محمدرضامحمدرضا، تا این لحظه: 19 سال و 3 ماه و 26 روز سن داره

شازده کوچولو فرمانروای قلب من

اندر احوالات مامانی

سلام پسر کوچولوی من ساعت 2 بامداده و من بالاخره پروژه روستا رو به پایان رسوندم . دیروز هم تمام وقتم رو تا دیروقت گذاشته بودم برای پروژه درس تنظیم شرایط محیطی (اسم درسها رو میگم شاید در آینده برات جالب باشه) . ان شاالله فردا آخرین روز کلاسهای این ترمه ، البته هفته دیگه امتحان ساخت و ارائه داریم و قراره همون ساعتی که کلاس داشتیم بریم و یه ماکت همونجا بسازیم........این روزها با تمام علاقه ای که به ادامه تحصیل دارم دلم میخواد زودتر تعطیلات برسه و من هیچ مسئولیت درسی نداشته باشم تا بتونم به معنای واقعی یه خانم خونه و مادر باشم ، دلم لک زده واسه اینکه برات شیرینی درست کنم ، زمانهایی که هوا خیلی سرده کنار شوفاژ (ای کاش...
5 دی 1390

داستان حسودی مردی به همسرش

با مزه ست ، از توی یه وبلاگ گرفتم.....   احتمالا قبلا این مطلبو خوندین ولی به دوباره خوندنش ارزش داره مردی ناخوش و خسته شده بود از اینکه باید هر روز به سر کار برود درحالیکه همسرش در خانه به سر میبرد       و بعلاوه به او حسودیش شد، چرا که همسرش بسیاری تعاریف و آرزو و تبریک در روز زن دریافت کرده بود   دلش خواست که همسرش بفهمد که او چه کارهایی انجام میدهد :پس آرزو کرد    خدای عزیزم، من هر روز، روزی 8 ساعت س...
2 دی 1390

این تراکنش نیز با موفقیت انجام شد.

سلام پسر نازنینم بالاخره این عمو اکبر رو گولش زدیم و زنش دادیم شکر خدا عمو هم سر و سامان گرفت . پریشب من و شما به همراه مامان بزرگ ، بابابزرگ ، عمو اکبر ، عمه جون بزرگه عمه جون کوچیکه ، محمدطاها ، الهام و عمو بهرام رفتیم خونه خواهر زن عموت خواستگاری رسمی( چون خانواده خودش اینجا زندگی نمی کنند.). اون شب وقتی بله رو گرفتیم یه چادر سفید برای عروسمون بریدیم و با انگشتر من اندازه دست عروس رو گرفتن و مسئولیت خرید انگشتر نشونه افتاد گردن بنده ، من و شما هم دیروز عصر دوتایی (قرار بود عموت بیاد ولی کاری براش پیش اومد و با کلی عذرخواهی که فایده ای به حال من نداشت خواست که خودم برم) رفتیم طلا خریدیم ( حالا کجاشو دیدی کلی ...
2 دی 1390

بنام هستی بخش پاک

  در این روز بود که مادرت تو را به دنیا آورد. سی و هشت سال پیش ، در چنین روزی ، سکوت تو را در دستان بزرگ این زندگیه سرشار از تنازع و تضاد قرار داد. تا کنون سی و هشت بار خورشید را طواف کرده ای و این را که ماه چند بار گرد تو گردیده است ، نمی دانم ! سی و هشت بار همراه با زمین و ماه و خورشید و ستارگان دور گیتی را درنوردیده ای. و اینک روح من برایت آرزو می کند: آغاز سی و نهمین طواف خورشید و گردشت به دور گیتی ایمن از گزند همه ناملایمات باد .   ای تکیه گاه و پناه زیباترین لحظه های پر عصمت و شکوه تنهایی و خلوت من ، همسرم :   ...
26 آذر 1390

قالب نی نی وبلاگی

سلام گل پسرم دلم برای قالبهای نی نی وبلاگ تنگ شده بود ، کلی برام تجدید خاطره ست . این قالب هم به یاد اون روزهای اول گذاشتم. عاشقتم قناریییییییییییییییییییی ...
25 آذر 1390

امشب ما...

سلام پسر شیطون بلای من امشب دیگه تنها نیستیم و مانا اومده پیشمون و این خیلی خوبه. عصری همراه مانا رفتیم توی شهر یه گشتی زدیم و من برای خودم کاموا خریدم که مانا برام شال ببافه . شما هم که ماشالله کلا یا خیلییییییییی مثبتی یا اینکه یهو از دیوار صاف بالا میری ، کلی شیطنت کردی ، این روزها نه گفتن هات یه جورایی برام سوال برانگیز شده (میشه گفت  در عین اینکه منو عصبانی میکنه خیلی هم جالبه ، بابات میگه من نباید زیاد دنبال ایده آلها باشم) چون کاری که خودت خوب میدونی که درست نیست و همیشه ازش دوری میکردی رو وقتی میگم نکن با یه قیافه خاصی میگی : نه ، نمیخوام . یه جورایی انگار میخوای مزه ی مخالفت رو بچشی ،در اون لحظه تو نگاهت ا...
25 آذر 1390

باز هم محمدرضا و مامانی تنها شدن......

سلام شازده کوچولوی من و سلام دوستان عزیزم وای که چقدر دلم برای اون روزهای اول نی نی وبلاگی شدن تنگ شده ، حال و هوای خاصی داشت ، نمی دونم چرا الانا یه کم سرد شده انگاری همگی حسابی سرمون شلوغه......ان شاالله که همه دوستان گلمون هر کجا که هستند سلامت و شاد باشند. و اما اندر احوالات ما : امروز ساعت 5 صبح بعد 15 روز شیرین و لذت بخشه با هم بودن ، بابایی برگشت به کربلا . توی این دو هفته خیلی سرمون شلوغ بود و باید بگم نسبت به همه مرخصی های قبلی این یکی حسابی دلچسب بود . از مسافرت به اردبیل و سرعین و...و خواستگاری گرفته تا نذری پزون روز تاسوعا و دور هم بودن شام غریبان و همینطور تهران رفتن من و بابایی و دایی مهدی و زن دایی رویا...
24 آذر 1390

از سفر برگشتیم.......

سلام محمدرضای نازنینم این چند روز حساااااابی بهمون خوش گذشت ، یه توفیق اجباری بود که رفتیم سفر ، دیروز عصر هم رسیدیم خونمون . پنج شنبه صبح به قصد اردبیل حرکت کردیم . من و شما و بابایی و عمو اکبر با ماشین ما و عمه جون و عمو بهرام با ماشین خودشون ، دلیل سفرمون هم این بود که عموی شما یک دختری بهش معرفی شده بود که اردبیلیه و ما هم به عنوان بزرگترش( اینجور وقتها کلیییییییی حال میکنم ) رفتیم برای آشنایی و حرفهای اولیه ، ناهار لاهیجان بودیم ، برای شب رفتیم یکی از روستاهای رشت ویلای داداش عمو بهرام و صبح فرداش رفتیم اردبیل و دریاچه ی شورابیل رو هم از نزدیک دیدیم خییییییلیییییی اونجا سرد بود بعدش رفتیم خونه اون دخترخانم&...
14 آذر 1390