محمدرضامحمدرضا، تا این لحظه: 19 سال و 3 ماه و 28 روز سن داره

شازده کوچولو فرمانروای قلب من

عشق من

1391/4/4 20:26
نویسنده : مامانی
284 بازدید
اشتراک گذاری

سلام عشق من ، عمر من

هدیه ی قشنگ خدا

پسر نازنینم

5 سال قبل همین ساعت ها بود که همراه بابایی رفتم سونو

من سرخوش و خوشحال بودم و هر لحظه در انتظار شروع درد زایمان

وقتی دکتر مشغول کارش شد پرسید زایمانت چیه ؟ و من با غرور گفتم : طبیعی...

و دکتر گفت : ولی شما نمیتونید طبیعی زایمان کنید ، بچه از پاست ...

من شوکه شدم ، اصلا به سزارین فکر نکرده بودم ، نمیخواستم هیچ حقی از بچه ام ضایع بشه

اومدم بیرون زنگ زدم به خانم سیگارودی(روحش شاد) که اگر هست برم پیشش ، رفتیم

سراپا استرس بودم ، خدا رحمتش کنه واقعا یه فرشته بود ، با دیدنم فهمید در چه حالی ام

کلی برام مقدمه چینی کرد تا بگه که بهتره سزارین کنم ، بعدش هم گفت هرچی زودتر باشه

بهتره و بعد از کلی حرف آروم کننده وقتی ازش پرسیدم از نظر شما کی بهتره و گفت:

فردا صبح ...........

الان که یادم میاد یه جورایی خنده ام هم میگیره ، از مطبش تا خونه های های گریه کردم

الهام  (دختر عمه جون بزرگه ) و زهرا(عمه جون کوچیکه) با پسرش خونه ما بودن ، خیلی کمکم

بودن. الهام طفلی وقتی در و باز کرد و قیافه من رو دید وحشت کرد فکر کرد برای بچه اتفاقی

افتاده ، رفتم توی اتاقم و زار زدم و گریه کردم ......آخه من خیلی برنامه ها برای تولد شما داشتم

حتی تا ماه پنجم هم چون داشتیم خونه مون رو می ساختم و فکر میکردم تا تولدت آماده میشه

دنبال این بودم که توی خونه زایمان کنم ولی کار خونه متوقف شد ولی من همچنان در افکار خودم

به زایمان طبیعی فکر میکردم برای همین هم چون پیش زمینه فکری نداشتم اذیت شدم.

بابایی دوربین رو برداشت و از گریه های من کلی فیلم میگرفت و سر به سرم میگذاشت

میگفت : بده بچه مون از الان روی پای خودش ایستاده؟!!!!!

وقتی آروم شدم به مامانم زنگ زدم و بهش خبر دادم ، اونها هم راه افتادن و شب اومدن پیشمون

تا صبح با هم بریم بیمارستان ، چه شبی بود ، الهی بگردم علی لباسهاشو اطو کرد ، 2 ساعت

توی حموم بود و سر و صورتش رو صفا میداد میگفتم من قراره عمل کنم من کلی کار دارم شما داری

چه میکنی ..... نمیدونستیم که قراره 3 شبانه روز همین لباس تنش باشه و تا چند روز وقت اصلاح

صورتش رو نخواهد داشت .

صبح شد عمه کوچیکه من و شما رو از زیر قرآن رد کرد ، برامون دعا خوند و من و بابایی به 

همراه بابا و مامانم رفتیم بیمارستان ،  مامان بزرگ هم اومد اونجا دیگه خبر نداشتم کیا اومدن

عمه جون بزرگه و عروسش الهه که هنوز نمیدونم دیگه کی باهاشون بوده بعدا اومدن

خانم سیگارودی خودش همه کارهامو انجام داد تا توی اتاق عمل همراهم اومد از مامان اینها و

در آخر از همسری با چشم های نمناک خداحافظی کردم و رفتم.......

توی اتاق عمل دکتر بیهوشی ازم پرسید بیحسی میخوای یا بیهوشی ، گفتم بیهوشی چون من

ترسو ام و میترسم وسط عمل ترس برم داره در ضمن از آمپول توی کمرم هم میترسم و با اینکه

قبلا 3 بار بیهوشی داشتم و برای کبد وکلیه ام گفتن ضرر داره ولی من کوتاه نیومدم......

خوابیدم(بیهوشی) و بعد از اون وقتی روی تخت جا به جام میکردن یادمه ، درد وحشتناکی

داشتم ، هنوز هم فکر کردن به اون درد باعث میشه زیر دلم میسوزه ، بعد ها خانم سیگارودی

گفت مطمئنا بد بخیه زدن .

 یادآوری خاطرات تلخش هنوز هم اذیتم میکنه ، لحظه هایی که میتونست

بهترین برامون باشه سخت ترین تجربه زندگیمون شد . داشتن مشکل تنفسی پسرم و بردنش با

آمبولانس به یه شهر دیگه و اینکه من ششمین روز تولد پسرم اون رو دیدم(البته بعد تولد یه چیزی

کمتر از یک دقیقه آوردنش که شیر بخوره ولی نفس نداشت که بتونه و وقتی دیدن بچه ناله میکنه

سریع بردنش و من فقط تونستم یک نگاه برای چند ثانیه داشته باشم) توی اون روزها شیرم رو به

سختی میدوشیدم و منجمد میکردیم و بابایی 3 ساعت رانندگی میکرد و می اومد بطری ها رو توی

ظرف یخ میگذاشتیم و دوباره مسیر 3 ساعته تا بیمارستان و رسوندن شیر به پسرم .

سخت بود ، همه مامان ها میدونن روزی که بعد از زایمان از بیمارستان برمیگردن خونه چه حال و

هوایی داره ولی من ...... پسرم ، همسرم ، مادرم همه جایی دیگه بودن و من همراه بابام ،

 عمه جون بزرگه و عمو اکبر برگشتم خونه .......

سخت بود ........

سخت بود.........

وقتی سومین روز علی اومد و دوتایی نشستیم توی اتاق و درد دل کردیم وقتی اشک های مرد

مغرور من سرازیر شد و گفت : احساس میکنم دارم کم میارم.........

خدایااااااااااااااااااااااشکرت خدای من

بعد تمام این سختیها سه شنبه 12 تیر (هشتمین روز) من و علی از خونه خاتون خانم(خواهر

زن داداشم که توی همون شهری که پسرم بستری بود زندگی میکردن و من 2روز مهمانش بودم)

راه افتادیم به سمت بیمارستان ، مامان پیش خاتون و مامانش موند و ما رفتیم

چه لحظه قشنگی بود ، از علی امضا گرفتن که بچه رو به ما تحویل دادن ، گفتم بیا دبه کنیم.....

پشت در اتاق نوزادان کلی شیطنت کردیم و گفتیم و خندیدیم وایییییییییییییییییی اون لحظه همین

الان جلوی چشممه ، وسایل پسری رو از ما گرفته بودن و همه لباسهاشو خودشون تنش پوشیدن

و توی کیسه خواب مغز پسته ایش گذاشتن و یهو در باز شد و گل پسرمون اومد.

اعتراف کردم و باز هم اعتراف میکنم

من اولین دیدارم با پسری که گفتم چند ثانیه فقط بود یه حسی مثل جریان گرما توی بدنم راه

افتاده بود ولی نیمه موند و پسری رو بردن و من مطمئنم اون حس مادری بود............

من اون رو تجربه نکردم ، وقتی برای اولین بار رفتم به پسری شیر بدم ، گذاشتنش توی بغلم

چشم هاش گرد داشت نگام میکرد ، گفتم سلام ، شما پسر منی؟؟؟

وقتی بغلش کردم و راهی خونه خاتون شدیم این حس و داشتم که یه بچه رو دادن که مال من

باشه ، نگید که بی احساسم ، تا وقتی کسی تمام اون مسائلی که من پشت سر گذاشتم

رو تجربه نکنه نمیتونه حسم رو درک کنه.

عشق و وابستگی من و همسری به پسرمون به خاطر تمام این اتفاقات فراتر از حس پدر و مادری

شد ، احساس مسئولیتمون چند برابر شده بود و این جمله که بچه ها امانت خدا هستن در دست

 ما برای من و علی واقعا معنا گرفته بود.

و حالااااااااااااااااااااااا

پسری دارم پاک تر از برگ گل

محمدرضای گلم

بابایی و من اگر نفس میکشیم به عشق تو و برای توست.

بلد نیستم با کلمات بازی کنم

فقط این رو بدون الان که 5 سالت شده و با تسلط حرف میزنی من هنوز هم با شنیدن هر کلمه

از دهان تو به وجد میام و غرق لذت میشم

وقتی میگی مامان احساس میکنم پاهام روی زمین نیست به عرش میرسم

اینها غلو نیست ، تمام حس منه

شاید ما مامان و باباها یه وقتهایی فشارهای زندگی باعث بشه که تندخویی کنیم ولی عشقمون

همیشگیه

محمدرضا ، میدونی بابات بینهایت دوستت داره ، الان دلش ضعف میره برای بودن در کنار تو

دوستت داریم هدیه قشنگ خدا

تا به امروز 5 بار به دور خورشید گشتی و فردا آغاز ششمین طوافت به دور خورشیده.

عشق من

برات دعا میکنم

عمر طولانی ، برای تو

یک تن سالم ، برای تو

هر چه خوبی هست ، برای تو

 سربلندیها ، برای تو

هستی من ، پسر عزیزم

توی زندگیت اگر خدا رو داشته باشی همه چی داری .

تو رو که عزیزمی به دست عزیزترینم خدای مهربونم میسپارم و مطمئنم که بهترین مامن و تکیه گاه

برای تو خواهد بود.

 

                تولدت مبارک پسرم

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (5)

سپیده
4 تیر 91 20:53
سلام. خوشحال می شم به وبلاگ منم سر بزنید و با نظراتتون دلگرمم کنید.
مامان نفس طلایی
4 تیر 91 22:55
سلام خاله جون تولدت مبارک عزیزم .... چه زیبا نوشتی چه روزهای سختی و چه حس قشنگی


سلام خاله جونم ممنون
نسترن(یک عاشقانه آرام)
5 تیر 91 2:03
سلام...واقعا عالیو زیبا نوشتی احساساتت رو.و اتفاقات 5سال قبلو جه زیبا زنده کردی...
خوشحالم که امروز محمدرضارو دارین.امیدوارم همیشه کنار هم شاد باشین.
تولدت مبارک عزیز خاله.بهترینهارو برات میخوام دوستت دارم


سلام نسترن مهربونم
ممنون از لطف و محبتت

ممنون خاله جونم بووووووووووووووووووووس
مامان آرشیدا قند عسل
5 تیر 91 10:43
تولدت مبارک عزیزم چه زایمان پر ماجرا و و لحظات سختی رو تجربه کردین امیدوارم همیشه تنش سالم باشه و زیر سایه پدر و مادر بزرگ بشه.


ممنون دوست گلم
سلامت باشید.
ملی مامان میکاییل
7 تیر 91 13:44
ای جانمممممممممم
گریه ام گرفته نمی دونم چی بنویسم اون حستو می فهمم که وقتی تو بغلت بود داشتین می آوردینش
ایشالله که خوشی شو ببینین لذتشو ببرین


عزییییییییزم
ممنون از مهربونیت