یه کم فرصت دارم ، یه پست میزارم........
سلام محمدرضای نازنینم
بابایی هنوز از تهران برنگشته ، عصری بعد از کلاسم اومدم خونه مامان بزرگ دنبالت و وقتی
هم آوردمت خونه اول حمومت کردم چون با زن عمو شیدا کلی فوتبال بازی کرده بودی و
حسابی عرق کردی ، بعدش هم لازانیایی که از ظهر اضافه مونده بود برات گرم کردم خوردی
و الان مثل فرشته ها توی هال روی مبل خوابیدی . وقتی گفتم روی مبل بخواب بعدا خودم
میبرمت بالا توی تخت میزارمت ، گفتی : آخه تو کمرت درد میاد بخوای منو ببری بالا .........
پسر مهربونم ، عاشقتم عزیزترینم............
به خاطر کارهای دانشگاهم و نداشتن فرصت در طول روز مجبورم شبها بیشتر بیدار بمونم تا
کارهای درسیمو انجام بدم(ترم آخرم و کلی کار دارم) و بدین ترتیب شما حالا حالاها باید
طبقه پایین بخوابی و بنده با کمال میل وظیفه ی جا به جایی شما رو به عهده میگیرم .
حالا دیگه برم یه غذایی برای بابایی آماده کنم هر چند حداقل دو ساعت دیگه میرسه...
بعدش هم برم سر طراحی آمفی تئاتر (آشنایی با طراحی معماری) یه پلان 4 طبقه 16
واحده هم دارم که بابایی باید کمکم کنه که اون هم امیدوارم فرصت کنه . پاورپویینت
فناوری نانو در صنعت ساختمان رو هم باید چک کنم (هم گروهیم آماده کرده).
اسم درسهامو نوشتم چون مطمئنم در آینده برات جالب خواهد بود.
شب به خیر آرامش من


یه کم فرصت دارم ، یه پست میزارم........
