محمدرضامحمدرضا، تا این لحظه: 19 سال و 3 ماه و 26 روز سن داره

شازده کوچولو فرمانروای قلب من

سورپرایز

سلام محمدرضای نازنینم امشب حسابی سورپرایز شدیم بابایی مثل همه شبهای دیگه زنگ زده بود و شما گوشی رو گرفتی که باهاش صحبت کنی ، من هم بهت گفتم که به بابایی یگو برای پنج شنبه_ جمعه بلیط بگیره ، شما هم بهش گفتی ولی یه لحظه مکث کردی و گفتی : نه ، بابایی فردا بیا . بابایی هم گفت فردا بیام؟ باشه فردا میام . یه لحظه ناراحت شدم که چرا بچه رو سر کار گذاشته ولی این رو هم میدونستم که بابایی به شوخی هم دروغ نمیگه ، خلاصه مادر ...... بابایی بهم گفت برای  فردا صبح از نجف پرواز داره ، ان شاالله خدا پشت و پناهش باشه. و اما من.................. اگه بدونی چه قاطی کردم الان ، آخه همیشه کارهامو میزارم برای اومدن بابایی (خونه تکونیها...
1 آبان 1390

شاید فوتبالیست شاید معمار.........

سلام پسر نازنینم الان که این نوشته ها رو میخونی شاید یه فوتبالیست حرفه ای باشی شاید یه مهندس معمار ....... شغل های زیادی هست که دوست داری وقتی بزرگ شدی دنبالش بری ولی این دوتایی که نوشتم رو خیلی روشون تاکید داری در مورد فوتبال که مطمئنم استعدادش رو داری ، علاقه ات به فوتبال نسبت به بچه های همسن و سالت متفاوته ، به نظر من برای یه بچه چهارساله اینکه بیشتر از نیم ساعت بدون همبازی داخل اتاق فوتبال بازی کنه ، توی تمام این مدت زمان در حال دویدن و دریبل و گزارش لحظه لحظه بازی اون هم با استفاده از اسم فوتبالیستهای تیم های مختلف باشه چیزی جز علاقه شدید نمیتونه باشه ، من هیچ وقت از مردهایی که مدام سرشون توی روزنامه های ورزشی...
30 مهر 1390

من چقدر خوشبختم............

یه جورایی داشتم خسته و سردرگم میشدم ،  دوری از همسری و مسئولیتهایی که روی دوشم سنگینی میکردن  سعی داشتن انرژیمو از من بگیرن ولی من کم نمیارم ، خدای مهربونم من و زندگیم رو در آغوش مهربونش داره .......................                      عاشقتم خدااااااااااااااااااااااااااااااا      همه چی آرومه تو به من دل بستی این چقد خوبه که تو کنارم هستی   همه چی آرومه غصه ها خوابیدن شک نداری دیگه، تو به احساس من   همه چی آر...
26 مهر 1390

دعا میکنم همیشه سلامت باشی...

سلام عزیز دلم دعا میکنم همیشه سلامت باشی و لبات پر از خنده باشه. بهترین چیز سلامتیه عزیزم ، همیشه باید خدا رو به خاطر این نعمت بزرگ شکر کنیم. این روزها سرماخوردگی بدجوری من رو از کار و زندگی انداخته دیروز و امروز کلاسهامو نرفتم ، همه اش دلم میخواد بگیرم بخوابم ، دلم میخواد استراحت کنم ولی نمیشه دیگه..... امروز نبردمت مهد و شما حسابی شاکی شدی ، وقتی گفتم حالم خوب نیست میخوام بمونم خونه شما هم نرو مدرسه  بغض کردی و با توپ و تشر بهم گفتی : نهههههههههههههههه زنگ بزن عمو اکبر بیاد منو ببره ، آخه من باید هرروز برم مدرسه......... وااااااای چقدر خوشحال شدم وقتی این حرفها رو زدی  اینکه تا این حد به ...
24 مهر 1390

این روزها

سلام محمدرضای نازنینم شرمندتم مامانی ، وقت نمیکنم از کارها و شیرین زبونیهات بنویسم دو سه روزه که هردومون سرمای بدی خوردیم ، ولی خب با داروهایی که من تجویز میکنم ان شاالله زودی خوب میشیم( بخور منتول ، شیر گرم کدوی آب پز و......) از مهد کودکت بگم که شکر خدا دیگه با اون مشکلی نداری ، توی این دو هفته کلی برات جایزه خریدم ، پازل های چوبی مختلف ، خمیر بازی کتاب و .... این روزها چیزهایی که با خمیر درست میکنی کاملا شکل واقعی و درست و کاملی دارند ، نقاشیهات مرتب و با معنا شدند.... خلاصه اینکه گل پسری دیگه بزرگ شدی . عزیز دلم ، فرصت زیادی برای نوشتن ندارم ، باید برم سراغ پروژه هایی که اساتید محترم از همین اول ترم از ما خواست...
21 مهر 1390