مرد خونه ی من.....
سلام مرد کوچک من
سه روزه که شما مرد خونه من شدی و من به داشتن همچین مردی افتخار میکنم 
توی این چند روز به خاطر سرفه هات نتونستم ببرمت بیرون یه گردشی کنی ، دلم نمیخواد
نبود بابایی به چشمت بیاد ، آخه توی مدتی که بود هرروز به یه بهانه ای دوتایی میزدین بیرون
بیشتر وقتها میرفتی دوچرخه سواری ، ان شاالله که من هم فرصت کنم تا بهت خوش بگذره
چهارشنبه هفته آینده 27 ام جشن پایان سال مهدتون هست . حالا من کلاسامو چه کنم
نه اینکه تا الانش رو مرتب رفتم
درست میشه...............
امروز صبح که از خواب بیدار شدی صدام کردی و وقتی اومدم طبقه بالا به اتاقت گفتی میشه
لطفا کمکم کنی از جام بلند بشم ، دستت رو گرفتم بلند شدی بعدش هم بغلت کردم که
بیاییم طبقه پایین روی اولین پله گفتی : مامانی اگه وزنم زیاده میخوای منو بزار پایین ،
خودم میام هاااا...... ما مامانها هم که اینجور وقتها فداییییییییی : نه عزیییییییییییزم.
فدات بشم که اینقدر به فکر مامانی ، باباها یه کم یاد بگیرن
چشم شوهری رو دور
دیدیم
خب دیگه باید برم برات نشاسته دم کنم ، سرفه هات خیلی کم شده ولی یه بار هم
سرفه میکنی سینه ات بدجوری صدا میده و خوردن نشاسته آرومت میکنه .
دوستت دارم نازنینم



مرد خونه ی من.....
