اومدیم با تاخیر
سلام پسر نازنینم
به خاطر تاخیر زیاد توی نوشتن خاطرات عذرخواهی میکنم ، اصلا فرصت نداشتم
الان هم به طور خلاصه میخوام یه چیزایی برات بنویسم.
روز دوشنبه 21 فروردین از فرودگاه نجف به تهران پرواز داشتیم . شب قبلش رفتیم
حرم امام حسین برای وداع .......... یادش به خیر ............
صبح دوشنبه ساعت 6 عازم نجف شدیم ، در اونجا به زیارت امیر المومنین علی(ع)
رفتیم و بعد هم رفتیم فرودگاه ، پروازمون 5 ساعت تاخیر داشت در این بین شما
پیشی ( عروسک محبوبت ، اولین چیزی که باهاش ارتباط برقرار کردی و همیشه و
همه جا در کنارته) رو گم کردی و حسابی حالمون گرفته شد ، من کلی نذر و نیاز
کردم که پیدا بشه چون واقعا همه دوستش داریم ( همه دوستان و فامیل این
پیشی جان رو میشناسن) خلاصه وقتی توی هواپیما نشستیم یه آقای جوونی
گفت : فکر کنم بدونم کی از اون خبر داره ، بعدش هم با کلی از مسافرها یکی یکی
حرف زد و بالاخره به یه خانمی رسید که اون هم پیشی رو از داخل کیفش درآورد
و جوون برامون آوردش و ما حساااااااااااااااااابی خوشحال شدیم (البته قبلش هم با
خودم قرار گذاشتم که اگر کسی اون رو برداشته حتما ببخشمش و ازش بگذرم)
خلاصه رسیدیم تهران و بعدش هم از ترمینال سواریها یه دربست گرفتیم برای رسیدن
به شهر و دیارمون ، البته رفتیم خونه مانا چون من و بابایی قصد خرید مبل داشتیم و
میخواستیم روز سه شنبه به شهرهای اطراف یه سری بزنیم . بالاخره فرداش یه دست
مبل ال و یه ناهارخوری 10 نفره گرفتیم و قرار شد چهارشنبه برامون بفرستند .
از اونجایی که ماشینمون خونه مامان بزرگت بود آجان و مانا ما رو به شهرمون رسوندن
و ما چشممون به جمال خونه و البته شما به جمال اسباب بازیهات روشن شد .
و اما از اون روز تا دیروز به خاطر آوردن مبل ، جابه جاییهای توی خونه ، مهمونی رفتن و
مهمان داشتن ، رفتن پی در پی بابایی به تهران به خاطر جلساتش و ...........
همش شبها دیر میخوابیدیم و روزها هم همه ش خسته بودیم و نشد که شما بری مهد
تا دیروز که طلسم شکست و البته باز امروز غیبت کردی ، بنده هم که از کل این ترم فقط
سه جلسه کلاس رفتم دوتا مال یه درس و یکی هم درس دیگه و در واقع چندتا از استادها
رو هنوز ندیدم و نمیشناسم..................
راستی اولین جمعه ای که اومدیم مراسم خواستگاری الهام جون(دختر عمه بزرگه) بود
و از اونجایی که بابات دایی بزرگه ست(دوتا عمه ها اولند بعد بابایی و دوتا عموهات)
و بنده هم زن دایی بزرگه ( خانم بزرگم دیگه چه کنم) دعوت شدیم برای حضور در مجلس
و به سلامتی الهام بعد از 8-9 سال به کسی که میخواست رسید و جمعه همین هفته
جشن نامزدیه الهام جون و آقا وحید قراره برگزار بشه.
امروز باز هم بابایی رفته تهران ، من ساعت 4 کلاس دارم وشما رو باید ببرم خونه
مامان بزرگت .
پسر عزیزم ، الان دیگه خیلی شکل جملاتت عوض شده ، کلا شما همیشه در صحبت
نسبت به همسن و سالات از کلمات سنگین تری استفاده میکردی و البته معنی اونها
رو هم خوب درک میکردی ولی این روزها میبینم که خیلی پخته تر شدی و جمله هایی
که به کار میبری نشون دهنده وسعت ذهن و فکرته و این من و بابایی رو هم خوشحال
میکنه و هم به ما یاداوری میکنه که وظیفه مون در قبال تربیتت روز به روز سنگین تر میشه.
دوستت دارم عزیزم.
نازنینم
بهترینم
دو تا عکس همینجوری

وقتی کابل ماهواره مشکل داشته باشه و مجبور بشی آنتن TV قدیمیه رو استفاده کنی
گل پسری باید دم به دقیقه تنظیمش کنه( خوشبختانه فقط دو روز طول کشید تا درست بشه)



اومدیم با تاخیر
