داستان محمدرضا و مدرسه اش
سلام عزیزترینم
محمدرضای نازنینم امروز صبح بابایی رفت تهران و الان
داخل هواپیماست و عازم عراق ، خدا پشت و پناه همه ی
مسافرها باشه مسافر ما رو هم در پناه خودش حفظ کنه .
آمین
خب پسر شیرین زبونم فرصت نکردم از مهد رفتنت بنویسم
توی پست قبلی گفتم که اولین روز حاضر نشدی بمونی ولی
با هم رفتیم داخل و شما با فضای مهد یا به قول خودت مدرسه ات
آشنا شدی ، فردای اون روز که خواستم برسونمت مهد ، داخل ماشین
کلی برات از دوستای جدید و بازی کردن و با سواد شدن حرف زدم و
گفتم هرکی نره اونجا سرش کلاه میره و شما چند لحظه که گذشت
گفتی میدونی مامانی من دوست دارم سرم کلاه بره
گفتم نه عزیز دلم من نمیزارم سرت کلاه بره و تو اصرار بر داشتن این
کلاه داشتی.......
رسیدیم و بردمت پشت در سالن ، دوتا خانمی که اونجا مستخدم(یا شاید
بشه گفت پرستار بچه ها هستند ) اومدند جلوی در کفشت رو در بیارند
و من شما رو تحویلشون بدم ، از من خواستی همراهت بیام و من گفتم
ماشین رو بدجایی پارک کردم و الانه که آقا پلیسه با جرثقیل بیاد و ببرتش...
شما هم گفتی باشه برو من همین جا منتظرت میمونم ، چون هوا بارونی
بود گفتم سرما میخوری و با اشاره ی چشم و ابرو به اون خانمها گفتم ببرنت
داخل ، وقتی در رو بستند یکهو صدای جیغ بنفشت به گوشم رسید ولی خب
عزیز دلم ما مامانها زبان گریه ی بچه هامون رو میشناسیم ، میدونستم
جیغ های تو در اعتراض به اون خانمهاست که بهت اجازه بیرون اومدن
نمیدادند ، سریع رفتم داخل ماشین نشستم ولی یه بغض بدی راه گلوم رو
بست (الان که مینویسم باز هم اشکم در اومده ) همون موقع زنگ زدم به
مانا که رفته بود مشهد و خونه خاله شهناز بود ، بهش گفتم دعا کن
محمدرضا از مهد خوشش بیاد و........ بعد هم به بابایی زنگ زدم و گفتم
من جلوی در مهد میمونم تا یکساعت دیگه که برم بیارمش ، کمی که
گذشت تصمیم گرفتم بیام یه سر و گوشی آب بدم ، یواشکی اومدم داخل
و وقتی مدیرتون من رو دید با یه چهره ی خندون گفت خیالتون راحت
آروم شده ، اولش یه گریه ی شدیدی کرد ولی بردنش داخل کلاس و
آهنگ گذاشتن و بچه ها براش کلی شعر خوندن و الان هم در حال آموزشه.
بهم گفت برو خونه ولی یه کم زودتر از مامانهای دیگه بیا دنبالش.....
ساعت 11 من و بابایی اومدیم دنبالت و تو شاکی شدی که چرا اینقدر
زود اومدی
توی راه همه اش میگفتی : میدونی بابایی من خیلی
سعی کردم سرم کلاه بره ولی آخرش نشد
الهی قربون این زبونت برم من (هر وقت بعد از یه شیطنت میای برام زبون
میریزی بهت میگم تو فقط زبون داری و تو در جواب میگی نه مامانی عقل هم
دارم
)
و اما روز بعدش چهارشنبه :
من که روز قبلش دیدم داری کلی از مدرسه ات تعریف میکنی دیگه خودم
همراهت نیومدم و شما و بابایی رو راهی کردم ، 10 دقیقه بعد بابایی زنگ
زد و صدای گریه و جیغ شما پیچید توی گوشم ،
بابایی: من چه کار کنم ، این حاضر نیست پاشو از در حیاط داخل بگذاره...
من :

بابایی: تو باید خودت می اومدی
من کار دارم ........
من: بگو مربیش بیاد دم در .
بابایی: اومده ولی محمدرضا میدوه و در میره و گریه میکنه.....
از تصورش من :
بابا خداحافظی کرد و شما رو آورد خونه ، اومدم پایین دنبالت ، همه اش
منتظر بودی که یه چیزی بهت بگم دعوات کنم و ....
ولی من 
توی راه پله گفتم بیا مامانی الان آماده میشم خودم میبرمت ولی
شاکی شدی که نههههههههه من میخوام سرم کلاه بره......
روز قبلش من و بابا یه لباس سه تیکه ی ورزشی برات خریده بودیم
و تو خیلی خوشت اومده بود گفتم میخوای اون لباس رو بپوشی که
راحت تر باشی و تو با اشتیاق پذیرفتی ، با آژانس رفتیم مهد پشت در
سالن باز اعتراض کردی ولی دادمت بغل پرستاره و اومدم بیرون
وقتی رسیدم خونه زنگ زدم به مهد و مدیرتون گفت آرومه آرومه
داره بهش خوش میگذره ، راست میگفت هر دو روز وقتی بر میگشتیم
خونه کلی از کلاست و مربی و ... تعریف میکردی....
انگشتام درد گرفته......چشمهای خوشگل پسرم هم خسته شد با
خوندن اینها ، الهی قربونت برم ، نمیدونم کی این نوشته ها رو میخونی
اصلا اون موقع من هستم یا نه ........
همیشه موفق باشی عزیز دل مامان .
راستی چون این پست رو چکنویس کرده بودم و الان که ساعت 5 بعد از
ظهره دارم کاملش میکنم بابایی رسیده کربلا و خیالم راحت شده ،
شکرت خدای مهربون.
دیگه باید برم به کارهام برسم ، این یکی دو هفته کلاسهام تشکیل
نشده بود ولی فردا حتما تشکیل میشه ،
خب تا بعد.....
عاشقتم قنارییییییییییییییی


داستان محمدرضا و مدرسه اش
