محمدرضامحمدرضا، تا این لحظه: 19 سال و 3 ماه و 27 روز سن داره

شازده کوچولو فرمانروای قلب من

دعا کنیم........

      دیشب یه کامنت داشتم که دوستمون مامان تربچه جون گفتن فهیمه جان ( نی نی با طعمی از بهشت) حالش خوب نیست و احتمال زایمان زودرس داره و بیمارستانه ، الان که رفتم به وب تربچه خبردار شدم فهیمه جان قراره مرخص بشن و این یعنی که حالش بهتره ، خدا رو هزار مرتبه شکر ، از همه دوستای مهربونم میخوام که هم برای فهیمه جان و هم همه مادرهایی که مسافری در راه دارند و یا در انتظار حضور یک فرشته در وجودشون هستند دعا کنند. ممنونم از مهربونیهاتون ...
6 دی 1390

اندر احوالات مامانی

سلام پسر کوچولوی من ساعت 2 بامداده و من بالاخره پروژه روستا رو به پایان رسوندم . دیروز هم تمام وقتم رو تا دیروقت گذاشته بودم برای پروژه درس تنظیم شرایط محیطی (اسم درسها رو میگم شاید در آینده برات جالب باشه) . ان شاالله فردا آخرین روز کلاسهای این ترمه ، البته هفته دیگه امتحان ساخت و ارائه داریم و قراره همون ساعتی که کلاس داشتیم بریم و یه ماکت همونجا بسازیم........این روزها با تمام علاقه ای که به ادامه تحصیل دارم دلم میخواد زودتر تعطیلات برسه و من هیچ مسئولیت درسی نداشته باشم تا بتونم به معنای واقعی یه خانم خونه و مادر باشم ، دلم لک زده واسه اینکه برات شیرینی درست کنم ، زمانهایی که هوا خیلی سرده کنار شوفاژ (ای کاش...
5 دی 1390

داستان حسودی مردی به همسرش

با مزه ست ، از توی یه وبلاگ گرفتم.....   احتمالا قبلا این مطلبو خوندین ولی به دوباره خوندنش ارزش داره مردی ناخوش و خسته شده بود از اینکه باید هر روز به سر کار برود درحالیکه همسرش در خانه به سر میبرد       و بعلاوه به او حسودیش شد، چرا که همسرش بسیاری تعاریف و آرزو و تبریک در روز زن دریافت کرده بود   دلش خواست که همسرش بفهمد که او چه کارهایی انجام میدهد :پس آرزو کرد    خدای عزیزم، من هر روز، روزی 8 ساعت س...
2 دی 1390

این تراکنش نیز با موفقیت انجام شد.

سلام پسر نازنینم بالاخره این عمو اکبر رو گولش زدیم و زنش دادیم شکر خدا عمو هم سر و سامان گرفت . پریشب من و شما به همراه مامان بزرگ ، بابابزرگ ، عمو اکبر ، عمه جون بزرگه عمه جون کوچیکه ، محمدطاها ، الهام و عمو بهرام رفتیم خونه خواهر زن عموت خواستگاری رسمی( چون خانواده خودش اینجا زندگی نمی کنند.). اون شب وقتی بله رو گرفتیم یه چادر سفید برای عروسمون بریدیم و با انگشتر من اندازه دست عروس رو گرفتن و مسئولیت خرید انگشتر نشونه افتاد گردن بنده ، من و شما هم دیروز عصر دوتایی (قرار بود عموت بیاد ولی کاری براش پیش اومد و با کلی عذرخواهی که فایده ای به حال من نداشت خواست که خودم برم) رفتیم طلا خریدیم ( حالا کجاشو دیدی کلی ...
2 دی 1390

بنام هستی بخش پاک

  در این روز بود که مادرت تو را به دنیا آورد. سی و هشت سال پیش ، در چنین روزی ، سکوت تو را در دستان بزرگ این زندگیه سرشار از تنازع و تضاد قرار داد. تا کنون سی و هشت بار خورشید را طواف کرده ای و این را که ماه چند بار گرد تو گردیده است ، نمی دانم ! سی و هشت بار همراه با زمین و ماه و خورشید و ستارگان دور گیتی را درنوردیده ای. و اینک روح من برایت آرزو می کند: آغاز سی و نهمین طواف خورشید و گردشت به دور گیتی ایمن از گزند همه ناملایمات باد .   ای تکیه گاه و پناه زیباترین لحظه های پر عصمت و شکوه تنهایی و خلوت من ، همسرم :   ...
26 آذر 1390

قالب نی نی وبلاگی

سلام گل پسرم دلم برای قالبهای نی نی وبلاگ تنگ شده بود ، کلی برام تجدید خاطره ست . این قالب هم به یاد اون روزهای اول گذاشتم. عاشقتم قناریییییییییییییییییییی ...
25 آذر 1390