یه جمعه ی خوب......
سلام عزیزتر از جونم
دیروز رفتیم کوه و شما با پسرعمه هات حسابی بازی کردی و بهت خوش گذشت ، تمام
دیروز آبریزش بینی داشتی که من فکر میکردم در حد یه حساسیته ولی دیشب رو تا صبح
نتونستی راحت بخوابی چون بینیت بسته بود و نفس کشیدن برات مشکل ، از صبح تا
حالا با فرنی و سوپ و بخور منتول و.... دارم ازت پذیرایی میکنم .
ان شاالله زود خوب بشی تا بابایی که دوشنبه میره دلواپس ما نباشه
راستی دیروز توی مسیر کوه اینقدر زیبایی و شگفتی دیدم که نمیدونستم چه جوری احساساتم
رو کنترل کنم..................
و این هم طبیعت زیبا









پسری از دیدن قاصدک ها کلی ذوق کرده بود و میگفت : حالا فهمیدم که قاصدک ها وجود
دارن و فقط توی تبلیغ تلویزیون نیستن .

پسر بی دندون من از بلندی میترسه ، روی ماشین ایستاده بود التماس بابایی میکرد که
بیارتش پایین



مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


یه جمعه ی خوب......
