نرفته دلمون تنگ شده..........
سلام پسر نازنینم
دیشب هم نتونستی تا صبح راحت بخوابی ، من و بابایی تا دیروقت داشتیم نقشه میکشیدیم
منظورم پلانهای مربوط به درس منه ، از ساعت 5 صبح هم که حسابی بینیت اذیتت کرد و من
دیگه دلم نیومد بخوابم ، برات بخور گذاشتم و وقتی که دیگه خوابت برد خیالم راحت شد و بقیه
کار پلانم رو انجام دادم و بالاخره موفق شدم خودم به تنهایی طرحی که برای آمفی تئاتر زده
بودم رو اشله کنم (با مقیاس رسم کنم) .
و اما باز هم هوای دلمون بارونیه...............اشکم در اومد.....................
بابایی فردا میره و من از الان دلم تنگ شده.........................
فدای دل مهربون پسرم بشم که اون هم از روزی که پاسپورت بابایی اومد و من براش توضیح
دادم که تا هفته دیگه بابا میره دلش پر غصه شده...........
دیشب به همراه پدر و پسر توی یه هوای بینهایت مطبوع روی تراس نشسته بودیم به پسری
که پتوپیچیده توی بغلم بود میگم : محمدرضا ، وقتی بابایی بره کربلا کی مرد خونه ست؟
گل پسری هم جواب داد : منننننننننننن . ولی وقتی بابایی این سوال رو تکرار کرد و ازش
پرسید ، پسری چند لحظه نگاهش کرد و با غصه گفت :
میدونی بابایی ، یه بار که کربلا بودی ، من ، شب موقع خواب دلم برات تنگ شد و گریه کردم
پس منی که گریه میکنم نمیتونم مرد خونه باشم فقط تو مرد خونه ای بابایی.............
بعدا میام مینویسم.........................


نرفته دلمون تنگ شده..........
