اومدم از دستت گله کنم

محمدرضای گلم سلام
امروز دیگه اومدم از دستت گله کنم 
همیشه که نباید تعریف کرد ،
شما عزیزم یه عیب بزرگی داری که واقعا غیرقابل تحمله
اون هم اینه که وقتی پامون رو از در هتل بیرون میذاریم
میگی : بابایی بغلم کن ، مامانی بغلم کن .
اولا شما دیگه بزرگ شدی مادر 17 کیلو وزنته با یه قده 102 سانتیمتری
،
خب مامان جان سخته بغل کردن وراه بردنت،
به خصوص که من و بابایی هردو کمرمون مشکل داره ،
بابایی که قبل از ازدواج کمرش مشکل پیدا کرده بود من هم که ماشاالله از ذوق
داشتن شما بلاها کشیدم که دیگه برام کمر نمونده ، همین الان هم از روی زمین
بلند که میشم نمیتونم کاملا صاف بشم باید یه کم دولا راه برم تا انگاری مهره های
کمرم جابه جا بشه .
با این وضعیت انصافه ما 2 تا رو اینقدر اذیت کنی؟
البته مقصر خودمم ، تا قبل این یکسال بابات که ایران بود چون صبح تا شب دنبال کارای
خودش بود ما مجبور بودیم یه کم با تاکسی یه کم پیاده هر جوری که بود بیرون بریم و به
کارامون برسیم ، خیلی وقتهام غروبا میرفتیم پیاده روی،
اما از وقتی که بابایی دیگه نبود ما موندیم و ماشین ، از اونجایی که کارهای من هم بیشتر
شده بود واسه اینکه بتونم به همه کارام برسم مدام با ماشین بیرون میرفتیم واینطور شد که
شما قید پیاده روی رو زدی ، ولی ....
ولی یه برنامه هایی برات دارم ،
چون هوا دیگه خوب شده تصمیم گرفتم وقتی برگشتیم ایران هر روز ببرمت پیاده روی ،
امیدوارم تنبلی نکنم و برنامه ام رو عملی کنم ،
الان که دارم مینویسم شما داری با صندوقچه ای که من از کربلا برای خودم خریدم
ور میری و فکر نمیکنم آخرش سالم به ایران برسه.
خب عزیزکم دیگه باید برم بابایی رو بیدار کنم چون قراره برای خرید سوغاتی بریم بازار ،
خداکنه امروز اذیتمون نکنی ،
دوستت دارم
.


اومدم از دستت گله کنم
