محمدرضامحمدرضا، تا این لحظه: 19 سال و 3 ماه و 26 روز سن داره

شازده کوچولو فرمانروای قلب من

نرفته دلمون تنگ شده..........

1391/2/17 8:20
نویسنده : مامانی
220 بازدید
اشتراک گذاری

سلام پسر نازنینم

دیشب هم نتونستی تا صبح راحت بخوابی ، من و بابایی تا دیروقت داشتیم نقشه میکشیدیم

منظورم پلانهای مربوط به درس منه ، از ساعت 5 صبح هم که حسابی بینیت اذیتت کرد و من

دیگه دلم نیومد بخوابم ، برات بخور گذاشتم و وقتی که دیگه خوابت برد خیالم راحت شد و بقیه

کار پلانم رو انجام دادم و بالاخره موفق شدم خودم به تنهایی طرحی که برای آمفی تئاتر زده

بودم رو اشله کنم (با مقیاس رسم کنم) .هورا

و اما باز هم هوای دلمون بارونیه...............اشکم در اومد.....................

بابایی فردا میره و من از الان دلم تنگ شده.........................

فدای دل مهربون پسرم بشم که اون هم از روزی که پاسپورت بابایی اومد و من براش توضیح

دادم که تا هفته دیگه بابا میره دلش پر غصه شده...........

دیشب به همراه پدر و پسر توی یه هوای بینهایت مطبوع روی تراس نشسته بودیم به پسری

که پتوپیچیده توی بغلم بود میگم : محمدرضا ، وقتی بابایی بره کربلا کی مرد خونه ست؟

گل پسری هم جواب داد : منننننننننننن . ولی وقتی بابایی این سوال رو تکرار کرد و ازش

پرسید ، پسری چند لحظه نگاهش کرد و با غصه گفت :

میدونی بابایی ، یه بار که کربلا بودی ، من ، شب موقع خواب دلم برات تنگ شد و گریه کردم

پس منی که گریه میکنم نمیتونم مرد خونه باشم فقط تو مرد خونه ای بابایی.............

بعدا میام مینویسم.........................

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (1)

ملی مامان میکاییل
17 اردیبهشت 91 13:16

جیگرم خون شد بمیرم برات من می دونم چی می گی


خدا نکنه عزیز دلم
اتفاقا من هم تمام این لحظات به یاد تو ام.