به پسری خوش میگذره ...
سلام پسر نازنینم این روزها با حضور بابایی حسابی بهت خوش میگذره و من از این بابت خدا رو شکر میکنم. این روزها : دو روز قبل عمه جون بزرگه طی تماس تلفنی اعلام کرد که عروسش(الهه جون) میگه بریم خونه زندایی دور هم آش بخوریم (البته بنده خدا میخواست مخلفات رو خودش آماده کنه ولی من که عاشق آشپزی ام بهش اجازه ندادم) بنده با کمال میل پذیرفتم و قرارمون شد سه شنبه یعنی دیروز ، جای همه دوستان خالی آش ترش پختم و برای عصرونه عمه جون ، عمو بهرام(شوهر عمه) الهه جون و پسرش پارسا اومدن پیشمون، چون قرار بود شام بریم خونه مامان بزرگ من هم یه قابلمه ی بزرگ آش درست کردم . برای غروب هم بابایی و عمو بهرام و عمو جعفر(شوهر عمه کوچیکه) قرار گذاشتن...
نویسنده :
مامانی
23:34




