محمدرضامحمدرضا، تا این لحظه: 19 سال و 3 ماه و 24 روز سن داره

شازده کوچولو فرمانروای قلب من

به پسری خوش میگذره ...

1391/2/13 23:34
نویسنده : مامانی
237 بازدید
اشتراک گذاری

سلام پسر نازنینم

این روزها با حضور بابایی حسابی بهت خوش میگذره و من از این بابت خدا رو شکر میکنم.

این روزها :

دو روز قبل عمه جون بزرگه طی تماس تلفنی اعلام کرد که عروسش(الهه جون) میگه بریم

خونه زندایی دور هم آش بخوریم (البته بنده خدا میخواست مخلفات رو خودش آماده کنه ولی من

که عاشق آشپزی ام بهش اجازه ندادم) بنده با کمال میل پذیرفتم و قرارمون شد سه شنبه یعنی

دیروز ، جای همه دوستان خالی آش ترش پختم و برای عصرونه عمه جون ، عمو بهرام(شوهر عمه)

الهه جون و پسرش پارسا اومدن پیشمون،  چون قرار بود شام بریم خونه مامان بزرگ من هم یه

قابلمه ی بزرگ آش درست کردم . برای غروب هم بابایی و عمو بهرام و عمو جعفر(شوهر عمه

کوچیکه) قرار گذاشتن برن استخر و البته شما پسرها (محمدرضا،محمدطاها،امیرسینا) رو هم

ببرند و ما مامانها از این پیشنهاد استقبال کردیم . شما رفتین استخر و حساااااااابی لذت بردید

شب هم خونه مامان بزرگ کلی بازیگوشی و سر و صدا کردین و تخلیه انرژی شدین .

امروز صبح چون هردومون خیلی خسته بودیم بیخیال مهد شدیم و تا ساعت 10 خوابیدیم .

غروب هم به بابایی گفتم برید برام خرید کنید و سر راهتون گل کاغذی که مامان بزرگ برامون

کنار گذاشته بیارید تو باغچه کوچه مون بکارید ولی بابایی اعلام کرد که میخواد گل پسرش رو

ببره کارتینگ و روی حرفش هم موند . شما هم رفتین و طبق گفته بابایی اولش حاظر نبودی

سوار ماشین بشی بعدش هم که راضی شدی گفتی من خودم تنهایی میخوام بشینم

اونها هم کلی باهات چونه میزدن که بیا تو بغل اون آقایی که مسئولشه بشین و برو ، یه

خانمی هم جزو کارکنان اون قسمت بود ، شما به بابایی گفتی : بابایی گوشتو بیار ، من

تو بغل آقاهه نمیشینم ، من فقط تو بغل اون دختره میشینم هوراشیطان

بابات هم کلی میخنده و اونها میپرسن که چی گفت ولی بابایی رعایت ادب کرد و گفت هیچی...

خلاصه توی بغل آقاهه نشستی و از سرعت نهایت لذت رو بردی.

بعدش هم که رفتین ماسه بازی و اونجا اولش یه سگ میبینی که صداش در نمیومده ولی

بعدش یه سگ دیگه بهت نزدیک میشه و شروع میکنه با عصبانیت بهت پارس کردن و

بابایی گفته که انگاری میخواسته به محمدرضا حمله کنه ولی شما اولش بهش خیره

میشی و بعدش با فریاد در حالیکه دستت رو تکون میدادی گفتی : خب چیهههههه چتهههه

سگه هم ساکت شد و رفت پی کارش..............

خیلی برام جالبه که از حیوانات بزرگ نمیترسی ، سوسک اگه ببینی جیغت میره هوا ولی

هفته قبلی که رفته بودیم کوه یه سگ رو حسابی عصبانی کردی و وقتی هم که پارس کنان

اومد طرفت با داد و هوار دنبالش کردی ، من بیچاره به زور نگهت داشتم که ولش کنی

وقتی بهت گفتم چکارش داری با عصبانیت جواب دادی : اٍ ..این سگ بیمار (کلمه بیمار

متاسفانه ابزار توهین شماست وقتی میخوای بد و بیراه بگی میگی بیماررررررر) نمی ایسته

تا من باهاش خداحافظی کنمابرومتفکر

خلاصههههههههه

روزهای خوبی رو پشت سر گذاشتیم و دلمون داره غصه دار میشه که قراره بابایی 2شنبه

بره کربلا ، امروز دقیقا 80 روزه که ما در کنار هم هستیم...............

کافیه ، اگه از الان بخوام غصه بخورم پس میافتم..................

شما و بابایی الان طبقه بالا توی اتاق خواب ما خوابیدین ، من هم باید برم پلان آمفی تئاتر

رو سر و سامون بدم. راستی یادم رفت بگم که دیروز شما برای خانم معلمت هدیه بردی

سر فرصت عکسش رو میزارم.

دوستت دارم عزیز دلم

راحت بخواب نازنینم ، همه آرامش هستی نصیب تو بادماچ

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (1)

آوين
13 اردیبهشت 91 23:47
خيلي وقت بود كه بهتون سر نزده بودم دلم براتون خيلي تنگ شده بود روي ماه پسر خوشگلتون را ببوسيد


ممنون از مهربونیت عزیزم