشت و بنده هی گفتم پسر بیا که عازم شهرمان بشویم و پسری خونسرد

وارد اتاق شد و با لحنی بسیااااااااار آرام گفت :

مامان    ،  چون آجان من رو مخسره کرد و به من خندید من هم توی کفشش آب ریختم.

بنده هم فکر کردم منظور پسرجان اینه که با بیلچه ای که داشت به کفش پدرجان ما آب

پاشیده ، برای همین خیلی جدی نگرفته و فقط گفتم کار بدی کردیابرو

ولی چند لحظه هم نشد که صدای شرررررررررررررررررررر خالی شدن مقدار زیادی آب رو از

بیرون شنیدم و وقتی سرم رو چرخوندم و بیرون رو نگاه کردم دیدم مادرجانمان کفش های

پدر به شکل وارونه در دستشان است و همچنان آب از آن میچکد.................

پدرمان را بدجور پسرمان تنبیه کرد و ما را بسیار شرمنده.............

جدا شما باشید خندتون نمیگیره ، خوب حالا با داشتن یه آجان و مانا که در عین حال که

خیلی تذکر میدن ولی برای کوچکترین کار پسری با تمام وجود میخندن چه جوری میشه

سیاست کرد و فرزند را متنبه ساخت . مردم از بس دیروز براش سخنرانی کردم و از اینکه

کارهای بد ، بد هستن گفتم .

خلاصه...........

الان دیگه خیلی گرمم شده ، هوا دم کرده و خدا با ما شوخیش گرفته ، چون نیم ساعت قبل

همچین باد زد که گلدونه توی حیاط(تراس بالا) افتاد و من توی اون هوا احساس خنکی عمیقی

کردم و الان احساس میکنم نیاز دارم زیر باد کولر بشینم .

جداً خدا ، تو با ما مشکل داریییییییییعینک

شوخی کردم ، تو عزیزمی خداااااااااااااااااااااااماچ عاشقتم ولی روسیااااااااااااااااااااااه

محمدرضای نازم ، مرد کوچک من ، تکیه گاه من ، عزیز دلم ، همه وجود من

                              عاشقتممممممممممممممممم

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (7)

نایسل
6 خرداد 91 23:38
آخی چه خوب منم این هفته هفته اخرمه انشالا


موفق باشی گلم
نایسل
6 خرداد 91 23:38
عزیزززز دلم بوسسس
نایسل
6 خرداد 91 23:38
ایشالا قبول بشی خانوم


ممنون عزیز دلم
ilijoon
7 خرداد 91 19:38
ان شاالله قبول ميشي توكلتون به خدا


ممنون عزیز دلم
ilijoon
7 خرداد 91 19:39
آقا محمد رضا خيلي بامزه است واي كه كلي به كارهاش خنديدم


ممنون عزیزم
ilijoon
7 خرداد 91 19:40
محمد رضا جون خدا به داد بچه هات برسه بابا بزرگتو اينطوري تنبيه ميكني واي به حال بچه هات


واقعااااااااا...
اعظم
9 خرداد 91 15:09
سلام عزيزم خوبي ؟ایشالا قبول ميشي به حق امام زمان عزيزم.......خدا پسر شيطون و گلت و برات حفظ كنه گلم....مواظب خودتون باشيد.....برام دعا كن ......


سلام اعظم نازنینم
ممنونم از مهربونیت .
ان شاالله که به حق این روزهای عزیز دوران بارداریتو به سلامت پشت سر بگذاری.