همدم من

سلام پسر گلم ، همدم من ، مرد خونه من ......
واااااای محمدرضای نازنینم بغض بدجوری گلومو آزار میده
، 5دقیقه پیش بابایی رو بدرقه کردم و مثل همیشه یهو یه بار سنگین نشست رو دلم ،
هر چند توی این یکسال یاد گرفتم باشرایطم کنار بیام چون جزیی از زندگیمه و نباید با
اون جنگید ولی خب ما زنهای ایرونی جدای با احساس بودنمون یه کم خودآزاری داریم وقتی
الان رفتم توی اتاق کار بابات و وسایلشو دیدم قلبم همچین فشرده شد یا اینکه ادکلن بیچاره اش
رو توی هوا اسپری میکنم تا بوی عطرش همه خونه رو پر کنه و وجودش رو احساس کنم ........
هیییییی این نیز بگذرد
دعا میکنم همه ی کسانی که برای ساختن زندگی خود واطرافیانشون تلاش میکنن و زحمت میکشن همیشه در پناه خدای مهربونم سالم و سرزنده و پرانرژی باشند.
گلکم امیدوارم بتونم در برابر مشکلات صبور باشم و هیچوقت سختیها باعث نشه که با خستگی و
تندی با تو برخورد کنم ، چون تو اینقدر پاک و معصومی که حتی برای اشتباهات کودکانه ات سزاوار
سرزنش نیستی ، این روزها بزرگ شدنت بیشتر به چشمم میاد ، درک تو از مسایل پیرامونت خیلی
بالاست و جدای لذتش برای یک مادر کمی هم منو نگران میکنه ، برای همه حرفها وعادتهای زندگی سؤال داری
، اینکه چرا بابات باید ازت دور باشه چرا اینجا سر کار نمیره به من گفتی : مامانی چرا میری
دانشگاه ؟ اگر نری چه اتفاقی میافته ؟ یه روز ناخوداگاه گفتی مامان اگه من و بابایی استادت
بودیم فکر میکنی بهت نمره میدادیم؟ و...... البته به این شکلی که من ساده نوشتم نیست در طول
روز بیشتر ساعتهاتو با حرف زدن با من و همکلام شدن مثل یه آدم بزرگ میگذرونی ، عزیز دلم
دوست دارم بچگی کنی و از تمام لحظه های کودکیت لذت ببری ، قربونت برم ، برای بزرگ شدن و
بزرگ فکر کردن فرصت داری مادر عجله نکن پسر قشنگم . امیدوارم همیشه تنت سالم باشه و از
خدای عزیزم برای تو و بابایی عمری با عزت و طولانی طلب میکنم .
خب دردونه من فکر میکنم تا حالا دیگه بابایی حرکت کرده باشه به سمت تهران
ساعت 2پروازداره به نجف و ان شاالله برای پایان ماه برمیگرده ، خدا پشت و پناهش باشه.
عزیزکم مواظب خودت و من باش (دیشب قبل خواب به بابایی قول دادی).
پدر و پسر ، با تمام وجودم دوستتون دارم.



همدم من
