عاشقتونم
سلام پسر کوچولوی من
این چند وقت هر دومون حسابی خسته و کلافه شدیم ، یه جورایی زندگیمون بی نظم
شده ، به خاطر امتحاناتم ، سرما خوردن شما ، سرما خوردن خودم و هوای سرد و بارونی
شما کلییییییییییی غیبت کردی و مهد نرفتی .
امروز امتحان اندیشه رو هم پشت سر گذاشتم و فقط مونده "ایستایی" که اون هم چهارشنبه.
این ترم وضع نمراتم اصلاااااا خوب نبود 



خب گناه من چیه ، هی به این استادها گفتیم آقا اینقدر ما رو دنبال تحقیق و این کارها نفرستید
مثله یه بچه خوب بیایید درس بدید ما هم جزوه رو بخونیم آخرش 20 نشدیم دیگه 18 و 19 میشیم
ولی ماشاالله استادهای این دوره و زمونه همون جلسه اول یه موضوع میدن به دانشجو و خودشون
رو راحت میکنن ، جدی میگم درس عناصر و جزئیاتمون اصلا استاده محض رضای خدا در مورد یه
پاره آجر هم حرفی نزد ، کل ترم بچه ها کنفرانس داشتن...........
چرا اینا رو دارم واسه تو میگم

حالا که گفتم تا آخرش و بگم که دلم سبک بشه ، آره مادر تقصیر بابات هم هست که منو اغفال
کرد و گفت فقط درساتو پاس کن ، تازه نمراتمو که بهش میگم میپرسه چند واحده که ببینه
مشروط نشم ، هییییییی واااااااای من


ولی خودم ناراحتم ، واسه اینکه خیلی نمراتم از ترم های قبل کمتر شده........
هر چند منم با بابایی موافقم ، من خواستم بدون کنکور برم واسه کارشناسی که دیدم
میگن فقط یک نفر که بالاترین معدل رو داره میپذیرن و این هم برای من نشدنی بود ، با
بودن این دانشجوهای جوون و مجرد و بیکار که کلی وقت برای درس خوندن دارن......
خلاصه بنده قید نمره الف رو زدم و اسفند ماه میخوام برای آزمون کاردانی به کارشناسی
ثبت نام کنم و میدونم که قبول میشم.............
یه کم غصه ی نمره هام کم شد
و اما شازده کوچولو ، شیطون و بازیگوش ، یه جورایی از کنترل خارج شده ، این یکی دو
هفته حسااااااابی اذیتم کردی و هر چی دیگران ازت تعریف و تمجید کردن تا حالا از خجالت
همشون در اومدی .
الهی مامان فدات بشه ، وقتی من استرس دارم و در گیر کارهام میشم شما هم خیلی
بدقلقی میکنی ، کلی با همدیگه دعوامون میشه و من جلوت کم میارم (متاسفانه بزرگ
و کوچیک خونمون معلوم نیست ، قابل توجه دوستان خواهشا برای بچه هاتون کمی سیاست
به خرج بدین تا به روزگار من دچار نشید که ازتون حساب نبرن البته پسر بنده با حاضر جوابیهاش
و منطقش باعث میشه من کم بیارم) .
از هفته قبل که کلربوکت رو آوردم خونه و کلی تکلیف داشتی بساطی توی خونمون راه افتاد
شما اصلا حوصله نمیکنی به تکلیفت برسی ، دو روز قبل بعد از کلی خط و نشون کشیدن
من و اینکه خواهش کردم شیطون رو از خودت دور کن و نگذار بره تو جونت ، نشستی پشت میزت
که به کارت برسی ، من توی آشپزخونه بودم که داد زدی گفتی : ماماااااااان ، این شیطون
نمیزاره من به تکلیفام برسممممم ، من هم که از دست بهونه گیریهات حسابی خسته شده
بودم با عصبانیت گفتم : خب بزن تو گوشش تا بره پی کارش . با تعجب جواب دادی :
اِ اِ ، یعنی بزنم توی گوش خودم.................

وای محمدرضای من ، تو عقلت به همه چی میرسه ولی دوست داری منو اذیت کنی
مثل اون موقع که بهت گفته بودم : تو فقط زبون داری و تو جواب دادی : نه مامانی من
عقل هم دارم



عزیزمی محمدرضا ، همه جون من و عمر منی .
البته هیچ وقت دلم نمیاد فقط به تو بگم که همه چیز منی ، چون من به عشق تو وبابات
نفس میکشم ، پس:
محمدرضاااااااااا و همسر گلمممممممممممممم
عاشقتونم


عاشقتونم
