محمدرضامحمدرضا، تا این لحظه: 19 سال و 3 ماه و 23 روز سن داره

شازده کوچولو فرمانروای قلب من

اومدیم با تاخیر

1391/2/4 0:44
نویسنده : مامانی
274 بازدید
اشتراک گذاری

سلام پسر نازنینم

به خاطر تاخیر زیاد توی نوشتن خاطرات عذرخواهی میکنم ، اصلا فرصت نداشتم

الان هم به طور خلاصه میخوام یه چیزایی برات بنویسم.

روز دوشنبه 21 فروردین از فرودگاه نجف به تهران پرواز داشتیم . شب قبلش رفتیم

حرم امام حسین برای وداع .......... یادش به خیر ............

صبح دوشنبه ساعت 6 عازم نجف شدیم ، در اونجا به زیارت امیر المومنین علی(ع)

رفتیم و بعد هم رفتیم فرودگاه ، پروازمون 5 ساعت تاخیر داشت در این بین شما

پیشی ( عروسک محبوبت ، اولین چیزی که باهاش ارتباط برقرار کردی و همیشه و

همه جا در کنارته) رو گم کردی و حسابی حالمون گرفته شد ، من کلی نذر و نیاز

کردم که پیدا بشه چون واقعا همه دوستش داریم ( همه دوستان و فامیل این

پیشی جان رو میشناسن) خلاصه وقتی توی هواپیما نشستیم یه آقای جوونی

گفت : فکر کنم بدونم کی از اون خبر داره ، بعدش هم با کلی از مسافرها یکی یکی

حرف زد و بالاخره به یه خانمی رسید که اون هم پیشی رو از داخل کیفش درآورد

و جوون برامون آوردش و ما حساااااااااااااااااابی خوشحال شدیم (البته قبلش هم با

خودم قرار گذاشتم که اگر کسی اون رو برداشته حتما ببخشمش و ازش بگذرم)

خلاصه رسیدیم تهران و بعدش هم از ترمینال سواریها یه دربست گرفتیم برای رسیدن

به شهر و دیارمون ، البته رفتیم خونه مانا چون من و بابایی قصد خرید مبل داشتیم و

میخواستیم روز سه شنبه به شهرهای اطراف یه سری بزنیم . بالاخره فرداش یه دست

مبل ال و یه ناهارخوری 10 نفره گرفتیم و قرار شد چهارشنبه برامون بفرستند .

از اونجایی که ماشینمون خونه مامان بزرگت بود آجان و مانا ما رو به شهرمون رسوندن

و ما چشممون به جمال خونه و البته شما به جمال اسباب بازیهات روشن شد .

و اما از اون روز تا دیروز به خاطر آوردن مبل ، جابه جاییهای توی خونه ، مهمونی رفتن و

مهمان داشتن ، رفتن پی در پی بابایی به تهران به خاطر جلساتش و ...........

همش شبها دیر میخوابیدیم و روزها هم همه ش خسته بودیم و نشد که شما بری مهد

تا دیروز که طلسم شکست و البته باز امروز غیبت کردی ، بنده هم که از کل این ترم فقط

سه جلسه کلاس رفتم دوتا مال یه درس و یکی هم درس دیگه و در واقع چندتا از استادها

رو هنوز ندیدم و نمیشناسم..................

راستی اولین جمعه ای که اومدیم مراسم خواستگاری الهام جون(دختر عمه بزرگه) بود

و از اونجایی که بابات دایی بزرگه ست(دوتا عمه ها اولند بعد بابایی و دوتا عموهات)

و بنده هم زن دایی بزرگه ( خانم بزرگم دیگه چه کنم) دعوت شدیم برای حضور در مجلس

و به سلامتی الهام بعد از 8-9 سال به کسی که میخواست رسید و جمعه همین هفته

جشن نامزدیه الهام جون و آقا وحید قراره برگزار بشه.

امروز باز هم بابایی رفته تهران ، من ساعت 4 کلاس دارم وشما رو باید ببرم خونه

مامان بزرگت .

پسر عزیزم ، الان دیگه خیلی شکل جملاتت عوض شده ، کلا شما همیشه در صحبت

نسبت به همسن و سالات از کلمات سنگین تری استفاده میکردی و البته معنی اونها

رو هم خوب درک میکردی ولی این روزها میبینم که خیلی پخته تر شدی و جمله هایی

که به کار میبری نشون دهنده وسعت ذهن و فکرته و این من و بابایی رو هم خوشحال

میکنه و هم به ما یاداوری میکنه که وظیفه مون در قبال تربیتت روز به روز سنگین تر میشه.

دوستت دارم عزیزم.

نازنینم

بهترینمماچ

دو تا عکس همینجوریمژه

 

وقتی کابل ماهواره مشکل داشته باشه و مجبور بشی آنتن TV قدیمیه رو استفاده کنی

گل پسری باید دم به دقیقه تنظیمش کنه( خوشبختانه فقط دو روز طول کشید تا درست بشه)

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (5)

مریم مامان نخودچی
3 اردیبهشت 91 15:10
به به سلام چه عجب ...
خوش گذشت زیارت قبول...
خوب سر قولت بودی...
خوب این چند وقتم به ما سر زدی...
باشه عیبی نداره....
چه خونه شیکی دارین...
راستی چرا اسم دیارتون ننوشتی؟؟؟
پیش ماهم بیا دوست داشتی...


سلام به روی ماهت عزیزم...
جای شما خالی...
اتفاقا هر وقت اومدم نت بهت سر زدم آمار همه پست هاتو دارم ولی حتی برای گرفتن رمز هم فرصت نکردم کامنت بزارم...
همه جای ایران سرای من است گلم ، اینکه اسمش رو بگم یا نگم فرقی نمیکنه...
من همیشه به یاد دوستای گلم هستم...
مامان نفس طلایی
3 اردیبهشت 91 18:37
عزیزم سلام رسیدن بخیر چقدر کار کردیناااا


سلام عزیز دلم
سلامت باشی خانمی
آره والله کلی کار کردیم و هنوز هم کلی کار داریم...
ملی مامان میکاییل
4 اردیبهشت 91 1:14
سلاممممممممممم
رسیدن بخیرررررررررررر
زیارت قبول
جریان پیشی خیلی باحال بود که پیدا شد من نفهمیدم خانومه برداشته بودش ؟؟؟
بعدش هم عکسهای هویجوریت هم خیلی قشنگه خیلی مبل هاتون قشنگه خدایی خیلی خونه تون خوب شده
کی بشه ما هم مثل شما از شر مبل قدیمی هامون راحت بشیم
مبارک باشههههههه


سلام به روی ماهت خواهر
سلامت باشی
از اونجایی که پیشیمون ناز و بانمکه و اینکه یه زمان زیادی رو توی سالن افتاده بود ، اون خانم فکر کرد عروسکه صاحب نداره واسه همین برش داشت ... مهم نیست ما که گذشتیم...
واسه مبلها هم ممنون ، راستش با اومدن اینها به کلی وسایل دیگه نیاز پیدا کردیم که فعلا فرصتی برای خریدش ندارم و گذاشتم برای تعطیلاتم ، ان شاالله شما هم به زودی یه تغییر دکوراسیون اساسی بدی و لذت ببری هرچند روکش مبلهاتون خیلی قشنگه.

ملی مامان میکاییل
6 اردیبهشت 91 1:58
دوست جون من خونه مامانم هستم و روکش ها هم ماله مامانمه این خونه مامانمه که همه چیز روکش داره آخه منو و روکش ؟؟؟؟ مامانم رو بذاری روی ما هم روکش می کشه
مامان ماهان
7 اردیبهشت 91 8:44
به به مبلهاتون خیلی قشنگه مبارکه به سلامتی و شادی ازشون استفاده کنی


ممنون عزیز دلم ، سلامت باشی.