محمدرضامحمدرضا، تا این لحظه: 19 سال و 3 ماه و 23 روز سن داره

شازده کوچولو فرمانروای قلب من

ستاره..........

سلام عمر من بابایی رسید به نجف و البته فکر کنم الان در راهه کربلا باشند . شما امروز از من خواستی به تعداد روزهایی که تا برگشتن بابایی مونده توی دفتر نقاشیت ستاره بکشم تا شما هر روز یکیشو رنگ کنی و بدونی چقدر مونده تا اومدن بابایی . الهی فدای اون دلت بشم من ، حالا باید حدود 27-28 تا ستاره بکشم........ الان هم که ور دلم نشستی و منتظری کارم تموم بشه تا شما بازی دفاع از قارچ ها رو انجام بدی. دوستت دارم عشق من ...
24 خرداد 1391

باز هم بابایی رفت...

سلام عزیزترینم شما الان توی اتاقت خوابی و کمتر از ده دقیقه ست که بابایی اومد بوست کرد و رفت برای کربلا . من موندم و پسری که عاشق باباییه . فدای اون دلت بشم که از دیروز شدیدا بیقرار شده هر لحظه ازم خواهش میکردی که فقط بابایی چند روزه دیگه بمونه ، دیشب هم که گفتی : بابایی ما هم همراهت میاییم ببینیم خونه کربلامون چه شکلی شده ...... امیدوارم تنبلی نکنم و بتونم وقتت رو به بهترین شکل پر کنم که سرگرم باشی و نبود بابا اذیتت نکنه. از هفته دیگه امتحانات پایان ترم من شروع میشه ، ان شاالله به خیر و خوشی بگذره برای بعدش تصمیم دارم چندتا کلاس برات ثبت نام کنم . فعلا خیلی نوشتنم نمیاد . باز هم برات مینویسم عشق من دوستت دارم بی نهااااااا...
24 خرداد 1391

از روزی که بابایی اومد.....

سلام عزیز دلم از روزی که بابایی اومده فرصت نکردم بیام و برات بنویسم . شما که حاضر نیستی لحظه ای رو بدون بابا باشی ، وقتی امروز صبح اومدی توی اتاقمون و دیدی بابایی نیست با دلهره پرسیدی بابا کجاست ؟ وقتی بهت گفتم رفته تهران بیشتر ترسیدی و گفتی بعدش هم میره کربلا؟؟؟؟؟؟؟؟؟ وقتی متوجه شدی برای جلسه رفته و ان شاالله شب برمیگرده خیالت راحت شد . من که از الان غصه ام شده که چهارشنبه بابایی بره من با دل تو چکار کنم. توی این چند روز یه نهار که خونه مامان بزرگت بودیم ، یه شام خونه آجان و مانا ، یه شب خونه عمه جون کوچیکه که تولد محمدطاها بود ، پنج شنبه و جمعه هم که رفتیم کوه با عمه جونات خونه عمه بزرگه . شب جمعه هم یه پدیده عجیب توی آسم...
21 خرداد 1391

میلاد مولود کعبه.............

      چه قشنگه که امشب بابایی میاد . فردا روز تولد مولامون علی (ع) و روز پدره . برای بابایی بهترین هدیه دیدن پسر نازنینشه . و چیزی که قشنگترش میکنه که بابایی هم اسم مولامونه .       ღ♥ღ بابا علی روزت مبارک ღ♥ღ ...
21 خرداد 1391

پسر در انتظار پدر

سلام عشقم ، عمرم عزیز دلم ، شما بیصبرانه در انتظار دیدن بابایی هستی . الان بابا توی فرودگاه بغداده ، به وقت ما ساعت 1.5 پروازشه ولی خب به خاطر امروز که رحلت امام خمینیه و پروازها شلوغ پلوغ مطمئنا تاخیر داره که ان شاالله نداشته باشه. دیروز با هم رفتیم برای بابایی هدیه خریدیم . من هم از جانب بابا برات سوغاتی خریدم البته یواشکی و قراره شب بزارم توی راه پله که بابا میاد دستش پر باشه . آخه دیگه توی کربلا چیز خوب پیدا نمیشه برات بگیره انواع و اقسام ماشین دیوونه و سایزهای مختلف هلی کوپتر(بزرگترین سایزی که توی بازار هست رو پارسال برات خرید) همه رو خریده و دیگه چیز مفیدی پیدا نمیکنه واسه همین هم مسئولیتش افتاد گردن من . اگر بدونی چه ج...
14 خرداد 1391

قانون عوض میشود...........

سلام عشق من چند دقیقه پیش داشتم تلفنی با بابایی صحبت میکردم و کلی از کارهات و شیرین زبونیهات براش گفتم ، آخه اون بنده خدا فرصت نداره بیاد وبتو بخونه . الهی بمیرم براش ، دلش برات یه ذره ست . خدا کنه کارها زودتر ردیف بشه و پروژه رو سر و سامون بده و بیاد برای همیشه پیشمون بمونه . از اونجایی که این روزها خیلی کار دارم و سرم شلوغه ، ممکنه بعضی از حرفهات یادم بره برای همین هم زحمت کشیدم از توی تخت گرم و نرمم( در واقع خنک چون اسپلیت روشن بود) اومدم طبقه پایین تا برات بنویسم و به یادگار بمونه . و اما : امروز بعد از نهار شما داشتی بازی میکردی و با شمشیر پلاستیکیت از روی مبل میپریدی پایین ، یه لحظه روی مبل ایستادی و سرت و گرفتی بال...
12 خرداد 1391

رشد فکر .......

سلام عشق من شما از دیروز حسابی خوشحالی چون دیگه روزهای باقیمونده تا اومدن باباییت به تعداد انگشتان یک دستت شده . دیشب که tv  آهنگ سیاوش قمیشی پخش میکرد وقتی آهنگش تموم شد گفتی: چه آهنگ قشنگی بوداااا!!!! و چند ثانیه بعد گفتی : این چه آهنگی بود پخش کردن؟!!! من با این آهنگ یاد بابایی افتادم این روزها باز هم با کلامت و افکارت متوجه یه مرحله جدید توی زندگیت شدم . شما همیشه همینطوری بودی انگاری توی یه روز یهو یه اندازه ای بزرگ میشی ، از بدو تولدت دقیقا با تموم شدن یک ماه و شروع ماه دیگه شما هم یه تغییر خاص میکردی . امشب بعد از شام روی پارکت ولو شده بودیم و tv  می دیدیم که پرسیدی : مامان یادته یه بار تو و بابایی دعوات...
9 خرداد 1391

پسری در خانه مانا(مامان مامانی) به روایت تصویر

                       بفرمائید ادامه مطلب      پسری با دوچرخه اش به سوی خانه پدربزرگ بنده یادش به خیر حیاط خونه بابابزرگ و شیطنت های کودکی ما حیاطشون فوق العاده سرسبز و با صفاست.......... و این هم حیاط خونه مانا مانا عاااااااااااشق گل و گیاهه پسری در حال بازی با گوشی مانا خانه پدربزرگ بنده البته داخل کوچه عکس گرفتیم   بیرون حیاط خونه مانا ، کنار دروازه ، کوچه شمالی از نظر پسری خودش و اون دوتا جانور که عضوی از خانواده شده...
7 خرداد 1391