محمدرضامحمدرضا، تا این لحظه: 19 سال و 3 ماه و 25 روز سن داره

شازده کوچولو فرمانروای قلب من

شب میلاد حضرت زینب (س)

  سلام عزیز دلم یه بار دیگه سال نو مبارک ، البته یه پست توی چرکنویست هست که روز اول عید نوشتم ان شاالله رفتیم ایران کاملش میکنم . امشب شب تولد حضرت زینبه و کربلا حسابی شلوغه ، البته ما فقط دور و بر حرم رو میبینیم چون به خاطر اجلاس سران عرب که در بغداده امنیت برقرار نیست مثل روز  اول عید که ما توی حرم بودیم و چندتا خیابون اونورتر انفجار شد و 6 تا ایرانی شهید شدند...................بگذریم. امشب بابایی لطف کرد و ما رو برد بیرون برای خرید سوغات و کمی هم گردش ( همه ش از یه آب معدنی شروع شد ، طفلک گفت پسری رو هم با خودم ببرم من هم گفتم که سه تایی بری...
9 فروردين 1391

شب عید

سلام به روی ماه گل پسرم عزیز دلم ، الان که دارم مینویسم شما و بابایی مست و مدهوش خوابیدین . آخه هردوتون خیلی خسته بودید . بابایی قرار بود امروز ظهر برای ناهار بیاد پیشمون ولی از نجف مهمان داشتن و جلسه و ..... واسه همین هم دیر اومد و ما هم به خستگیش رحم نکردیم و رفتیم نصراوی برای خرید عید ، البته مثل دفعات قبل شما کلیییییییییییییییییی ما رو آزار دادی و ما هی تحمل کردیم(داستان اذیتهات سر دراز داره و احتمالا رفتیم ایران برات مینویسم) ولی با تمام اینها برای شما یک تاپ و یک تی شرت خوشگل و یه اسباب بازیه چینی خریدیم (شما الکی فقط پول ناقابل ما رو به باد میدی) برای من هم بابایی یه کیف خرید که خیلی ازش خوشم اومده و هدیه تولدم حس...
1 فروردين 1391

خود شیفتگیه مامان

سلام پسر نازنینم امروز یکی از روزهای قشنگ زندگیمه امروز تولدمه و من عاشق اسفند و شماره 27 هستم                                                               تولدم مبارک                          &nbs...
27 اسفند 1390

بوی بهار میاد

سلام پسر نازنینم فدای پسرم بشم که این روزها حسابی خسته و کلافه شده . حق داری مادر ، توی یه سوییت کوچولوی 30-40 متری که با محاسبه من مقیاسش 450/1 خونه ماست و اتاقی که اندازه اتاق خواب شماست واقعا سخته ولی خب این هم یه تجربه ست عزیزم . توی این شرایط واقعا آدم قدر نعمتهایی که داره رو میفهمه . عزیز دلم ، شما و بابایی خوابیدین و الان من به سختی دارم تایپ میکنم . امشب اومدم قالب وبلاگت رو عوض کنم چون دیگه بوی بهار میاد........................ تا بعد بوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووس
24 اسفند 1390

روزمره های ما در کربلا

سلام به همگی با عکس های جدید در ادامه مطلب در خدمتیم اولین دیدار ، حرم امام حسین از پنجره اتاق ما پسری میره زیارت پسری و مامانش بعد از زیارت امام حسین ، پشت سرمون تل زینبیه رفتیم خرید ، پسری از بوی مرغ زنده بدش می اومد شدییییییییییید عموها(همکارهای بابایی) برای پسری خوراکی آوردن آش رشته ، هنر دست مامانی و این هم فروشگاههای بالاشهر کربلا   پسری حسابی خسته شده بود روی پله های فروشگاه ولو شد رفتیم رستوران جای شما خالی   و این هم عکسی که خیلی دوستش دارم حرم امام حسین و حضرت ابوالفضل هر دو در یک نگاه از پنجره اتاق ما تا سلامی دیگر بدرود ...
17 اسفند 1390

.......

سلام پسر نازم دیشب اصلا شب خوبی نبود ، من قبل خواب یهو تمام استخوانهام درد گرفت و حسابی احساس سردی میکردم بعدش هم شما تا ساعت 3 نیمه شب به شکل بدی سرفه کردی و من درمانده و مستاصل............. بهت دارو دادم ، هی پشتت رو ماساژ دادم دیدم نخیر آروم بشو نیستی پا شدم برات به دونه دم کردم و با عسل مخلوطش کردم و به خوردت دادم و کمی آروم شدی...... خب دیگه همین الان بیدار شدی ............... تا بعد..............
10 اسفند 1390