محمدرضای .....
سلام محمدرضای ..... نمیدونم چه صفتی باید برات به کار ببرم امروز بردمت کلاس ژیمناستیک و مثل دو جلسه ی قبل جنابعالی حاظر نشدی که با بچه ها همراه بشی و هرچقدر مربی و دستیارش اصرار کردن قبول نمیکردی ..... حالا اینهاش زیاد مهم نبود چون حداقل تو گریه و زاری و ... نداشتی ولی چند تا از بچه ها که جلسات قبلی خوب بودن امروز حسابی از خجالت مامانهاشون در اومدن و اما مشکل من با شما ، مشکل این زبون توی وروجکه .... یکی از مامانها برگشته به من میگه : خب معلومه شما زیاد باهاش کار میکنین و من یعنی چی ؟ مگه بقیه مامانها با بچه هاشون حرف نمیزنن ؟ مگه وقتی بچه ها از اونها یه سوال میپرسن بهشون جوابی ن...
نویسنده :
مامانی
18:13
انا لله و انا الیه راجعون
بابایی رسید
سلام نازنینم خدا رو شکر بابایی رسید کربلا . بابایی ساعت 3 رسید نجف و ساعت 5 دوباره زنگ زد و بهم گفت که روبروی حرم حضرت علی ایستاده و اینجوری مرغ دلم رو پرواز داد به نجف ... زیارتش قبول . و بالاخره ساعت 7:40 از هتلش تماس گرفت و من خیالم راحت شد . ممنونم خدای مهربونم . علی جونم خدا پشت و پناهت. ...
نویسنده :
مامانی
20:50
خدایا به خودت سپردمش
سلام پسر نازنینم 10 دقیقه ای میشه که بابایی سوار ماشین آژانس شد و رفت ترمینال تا بره برای تهران.... از اونجا هم همراه همکاراش پرواز دارن برای نجف ...... توی این اوضاع به هم ریخته ی عراق .... خدایا چی بگم ....... فقط میتونم بگم شکرت خدای مهربون ، شکرت میکنم برای همه نعماتی که به ما عطا کردی ....... ( همین الان بابایی اس ام اس داد که حرکت کردن برای تهران) خدایا به خودت سپردمش ، خدایا ازت ممنونم ، همسری دلسوز و زحمتکش به من هدیه کردی ....... محمدرضای من ، عزیزم من به وجود پدرت افتخار میکنم و دعا میکنم که تو هم مثل پدرت بشی ...... خدایا خودت پشت و پناه همه مردهایی باش که دارند برای عقایدشون ، برای حفظ آبروی خودشون و...
نویسنده :
مامانی
10:33
..........
سلام پسر گلم امروز همراه بابایی بردیمت کلاس ژیمناستیک و مثل دفعه قبل تو حاظر نشدی همراه بچه های دیگه باشی ، یه گوشه می ایستادی و اونها رو نگاه میکردی ، البته حق هم داشتی .... این باباهای بیکار نفری یه صندلی گذاشته بودن توی سالن اصلی و نشسته بودن بچه ها رو تماشا میکردن ، تو هم در برابر اونها احساس خجالت میکردی و میگفتی همه دارن نگاهم میکنن ، ما مامانها توی سالن ورودی بودیم ، حالا خوبه یه تابلو زده بودن مامان و باباها نیان داخل (چقدر ما خانمها خوب درک میکنیم ولی آقایون........) بابایی یه کم کلافه شده بود ، راستش همه ش میترسه که تو اجتماعی نشی و...... ولی من خیلی برام مهم نبود ، خب بچه ای دیگه نباید ازت توقع زیادی داشته باشیم ...
نویسنده :
مامانی
17:57



