محمدرضامحمدرضا، تا این لحظه: 19 سال و 3 ماه و 25 روز سن داره

شازده کوچولو فرمانروای قلب من

بهانه من برای زنده بودن

سلام به پسر عزیز و دوست داشتنی من عزیز دلم ، همدم و همراه من ، الهی قربونت برم که این روزها حسابی اذیت میشی آخه مامانی خیلی سرش شلوغه  ، هرچند خیلی سعی میکنم که برات کم نگذارم ولی باز هم یه ساعتهایی خیلی خسته میشم و دیگه انرژی برام نمی مونه من همیشه سعی کردم جواب همه حرفها و سوالاتت رو بدم واین باعث شده که شما عادت کنی که وقتی صدام میکنی همون اولش بگم بله و تمام توجهم رو معطوف کنم بهت  و حالا وقتی کار دارم یا مشغوله درسم همه اش میگی مامانی خواهش میکنم فقط یه کار کوچولو بعد انگشت ناز و کوچمولوتو نشونم میدی و میگی کارم همین قدره الهی بمیرم برات که این چند روز تمام سعی خودت رو کردی که خوب بفهمی و خوب درک کنی ، د...
30 خرداد 1390

لاک پشتها

سلام امروز صبح(ساعت6) با صدای بارون از خواب بیدار شدم و از اونجایی که عاشق بارونم و میترسیدم حالا حالاها دیگه بارون نیاد برای اینکه ازش لذت ببرم دیگه نخوابیدم ، طبق برنامه 2 روز قبل رفتم طبقه بالا که به لاک پشتهامون که داخل حوضن سری بزنم   که دیدم یه چیزهای سفیدرنگی داخل آبه ، اول فکر کردم تکه گوشتهاییه که دیشب براشون ریختیم ولی بعد متوجه شدم که اونها تخمن ، بله .... لاک پشتمون تخم گذاشت و من کلی غصه خوردم چون تمام دو روز گذشته این بیچاره همش سعی میکرد از دیواره حوض بالا بیاد وقتی هم که میگذاشتمش توی حیاط تندی میرفت پشت گلدونا و دستهاشو روی دیوار میگذاشت ، طفلی دنبال یه جایی برای تخمگذاری میگشت ، نمیدونم بای...
28 خرداد 1390

یه سوال

سلام دوستای عزیزم ، اومدم با شما مشورت کنم ، اگه بالای صفحه رو ببینید 9 روز دیگه تولد شازده کوچولوست و دقیقا همون روز من امتحان عناصر و جزئیات دارم (4/5) و 4/7 هم آخرین امتحانمه خودم تصمیم داشتم همون تاریخ یعنی پنجم که صبحش امتحانم رو میدم ، برای شام مهمونی بدم ولی خب فکر میکنم اینجوری وقتم آزاد نیست و شاید نتونم به خوبی از عهده مهمونی و پذیرایی بر بیام ، حالا مشکل اینجاست که من عقیده دارم لذت تولد و یا هر مناسبتی به همون روزشه برای اینکه دلم راضی بشه بعد از امتحاناتم یعنی با 3 روز تاخیر براش تولد بگیرم نیاز به حمایت فکری شما دارم ، به نظر شما بی مزه نمیشه؟ لطفا نظر بدید. (اولین جشن تولد رسمیه پسرمه ، تا حالا همیشه خیلی ک...
27 خرداد 1390

هدیه من به همسرم

این داستان رو که از سایت روزنه گرفتم به عنوان هدیه سالگرد عقدمون به عشقم تقدیم میکنم:   یک روز آموزگار از دانش آموزانی  که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیرتکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟ برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن،عشقشان را معنا می کنند. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند. در آن بین ، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی...
26 خرداد 1390

ماه گرفتگی

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااام واااااااااااااااااااییییییییییییییی من برای اولین بار ماه گرفتگی با کیفیت بالا دیدم ( شب تولد حضرت علی23:55) رفتم بالا روی تراسمون که به گلها آب بدم دیدم آسمون صاف و هوا خنک و دلپذیره وقتی دنبال ماه گشتم دیدم یه سایه ای افتاده روی ماه و گوشه ای از اون فقط بیرونه الان هم میخوام برم بقیه اش رو تماشا کنم  حیف که دوربینم توی ماشینه و من حال ندارم برم پائین وگرنه از این نمایش فوق العاده عکس میگرفتم برم که زیبایی خلقت رو با تمام وجودم ببینم ، لمس کنم و لذت ببرم شب به خیر
26 خرداد 1390

داستان امروز من و پسر گلم

خداجونم امشب خیلی خسته ام ، دلم هم گرفته ست ، من و پسری تنهاییم ، حوصله نداشتم تا خونه مامانم اینا رانندگی کنم ، حال اونجا موندن هم نداشتم ، خونه پدر شوهری هم نمیتونستم شب برم چون اجازه نمیده شب رانندگی کنم یا با آژانس برم و بیام ..... همسری هم نیست که براش کیک بپزم ، گل براش بخرم و از طرف گل پسری براش هدیه بگیرم اومدم اینجا دوستای گلم رو ببینم تا دلم وا بشه ، وقتی اینجا مینویسم سبک میشم ، بیشتر خستگی باعث شده بیحال بشم وگرنه دلتنگیها حریف من نیستند ، باهاشون مسالمت آمیز کنار میام امروز خیلی سرم شلوغ بود ، 11 صبح امتحان هندسه داشتم ، خوب بود راضی بودم بعد از ظهر هم با 2 تا از دوستان قرار داشتیم&n...
25 خرداد 1390