محمدرضامحمدرضا، تا این لحظه: 19 سال و 3 ماه و 26 روز سن داره

شازده کوچولو فرمانروای قلب من

شب عزیز

 سلام عزیزترینم سلام محمد من سلام رضای من سلام محمدرضای نازنینم عیدت مبارک مامان جان یه تبریک دیگه هم داری عزیزم . . . . همین ساعت ها بود من و بابایی پر از استرس بودیم ولی به روی هم نمی آوردیم بار اولمون نبود ، دو تا تجربه ی تلخ داشتیم دو بار بارداریه پوچ ..... چهار سال از اولین بار گذشته بود و تمام لحظات من پر شده بود از حس نیاز ، تمام هدفم شده بود رسیدن به تو توکلمون به خدا بود و بس از نظر پزشکی هیچ مشکلی نداشتیم بالاخره بعد از مدت طولانی برای بار سوم باردار شدم قرار گذاشتیم به کسی نگیم تا تکلیفمون معلوم بشه دکتر گفت تا هفته هشتم باید صبر کنی و بعد بری س...
16 مهر 1390

روزت مبارک عزیزم

  روز جهانی کودک بر کودک نازنینم، همه ی زندگی من ،  محمدرضای عزیزم                            مبارک      ...
16 مهر 1390

فردا شب؟؟؟؟؟؟؟؟

سلام محمدرضای نازنینم فرداشب زیباترین شب زندگیه من و باباییه کی میدونه مناسبتش چیه؟؟؟؟؟؟؟؟ بابایی شما میدونی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
15 مهر 1390

ماشینمون مورد نوازش قرار گرفت

سلام پسر نازنینم این چندروز خیلی سرم شلوغ بود ، رفت و آمد به مهد شما و شروع کلاسهای من.... راستش بدجوری بهم فشار اومده ، البته سختیش به همین روزهای اوله کم کم عادت میکنیم. از دیروز بدجوری خسته و کلافه بودم ، ماشین هم چند وقت بود که خیلی بد کار میکرد و دیگه حسابی اذیتم میکرد ، دیروز به آجان زنگ زدم که اگه امروز میاد سمت ما یه زحمتی هم بکشه ماشین رو ببره برای تعمیر (مثل تراکتور پت پت میکرد و خاموش میشد ، کلی توی این دو روز وسط شهر آبرومو برده بود) آجان گفت که نمیرسه بیاد و قرار شد زحمت این کار به گردن عمو اکبر بیافته ، جونم برات بگه امروز ظهر بعد از تموم شدن کلاسم اومدم دنبالت و راه افتادیم به سمت خونه ، توی...
12 مهر 1390

روز مهم

سلااااااااااااااااام اومدم به همسری تبریک بگم به خاطر امروز که روز مهمی در زندگیشه ، امروز دهمین سالگرد روزیه که خدا بهترین هدیه زندگی همسرم یعنی من رو در کنار اون قرار داد و ما سند زندگی مشترک رو امضا کردیم . علی عزیزم ، دعا میکنم سالهای سال در کنار هم و همراه پسر نازنینمون در آرامش و سلامتی زندگی کنیم. ان شاالله ...
9 مهر 1390

داستان محمدرضا و مدرسه اش

سلام عزیزترینم محمدرضای نازنینم امروز صبح بابایی رفت تهران و الان داخل هواپیماست و عازم عراق ، خدا پشت و پناه همه ی مسافرها باشه مسافر ما رو هم در پناه خودش حفظ کنه . آمین خب پسر شیرین زبونم فرصت نکردم از مهد رفتنت بنویسم توی پست قبلی گفتم که اولین روز حاضر نشدی بمونی ولی با هم رفتیم داخل و شما با فضای مهد یا به قول خودت مدرسه ات آشنا شدی ، فردای اون روز که خواستم برسونمت مهد ، داخل ماشین کلی برات از دوستای جدید و بازی کردن و با سواد شدن حرف زدم و گفتم هرکی نره اونجا سرش کلاه میره و شما چند لحظه که گذشت گفتی میدونی مامانی من دوست دارم سرم کلاه بره   گفتم نه عزیز دلم من ...
8 مهر 1390

اولین روز استقلال

سلام عزیز دلم محمدرضای نازنینم الان که دارم برات مینویسم شما در مهد کودک هستی ....... بغض توی گلوم از صبح داره اذیتم میکنه ، هر لحظه که اشکم میخواد سرازیر بشه یه حس شاد و قشنگ میاد توی دلم ، پسرم داره مستقل میشه ، میتونه برای خودش دوست پیدا کنه میتونه برای سوالهای زیادی که در ذهنش همیشه هست جواب پیدا کنه و و و ....... خدایا شکرت . پسر شیرین زبونم ، دو روز قبل در مهد فرشتگان ثبت نامت کردم ، دیروز هم دوتایی رفتیم اونجا ولی شما حاضر نبودی از من جدا بشی ، من هم همراهت اومد داخل و کلاست رو با هم دیدیم یه .. با عرض معذرت بابایی زنگ زده داره میاد دنبالم که بیام مهد و پسر نازنینم رو بیارم خونه ، بقیه ماجرا رو سر فرصت میام و م...
5 مهر 1390

مهد کودک محمدرضا

سلام محمدرضای نازنینم بالاخره من و بابایی تونستیم یه مهد برات انتخاب کنیم ، مهد فرشتگان ، سال قبل که از مهدت خیری ندیدیم خدا کنه این مهد خوب باشه ، البته قبلا هم تعریفش رو شنیده بودیم ولی چون بالای 4 سال رو قبول میکردن نتونستیم سال قبل شما رو اونجا ببریم .... امیدوارم بتونی با این فضای جدید کنار بیای و کلی بهت خوش بگذره و چیزهای خوب یاد بگیری. این مهد هم مثل پارسالی یه لیست بلند بالا داد که وسایل مورد نیاز شما رو تهیه کنیم دیروز هم رفتیم شهر کتاب و به غیر از کیف همه چیز خریدیم ، امروز هم قراره بریم برات ثبت نام کنیم . جالبه که از سال قبل هزینه هایی که برات کردیم تا الان ، خرج...
31 شهريور 1390