محمدرضامحمدرضا، تا این لحظه: 19 سال و 3 ماه و 24 روز سن داره

شازده کوچولو فرمانروای قلب من

رشد فکر .......

1391/3/9 23:35
نویسنده : مامانی
287 بازدید
اشتراک گذاری

سلام عشق من

شما از دیروز حسابی خوشحالی چون دیگه روزهای باقیمونده تا اومدن باباییت به تعداد انگشتان

یک دستت شده . دیشب که tv  آهنگ سیاوش قمیشی پخش میکرد وقتی آهنگش تموم شد گفتی:

چه آهنگ قشنگی بوداااا!!!! و چند ثانیه بعد گفتی : این چه آهنگی بود پخش کردن؟!!! من با این

آهنگ یاد بابایی افتادم ناراحتآخ

این روزها باز هم با کلامت و افکارت متوجه یه مرحله جدید توی زندگیت شدم . شما همیشه همینطوری

بودی انگاری توی یه روز یهو یه اندازه ای بزرگ میشی ، از بدو تولدت دقیقا با تموم شدن یک ماه و

شروع ماه دیگه شما هم یه تغییر خاص میکردی .

امشب بعد از شام روی پارکت ولو شده بودیم و tv  می دیدیم که پرسیدی :

مامان یادته یه بار تو و بابایی دعواتون شد ؟؟

گفتم : مامانی ، فراموشش کن ، نمیخوام در موردش حرف بزنی .

گفتی : چرا ؟؟

گفتم : من دوست دارم چیزهای بد رو فراموش کنم .

و گفتی : ولی ذهن من طوریه که همیشه همه چیزهای خوب و بد توش میمونه .

و من متعجب از افکار تو...................

امشب اولین سوال به قول من فنی تخصصی رو از من پرسیدی . زمانی که tvp1 برنامه

"شما هم دعوتید" رو نشون میداد ، پرسیدی :

مامان ، چرا حتما باید اول ازدواج کرد بعد بچه بوجود بیاد ؟؟؟؟؟؟

گفتم : عزیزم زن و مرد کنار هم قرار میگیرند تا دوتایی با هم بچه رو دوست داشته باشند و

ازش نگهداری کنند ، نمیشه که یه بچه بابا نداشته باشه . و جواب شما :

چرا مامان میشه ، تنهایی هم میشه بچه بزرگ کرد.................

وای خدای من ، این تنها بودن ما درک بچه ام از زندگی رو تحت تاثیر قرار داده .

باید اطلاعاتم رو در این زمینه زیاد کنم.

امروز عصری که خواب بودی تصمیم گرفتم برات بیسکوئیت درست کنم وقتی بیدار شدی

خودت هم به کمکم اومدی و با هم شیرینی های خوشگلی درست کردیم .

الان هم نشستی پای نشنال ژئوگرافی و داری لذت میبری از تماشای برنامه ش .

دیگه از وقت خوابت گذشته ، این خوابیدن های بعد از ظهری باعث شده شبها دیر میخوابی

ولی از شانس من صبح خروس خون تو هم میخونی و بیدار باش میزنی .

راستی یادم رفت بگم شما دیگه توی اتاق خودت میخوابی ، البته تا قبل از آزمایش دادن من و

تموم اون ماجراها پایین میخوابیدی و بعد من بغلت میکردم و میبردمت طبقه بالا توی تختت ،

چند شب هم توی اتاقت روی پارکت خوابم برد و تا نیمه شب استخوانهام ترکید ولی شما

خیالت راحت بود که من هستم و خدا رو شکر الان دیگه کاملا پذیرفتی که تو جات بخوابی .

خب دیگه باید بیام سراغت و بریم برای مسواک .......

دوستت دارم عزیز دلمماچ

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (9)

mamane Ali
10 خرداد 91 1:36
سلام عزیزم علی کوچولو با یه عکس با نمک تو مسابقه ی نینی و شکلک شرکت کرده.. خوشحال ميشم بهش راي بدین .برای دادن رای به آدرس http://noruz1391.niniweblog.com/post865.php برین و در قسمت نظرات رای خودتون رو بزارین
مامانی درسا
10 خرداد 91 2:11
ممنون اومدین پیش ما ....... مامانی برای رمز برید خصوصی ..... راستی با افتخار لینک شدین


ممنون عزیز دلم
مامان نفس طلایی
10 خرداد 91 22:48
سلام عزیزم ممنونم که به یادم بودی ... چه زیباست دیدن رشد کودک دلبندت ... انشالله همیشه شاد و موفق باشین


سلام به روی ماهت خواهر
ممنونم عزیز دلم
مامان نفس طلایی
10 خرداد 91 22:52
مرسی عزیز دلم ... راستش هم یه ویروس جدید تهوع گرفتم .. هم کارام خیلی زیاده ... هم درگیری فکریم ... رتبه ام خیلی خوب نشده و باید تا فردا انتخاب رشته کنم ...
نایسل
10 خرداد 91 23:20
خوبی عزیز دلم
مامانی درسا
11 خرداد 91 1:27
مامانی انشاالله همیشه خوش باشین و سالم ....... ممنون با حوصله شرح رسیدن من و درسام رو خوندی ببخش که اشک به چشمای خوشگلت آوردم ...... عزیزمو ببوس ...... راستی اگه دوست داشتی به درسا رای بدی میتونی از طریق آدرسی که تو پست مسابقه ش گذاشتم بهش رای بدی ممنون
مامان میترا
11 خرداد 91 14:31
خدا حفظش کنه و پدر مادرش رو بالا سرش نگه داره



ممنون عزیزم
مامان گیسو جون
11 خرداد 91 17:26
سلام خوبی عزیزم
وای به خدا موندم
الان این شکلیم
خاله قربون اون هوشو ذکاوتت بره عزیزمممممممم
گلم خیلی جات خالی بود و خیلی یادت کردیم
غیبتت رو هم کردیم ( شوخی )
به خدا موندم تو تنهایی چه می کنی الهی بمیرم برات


سلام گلم
همیشه زنده باشی خاله جون بووووووووووووس
خوب کاری کردین عزیزم ، من راضی ام و حلالتون میکنم
خدا نکنه عزیز دلم ، من هم با وجود محمدرضا سرم گرمه و میگذرونم.
مامان گیسو جون
11 خرداد 91 17:26
به خدا 3 روزه می خوام بهت یه زنگ بزنم وقت نمی شه