اولین روز استقلال
سلام عزیز دلم
محمدرضای نازنینم الان که دارم برات مینویسم شما در مهد کودک هستی .......
بغض توی گلوم از صبح داره اذیتم میکنه ، هر لحظه که اشکم میخواد سرازیر بشه یه
حس شاد و قشنگ میاد توی دلم ، پسرم داره مستقل میشه ، میتونه برای خودش
دوست پیدا کنه میتونه برای سوالهای زیادی که در ذهنش همیشه هست جواب
پیدا کنه و و و .......
خدایا شکرت .
پسر شیرین زبونم ،
دو روز قبل در مهد فرشتگان ثبت نامت کردم ، دیروز هم دوتایی رفتیم اونجا ولی شما
حاضر نبودی از من جدا بشی ، من هم همراهت اومد داخل و کلاست رو با هم دیدیم
یه ..
با عرض معذرت بابایی زنگ زده داره میاد دنبالم که بیام مهد و پسر نازنینم
رو بیارم خونه ، بقیه ماجرا رو سر فرصت میام و مینویسم .
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


اولین روز استقلال
