اردوی گل پسری
سلام عزیز دلم
محمدرضای نازنینم ، امروز صبح به همراه دوستان و مربیهای مهدتون به پارک جنگلی س......
رفتین و طبق اخبار رسیده ناهارتون رو خوردین و دارین بازی میکنین ، این خبرها هم از طرف مانا
میرسه ، از اونجایی که پارک بین شهر ما و اونهاست مانا و آجان برای دیدن شما و گرفتن فیلم
و عکس از نوه ی گرامیشون تصمیم گرفتن بعد از مدتها به پارک برن .
برای ناهارت ساندویچ مرغ و همینطور میوه و آجیل و بیسکوئیت به عنوان تنقلات گذاشتم . بابایی
برات یه حصیر کوچولوی یه نفره به عنوان زیرانداز خرید که اون رو هم با خودت بردی .
بابایی باز هم جلسه داشته و رفته تهران و من حسابی الان تنهام ، دلم برات تنگ شده
نمیخوام بگم نگرانتم ولی کدوم مادر میتونه وقتی پسرکوچولوش توی این سن رفته واسه خودش
گردش با چندتا غریبه دلش پی بچه ش نباشه....................الانه که اشکم دربیاد..........
از شانس من بابایی ماشین رو برده و نمیتونم بزنم بیرون تا وقت اومدنت بشه ، صبح ساعت
یه ربع به 9 با آژانس بردمت مهد و چون به دانشگاهم نزدیک بود دیگه برنگشتم خونه و با اینکه
ساعت 10 کلاس داشتم رفتم دانشگاه ، برگشتنی با آژانس اومدم ، باز دوباره باید برای آوردنت
تاکسی بگیرم .......... فکر میکنم آه تو گریبانم رو گرفته ، دیروز ساعت 2 کلاس داشتم و قرار
بود بابایی و شما من رو ببرید دانشگاه ولی شما شاکی شدی و گفتی : مامانییییییییی خب
با آژانس برووووووووو من میخوام پنگول ببینم (برنامه رنگین کمان شبکه تهران) ........
بالاخره راضیت کردم که من رو برسونید ولی موقع برگشت اجازه ندادی بابایی بیاد دنبالم و من
بیچاره که بلد نبودم برای این مسیر از کجا باید تاکسی خط رو سوار شد اولش تصمیم گرفتم
پیاده بیام ولی بعداز کمی پیاده روی در آفتاب سوزان و سوخته شدن پوست صورتم خودم رو
به یک تاکسی تلفنی (همون آژانس
) رسوندم و ماشین گرفتم..............
اسم این پست رو باید میذاشتم : سرگذشت مامان و آژانس
ساعت 1 قراره جلوی مهد منتظرت باشم
دوستت دارم عزیز دلم


اردوی گل پسری
