محمدرضامحمدرضا، تا این لحظه: 19 سال و 3 ماه و 25 روز سن داره

شازده کوچولو فرمانروای قلب من

دومین سلام از کربلا

سلام پسر نازنینم سلام دوستای مهربونم دیشب رفتیم زیارت حرم امام حسین ، چه حال و هوایی داشتیم ، جای تمام دوستان خالی بود باید اعتراف کنم سال قبل هر وقت میرفتم زیارت شاید خیلی دعا میکردم ولی هیچ دفعه ای اونجوری که میخواستم دلم نشکست و سبک نشدم ولی دیشب همینکه چشمم به ضریح شش گوشه آقا افتاد دیگه دلم با من نبود فقط با آقا حرف میزد.............. بالاخره شکستم و حرف زدم... دیشب حرم خلوت بود و وقتی رفتم داخل مستقیم رفتم و ضریح آقا رو گرفتم ............ چه حس قشنگ ولی سنگینیه این که قراره پیغام دوستان و آشنایان رو برسونی در واقع همین باعث شد من سفره ی دلم رو وا کنم ........... به یاد همه بودم از تک تک اعضای خانواده ام تا همه دوستا...
7 اسفند 1390

سلام از کربلا

سلام محمدرضای نازنینم بالاخره رسیدیم به کربلا الان توی سوئیتمون هستیم من خیلی خسته ام قراره شام بخوریم و بعدش اگر همگی سرحال بودیم بریم زیارت . تا بعد......
7 اسفند 1390

التماس دعا

سلام دوستای گلم شرمنده ، فرصت نمیکنم کامنت ها رو جواب بدم و فعلا همه رو فقط تایید میکنم. به احتمال زیاد فردا عازم سفر میشیم ، البته تا عصر امروز مشخص میشه. دیشب اومدیم خونه و دوباره امروز بعد از ظهر برمیگردم به شهر خودم و تصمیم دارم برای بابابزرگم حلوا درست کنم و ببرم مزار . راستش من دیروز نتونستم خیلی اشک بریزم و یه جورایی احساس سنگینی میکنم ، بابابزرگم 6 سال قبل سکته کرده بود و بعد از 15 روز که در کما بود برگشت ولی شرایط سختی در انتظارش بود و خیلی توی این چند سال اذیت شد ، خدا رحمتش کن الان دیگه راحت شده. دیروز منطق و احساس من با هم درگیر بودند ، عقلم میگفت که اون به آسایش رسید و بعد از 86 سال زندگی پذیرفتن مرگش باید راحت...
4 اسفند 1390

بدون عنوان

سلام پسر کوچولوی من ساعت 6 امروز صبح مانا با باباییت تماس گرفت و خبر داد که بابابزرگ من فوت کرده. ما الان داریم راه میافتیم به سمت شهر من برای مراسم خاکسپاری بابابزرگم. روح همه رفتگان شاد.  
3 اسفند 1390

درگیر کارم..........

سلام پسر شیرین زبونم امروز صبح بابایی رفت تهران چون جلسه داشت و من هم از 5 صبح که همسری رفت بیدارم. گل پسری تا ساعت 11.5 خوابید و حسااااابی لذت برد ، نوش جونت مادر. وقتی از خواب پا شدی دیدم زیر چشمات بدجوری گودی افتاده و کلا صورتت به هم خورده ست. توی مدتی که مریض بودی خیلی ضعیف شدی ، خلاصه دست به کار شدم و صبحانه کره و عسل و گردو بهت دادم (البته زمان ناهار بود) بعدش کلی بادوم زمینی خوردی به همراه آب آناناس(پسری میگه ناناناس) الان هم میخوام بهت ماهی ازون برون (که همیشه سفارش میدیم برات میارن ) بدم. دیگه جونم برات بگه از صبح افتادم به جون آشپزخونه و دارم تکونش میدم . وسایل سفر هم تا حدودی آماده ست . خداکنه رفتنمون بشه جمعه که م...
1 اسفند 1390

حال و هوای خونه ی ما........

سلام این روزها خیلی سرم شلوغه دیروز عصر من و بابایی رفتیم دندونپزشکی و خوشبختانه من فعلا صاحب دندون شدم. امروز صبح پسری رو بردم دکتر ، دکترش گفت لوزه های محمدرضا به طور طبیعی بزرگه و این به تنهایی مشکلی نیست ولی اگر عفونتهای مکرر داشته باشه و یا باعث عفونت گوشش بشه و ... اون موقع باید دنبال راه حل باشیم . شکر خدا در حال حاضر مشکلی نداره. یه سری دارو هم برای احتیاط نوشت که با خودم ببرم کربلا که اگر خدای ناکرده سرماخوردگی و ... پیش اومد مشکل دارو نداشته باشم. بعد از دکتر هم رفتیم خرید ، البته محمدرضا به خاطر سردی هوا اجازه نداشت از ماشین پیاده بشه برای همین هم پدر و پسر توی ماشین بودند و بنده خرید میکردم. از سوپر مارکت که یه ...
30 بهمن 1390

مامان شجاع

سلااااااااااااام محمدرضای نازم ببین چه مامان شجاعی داری!!! نیم ساعت قبل با رعایت کامل مسائل بهداشتی بخیه های جای دندونم رو خودم در آوردم آفرین به خودم امروز عصر من و بابایی نوبت دندونپزشکی داریم( دکترمون قراره عید با خانواده ش برن استانبول ، به باباییت گفتم احتمالا امشب خرج سفرش رو در میاره ) من که قرار شده به جای پلاک که دیگه قدیمی شده و آزار دهنده ست برای دندون جلو ، از یه روشی به نامههههههههه اٍ اسمش چی بووووووووووود FRC اگه اشتباه نکنم ، استفاده کنم . باباییت هم دو تا از دندونهاش کار داره(نمیدونم چیکار داره!! ) خلاااااااصه امشب کلییییییییی درگیر دندونیم. و اما دیروز عصر رفتیم خرید و بنده فقط وقت کردم برای خودم خرید ک...
29 بهمن 1390

جونم برات بگه :

سلام گل پسرم از این چند روز برات بگم: سه شنبه ظهر رفتی پیش مانا و من هم رفتم و دندونم رو کشیدم چهار شنبه نهار خونه مامان بزرگ بودیم و شام رفتیم خونه عمه جون بزرگه که برای خواب هم بریم پیش مانا ، چون صبحش بابایی آزمون ارشد داشت و باید از اون مسیر می رفتیم. پنج شنبه صبح زود من و بابایی عازم شهری شدیم که محل برگزاری آزمون بود . توی مدتی که بابایی داخل دانشگاه بود من توی ماشین یه پتو انداختم رو پاهام و موزیک گوش کردم و یه چرت خوابیدم. بعد از اون هم رفتیم بازار گردی (فروشگاههای شیکی داره اونجا) حالا فکر کن من بی دندون حاضر هم نبودم از ماسک استفاده کنم خلاصه رفتیم برای پسری کلییییییییی کتاب خریدیم. یه ساعت شیک هم برای بابایی ...
28 بهمن 1390