محمدرضامحمدرضا، تا این لحظه: 19 سال و 3 ماه و 25 روز سن داره

شازده کوچولو فرمانروای قلب من

به پسری خوش میگذره ...

سلام پسر نازنینم این روزها با حضور بابایی حسابی بهت خوش میگذره و من از این بابت خدا رو شکر میکنم. این روزها : دو روز قبل عمه جون بزرگه طی تماس تلفنی اعلام کرد که عروسش(الهه جون) میگه بریم خونه زندایی دور هم آش بخوریم (البته بنده خدا میخواست مخلفات رو خودش آماده کنه ولی من که عاشق آشپزی ام بهش اجازه ندادم) بنده با کمال میل پذیرفتم و قرارمون شد سه شنبه یعنی دیروز ، جای همه دوستان خالی آش ترش پختم و برای عصرونه عمه جون ، عمو بهرام(شوهر عمه) الهه جون و پسرش پارسا اومدن پیشمون،  چون قرار بود شام بریم خونه مامان بزرگ من هم یه قابلمه ی بزرگ آش درست کردم . برای غروب هم بابایی و عمو بهرام و عمو جعفر(شوهر عمه کوچیکه) قرار گذاشتن...
13 ارديبهشت 1391

اردوی گل پسری

سلام عزیز دلم محمدرضای نازنینم ، امروز صبح به همراه دوستان و مربیهای مهدتون به پارک جنگلی س...... رفتین و طبق اخبار رسیده ناهارتون رو خوردین و دارین بازی میکنین ، این خبرها هم از طرف مانا میرسه ، از اونجایی که پارک بین شهر ما و اونهاست مانا و آجان برای دیدن شما و گرفتن فیلم و عکس از نوه ی گرامیشون تصمیم گرفتن بعد از مدتها به پارک برن . برای ناهارت ساندویچ مرغ و همینطور میوه و آجیل و بیسکوئیت به عنوان تنقلات گذاشتم . بابایی برات یه حصیر کوچولوی یه نفره به عنوان زیرانداز خرید که اون رو هم با خودت بردی . بابایی باز هم جلسه داشته و رفته تهران و من حسابی الان تنهام ، دلم برات تنگ شده نمیخوام بگم نگرانتم ولی کدوم مادر میتونه وقتی پ...
10 ارديبهشت 1391

خلاصه ی کارهامون

سلام عزیز دلم داریم وسایلمون رو جمع میکنیم که بریم خونه مانا ، اونجا پایگاهمونه ، فرداشب عروسی فتانه (دختر عمه من) و روز جمعه عصر جشن شب شیش ( البته شده عصر هشت) نوه دایی باباته ، شبش هم که جشن نامزدیه الهام جونه  و من طبق معمول کلیییییییی کار و مسئولیت دارم . دیشب هم خونه مانا بودیم و من و بابایی کلی برای خودمون لباس خریدیم ساعت 2 بامداد رسیدیم خونمون و حالا قراره بابایی ما رو ببره و صبح خودش برگرده سر کاراش الان هم باید برم که یه دنیا کار دارم . دوستت دارم عزیزترینم
6 ارديبهشت 1391

اومدیم با تاخیر

سلام پسر نازنینم به خاطر تاخیر زیاد توی نوشتن خاطرات عذرخواهی میکنم ، اصلا فرصت نداشتم الان هم به طور خلاصه میخوام یه چیزایی برات بنویسم. روز دوشنبه 21 فروردین از فرودگاه نجف به تهران پرواز داشتیم . شب قبلش رفتیم حرم امام حسین برای وداع .......... یادش به خیر ............ صبح دوشنبه ساعت 6 عازم نجف شدیم ، در اونجا به زیارت امیر المومنین علی(ع) رفتیم و بعد هم رفتیم فرودگاه ، پروازمون 5 ساعت تاخیر داشت در این بین شما پیشی ( عروسک محبوبت ، اولین چیزی که باهاش ارتباط برقرار کردی و همیشه و همه جا در کنارته) رو گم کردی و حسابی حالمون گرفته شد ، من کلی نذر و نیاز کردم که پیدا بشه چون واقعا همه دوستش داریم ( همه دوستان و فامیل این ...
4 ارديبهشت 1391

یه کم فرصت دارم ، یه پست میزارم........

سلام محمدرضای نازنینم بابایی هنوز از تهران برنگشته ، عصری بعد از کلاسم اومدم خونه مامان بزرگ دنبالت و وقتی هم آوردمت خونه اول حمومت کردم چون با زن عمو شیدا کلی فوتبال بازی کرده بودی و حسابی عرق کردی ، بعدش هم لازانیایی که از ظهر اضافه مونده بود برات گرم کردم خوردی و الان مثل فرشته ها توی هال روی مبل خوابیدی . وقتی گفتم روی مبل بخواب بعدا خودم میبرمت بالا توی تخت میزارمت ، گفتی : آخه تو کمرت درد میاد بخوای منو ببری بالا ......... پسر مهربونم ، عاشقتم عزیزترینم............ به خاطر کارهای دانشگاهم و نداشتن فرصت در طول روز مجبورم شبها بیشتر بیدار بمونم تا کارهای درسیمو انجام بدم(ترم آخرم و کلی کار دارم) و بدین ترتیب شما حالا حالا...
4 ارديبهشت 1391

پست سال گذشته حال و هوای دوباره ی ما(جالبه اون هم 19 فروردین بود)

    سلام   امروز اومدم آخرین پستم رو از کربلا بذارم ، باورم نمیشه انگار همین دیروز بود که یه پست گذاشته بودم که از امام حسین میخواستم ما رو ناامید نکنه و زودتر کار سفرمون درست بشه . چه تجربه جالبی ، 23 روز در کربلا ، در طول زندگیم بیشترین تعداد روزهایی که از خونه ام دور بودم نهایت 10 روز بود. حالا این به کنار ، یه همچین جایی ، خدا خیلی ما رو دوست داشته که قسمتمون کرده ، محمدرضای گلم : تا قبل از اینکه بیام اینجا یکسری از حرفها به نظرم می اومد که از زیاده روی در دین و مذهب ریشه میگیره ولی ،   وقتی م...
3 ارديبهشت 1391

فقط یه روزه دیگه

سلام پسر گلم نیم ساعتی هست  که از زیارت برگشتیم ، بابایی باز هم جلسه داشته و رفته بغداد . امروز اول رفتیم حرم حضرت ابوالفضل و بعد هم حرم امام حسین ، هر دو حرم خیلی خیلی شلوغ بود ولی زیارت خیلی بهمون لذت داد . از روزی که بلیط گرفتیم حال و هوای دل من ابری شده ( اونهایی که قسمتشون شده میدونند که چه سخته دل کندن ) 44 روزه اینجاییم ...... درسته که اینجا یه سختیهایی داشتیم و البته برای شما بیشتر سخت بود ولی عشق به امام حسین سختیها رو آسون میکنه . وقتی شما پسر کوچولوی من با تموم دلتنگیت برای خونه و فامیل باز هم میگی دلت واسه حرم امام حسین تنگ میشه .................... چیز دیگه ای که حال دلم رو خراب کرده غصه جدا شدن از...
19 فروردين 1391

بدون عنوان

سلام پسر نازنینم هر لحظه ممکنه اینترنت قطع بشه عزیزم ما قرار بود توی همین هفته برگردیم ایران ولی بلیط گیرمون نیومد و موندگار شدیم این هم توفیق اجباری ، برای دوشنبه بلیط داریم ، امروز 42 روزه که ما کربلاییم طولانی بود ولی ولی زود گذشت . ان شاالله رفتیم ایران سر فرصت خاطراتت رو مینویسم و عکسهاتو میزارم. دوستت دارم عزیزم
17 فروردين 1391