باز هم بابایی رفت......
سلام عشقم ، جونم ، عمرم ، مرد خونه ی من
بابایی همین الان تماس گرفت و گفت که نشستن داخل هواپیما . ان شاالله که به سلامت
برسه.
تمام دیروز و دیشب وقتی شما دو تا رو نگاه میکردم که چجوری با هم بازی میکنین ، حرف میزنین
کل کل میکنین لذتی همراه با بغض وجودم رو میگرفت .
بیشتر از این از سختیهای رفتن بابایی نمینویسم . برای هر سه تاییمون سخته و درش شکی نیست
پس بهتره اینها رو هی تکرار نکنیم .
خب از فردا کلی کار هست که باید با هم انجام بدیم ، صبح یه سر باید بریم آزمایشگاه ، بعدش هم
بانک . خرید های مدرسه ات رو هم باید کم کم انجام بدیم . برای خرید پارچه و دوخت لباس مدرسه
هم باید بریم .
آجان و مانا چند روزه که رفتن مشهد و قراره که ان شاالله فردا بیان ، من فردا و پس فردا باید به
سایت سنجش دسترسی داشته باشم برای همین هم رفتنمون به خونه مانا یه کم عقب میافته.
دو سه روزه که هوا حسابی خنک و بارونی شده و ما هم به کولرمون مرخصی دادیم .
بعد از ظهر میخوام ببرمت بیرون که یه کم توی شهر قدم بزنیم و شما از این هوا لذت ببری .
خوشم میاد که مثل خودم عشق بارونی .
راستی الان بیشتر اومده بودم یه مطالبی رو برای شما جستجو کنم(فارسی را پاس میداریم)
چند روز پیش از پرشین تون فیلم هیولا در پاریس رو دیدی و الان دیگه از در دستشویی تا نشیمن
میخوای بیای میگی ماماااااااااااان بیااااااااااااااا من از تنهایی میترسم ، میگم از چی میترسی مادر؟؟
میگی از چشم هیولای در پاریس
بابایی برات کلی توضیح داد که همه چیزهایی که تلویزیون نشون میده فقط قصه است و شما
گفتی یعنی اون هیولاهه یه لباسه که آدم توشه؟؟
و حالا من دنبال اینم که برای شما به
بهترین شکلی که میشه توضیح بدم که انیمیشن چجوری ساخته میشه . البته خواستم خودم
توی یه دفترچه نقاشی بکشم و مثل بچگیهامون تصویر متحرک درست کنم ولی میدونم این
خیلی جوابگو نیست . حالا ان شاالله که یه راهی پیدا میکنم.
دوستت دارم نازنینم


باز هم بابایی رفت......
