محمدرضامحمدرضا، تا این لحظه: 19 سال و 3 ماه و 22 روز سن داره

شازده کوچولو فرمانروای قلب من

اردوی گل پسری

1391/2/10 12:22
نویسنده : مامانی
188 بازدید
اشتراک گذاری

سلام عزیز دلم

محمدرضای نازنینم ، امروز صبح به همراه دوستان و مربیهای مهدتون به پارک جنگلی س......

رفتین و طبق اخبار رسیده ناهارتون رو خوردین و دارین بازی میکنین ، این خبرها هم از طرف مانا

میرسه ، از اونجایی که پارک بین شهر ما و اونهاست مانا و آجان برای دیدن شما و گرفتن فیلم

و عکس از نوه ی گرامیشون تصمیم گرفتن بعد از مدتها به پارک برن .

برای ناهارت ساندویچ مرغ و همینطور میوه و آجیل و بیسکوئیت به عنوان تنقلات گذاشتم . بابایی

برات یه حصیر کوچولوی یه نفره به عنوان زیرانداز خرید که اون رو هم با خودت بردی .

بابایی باز هم جلسه داشته و رفته تهران و من حسابی الان تنهام ، دلم برات تنگ شده

نمیخوام بگم نگرانتم ولی کدوم مادر میتونه وقتی پسرکوچولوش توی این سن رفته واسه خودش

گردش با چندتا غریبه دلش پی بچه ش نباشه....................الانه که اشکم دربیاد..........

از شانس من بابایی ماشین رو برده و نمیتونم بزنم بیرون تا وقت اومدنت بشه ، صبح ساعت

یه ربع به 9 با آژانس بردمت مهد و چون به دانشگاهم نزدیک بود دیگه برنگشتم خونه و با اینکه

ساعت 10 کلاس داشتم رفتم دانشگاه ، برگشتنی با آژانس اومدم ، باز دوباره باید برای آوردنت

تاکسی بگیرم .......... فکر میکنم آه تو گریبانم رو گرفته ، دیروز ساعت 2 کلاس داشتم و قرار

بود بابایی و شما من رو ببرید دانشگاه ولی شما شاکی شدی و گفتی : مامانییییییییی خب

با آژانس برووووووووو من میخوام پنگول ببینم (برنامه رنگین کمان شبکه تهران) ........

بالاخره راضیت کردم که من رو برسونید ولی موقع برگشت اجازه ندادی بابایی بیاد دنبالم و من

بیچاره که بلد نبودم برای این مسیر از کجا باید تاکسی خط رو سوار شد اولش تصمیم گرفتم

پیاده بیام ولی بعداز کمی پیاده روی در آفتاب سوزان و سوخته شدن پوست صورتم خودم رو

به یک تاکسی تلفنی (همون آژانسابرونیشخند) رسوندم و ماشین گرفتم..............

اسم این پست رو باید میذاشتم : سرگذشت مامان و آژانسچشمک

ساعت 1 قراره جلوی مهد منتظرت باشم

دوستت دارم عزیز دلمقلب

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (6)

مریم مامان نخودچی
10 اردیبهشت 91 13:06




مامان نفس طلایی
10 اردیبهشت 91 16:58
عزیزم قربون دل تنگت میفهمم چی میگی ...
خدا اژانس و از ما نگیره


خدا نکنه خواهر ، همییییییشه سلامت باشی عزیزم
واقعا همینطوره...
مامان زهرا نازنازی
10 اردیبهشت 91 16:59
سلام عزیزم

دلم براتون تنگ شده بود

الهی موفق و شاد باشید


سلام خانم
من هم همینطور
سلامت باشی عزیز دلم
ملی مامان میکاییل
11 اردیبهشت 91 0:19
واقعان چجوری آدم باید استرس نداشته باشه بچه شو ببرن اردوووووووووووو
چاره چیه ، باید مرد بشن این فینقیلیا



کاملا درسته.......
مامان آريا
13 اردیبهشت 91 13:31
اميدوارم كه به محمدرضا جان حسابي اين اردو خوش بگذره عزيزم


ممنون عزیزم
مامان ماهان
13 اردیبهشت 91 18:02
ای جاااااااااااااااان الهی که بهت خوش گذشته باشه
قربونت برم میفهمم چی میگی خدایی خیلی سخته حتی یه لحظه از عزیزامون دور بمونیم


ممنون خاله جونم
بوووووووووووووووووووووس