محمدرضامحمدرضا، تا این لحظه: 19 سال و 3 ماه و 27 روز سن داره

شازده کوچولو فرمانروای قلب من

........

  شب به گلستان تنها منتظرت بودم باده ناكامـــي در هجر تو پيمودم                               منتظرت بودم ... منتظرت بودم ...   آن شب جان فرسا من بي تو نياسودم وه كه شدم پير از غم آن شب و فرسودم                                 منتظرت بودم ... منتظرت بودم ...   بودم همه شب ديده به ره تا به سحرگاه ...
26 دی 1390

خدایا بهم انرژی بده.........

سلام عزیزترینم ، محمدرضای من بابایی همین الان از خونه رفت که بره تهران . این لحظه ها انگاری قلبم معلق میشه ، با رفتنش قلبم میخواد در بیاد ولی با بودن تو دلیلی برای آروم شدن پیدا میکنه . عشق به شما پدر و پسر همه وجود من رو پر کرده ، خیلی وقتها برام سوال میشه که چه جوریه که آدم حاضر میشه همه زندگیشو فدای یکی دیگه بکنه ، چه حس عجیبیه این دوست داشتن . و حالا من به خاطر عشقهام حالم گرفته ست ، رفتن بابایی و فکر کردن به پسر کوچولوم که دیروز اپتومتریست بهمون گفته که یه چشمش آستیگماته.... . . خدایا ناشکری نمیکنم ، دیشب که توی سایتهای پزشکی میگشتم با پدر و مادرهایی برخورد کردم که جگرگوشه هاشون بیماریهای سخت و یا لاعلاج دارند ...
26 دی 1390

امروز ما........

سلام عزیزترینم امروز همراه بابایی رفتیم آزمایشگاه که شما یه آز کلی بدی و چکاپ بشی . یه کوچولو گریه کردی ، حق داشتی مادر ، چون کلییییی ازت خون گرفتن . فرصت ندارم زیاد بنویسم ، راستی بابایی فردا میره تهران ، چند روزی اونجا هست و بعد میره کربلا ، البته زودتر از دفعات دیگه برمیگرده ان شاالله . پس فردا اولین امتحانمه و من هنوز هم نیم نگاهی به درسام نیانداختم ...... تو بزرگ شدی از این جملات من سواستفاده نکنی ها ، مامانی با همین اوضاع معدلش بالای 18 ست تو دیگه باید 20 باشی. شوخی کردم 20 هم نشدی اشکالی نداره ولی درساتو مثل من واسه شب امتحان نگذار عزیزم. دوستت دارم یه دنیا ...
25 دی 1390

مشغولیم.........

سلام عزیزترینم خدا رو هزار مرتبه شکر بابایی رسیده تهران و الان هم توی شرکتش جلسه داره . من هم صبح رفتم آرایشگاه برای براشینگ ، بعد هم کلییییی خرید کردیم و اومدیم خونه ، یه کیک خوشگل و خوشمزه هم پختم که با اجازتون توبه کردم دیگه درستش کنم ، چون مواد اصلی به علاوه کرم و رویه ی کیک روی هم 425 گرم کره ، یک پاکت خامه ، 6 تا تخم مرغ ، 450 گرم شکر خدا رحمتم کنه آدم خوبی بودم ، چربی نذاشت عمرم به دنیا باشه دروغ میگم؟؟؟؟ دیگه اینکه خیلی هم وقت گیر بود و حسابی خسته شدم ولی نوش جون همسری و پسری( البته جای دوستان خالی). خب دیگه برم طبقه بالا رو هم جارو بکشم و مشغول تهیه ی شام بشم ، از اونجایی که از تنبلیم حاضر نیستم برم نان ...
19 دی 1390

چقدر بد خوابیدم.....

سلام پسر قشنگم ببین چه مامان سحرخیزی داری ، ساعت12 خوابیدم ، 4.5 یهو از خواب پریدم و بعد از اون باز هم پریشون حال شدم ، نمیدونم کی دوباره خوابم برد ولی ساعت 6 که وقت داروهاته بلند شدم و دیگه نخوابیدم ، نمازمو خوندم و یه صدقه ای انداختم تا دلم آروم بگیره. دیشب همش خوابهای بد دیدم ، خواب دیدم دایی معین و مانا با ماشین من رفتن بیرون و قتی برگشتن ماشینم به شکل وحشتناکی داغون شده و همه جاش خونیه و دایی هم تمام سر و بدنش خونیه حالا هی مانا میگه چیزی نشده ، دیدم خاله شهناز از مشهد اومده ولی اینقدر پیر شده که یه کم پشتش خمیده ، خونه ما نزدیک فرودگاهه و هر وقت هواپیما موتورش روشن بشه به وضوح میشنویم و از توی حیاط بالا هم به فرود...
19 دی 1390

آخرین خبر از راههای ارتباطی کربلا و نجف

دوباره سلام همین الان با بابایی صحبت کردم ، خدا رو شکر که رسیده نجف. البته یه چیزهایی از مسیرش و نحوه ی اومدنش گفت که خیلی عجیب بود ، میگفت ماشینشون فقط تا یه فاصله ای از کربلا تونست بیاد و بعدش کلی پیاده روی کردن ( سیل جمعیت به سمت کربلا در حرکته برای اربعین) میگفت توی مسیر یه جاهایی جمعیت سوار کامیون میشدن و تا جایی اونها رو میرسوند و دوباره یکی دو کیلومتر پباده روی تا ماشین بعدی ، از 30 کیلومتری نجف هم سوار کامیون شدن و سر پا بوده تا خود نجف ، الان هم توی یه هتله به قول خودش درپیت که نزدیکه فرودگاهه مستقر شده که فقط واسه یه امشب 75 دلار گرفتن ای کارد به اون شکمشون بخوره ، دوستان نگید حالا 75 دلار چیزی نیست ان شاالله قس...
18 دی 1390

دلم پیش همسریه

سلام دلم یه جوریه ، اومدم اینجا بنویسم یه کم آروم بشم.............. بابایی فردا بلیط داره و قراره بیاد ، از این بابت خیلی خوشحالم ولی توی این اوضاع عراق بدجوری دلم میلرزه ، الان هم که بهش زنگ زدم تا یه حالی بپرسم گفت که تو راهه نجفه ، یه لحظه قلبم ریخت ، گفته چون راهها رو بستند و صبح نمیتونست بره مجبور شده الان راه بیافته ، یه راننده ای دارند که دو زبانه ست و همیشه رفت و آمدهاشون با اونه ولی امشب ماشینش فقط تا یه جایی رو اجازه داشته بره و بقیه مسیر رو با ماشین دیگه ای طی میکنه . شب هم یا میره ستاد یا میره یه هنل................... اصلا حال خوشی ندارم ، خدایا چرا اینقدر بی ظرفیت شدم ....... خدای مهربونم ، توکلم به توست. ...
18 دی 1390