محمدرضامحمدرضا، تا این لحظه: 19 سال و 3 ماه و 23 روز سن داره

شازده کوچولو فرمانروای قلب من

خیلی کار داریم

سلام عزیز دلم بالاخره لب تابم درست شد ولی این روزها خیلی کار دارم و فرصتی برای نوشتن نیست دیروز عصر از خونه مانا اومدیم البته قرار بود بمونیم و من خودم امروز به تنهایی بیام اینجا و پروژه ام رو به دانشگاه تحویل بدم ولی از اونجایی که کشف کردم شما به آب و هوای خونه مانا و گل و گیاهش و شاید هم گرد و خاکی که اطرافشه به خاطر کارگاه آجان آلرژی داری و چشمات دوباره قرمز شد و خارش و سوزش و ....... من هم دیروز نتونستم طاقت بیارم و هی شما خواهش کردی بمونیم ولی موافقت نشد . الان منتظرم بیدار بشی تا بریم پرینت پلانها رو بگیرم ساعت 4 هم با هم میریم دانشگاه کار رو تحویل میدم . فردا هم روز پر کاریه ، صبح باید با دندونپزشکیت تماس بگیرم گفتن یا...
13 تير 1391

بدون عنوان

  به خاطر حرکت وسیله ها ، کیفیت عکسها خوب نیست ولی هر چی باشه یادآور خاطرات یک روز ماست.             و این هم پسری و شامش " میگوی پفکی"   ...
7 تير 1391

بدون عنوان

ملاحت جونممممممممممممم میخواستم از نت برم بیرون گفتم یه سری دوباره به وبم بزنم که دیدم کامنت گذاشتی من هم کلییییییی ذوق کردم و گفتم : ووووووووووووییییییییی ملاحتتتتتتتتتتتتتت کی اومدی؟؟؟؟؟؟؟؟ همون موقع محمدرضا با جیغ میگه : چی شده ماماااااااااااااااااااااااان ملاحت به دنیا اومده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ملاحت جان هر کاری میکنم وبت باز نمیشه فقط سن میکائیل جونم رو نشون میده. دلم براتون یه ذره شده ، باور کن هر لحظه که اسپلیت رو روشن میکنم به یاد شما می افتم که دارین چکار میکنین ، در طول روز کلی به فکرتم که جا به جا شدین یا نه ولی از یه جهت خیلی خوشحالم و اینه که هر سه در کنار هم هستید و این یعنی اوج خوشبختی. مواظب خودتون باشید ...
7 تير 1391

روز تولد گل پسری...

سلام عزیییییییییییزم  دیشب خیلی دلم میخواست از کارهایی که در روز تولدت انجام دادیم برات بنویسم ولی نشد امروز امتحان داشتم و دیشب شب سختی برام بود . الان هم خیلی خسته ام و خوابم میاد برای همین کلی میگم تا ان شاالله سر فرصت با عکسهات برگردم. دیروز بهت قول دادم که میبرمت شهر بازی ، درس رو کلا تعطیل کردم و گذاشتم کنار و گفتم امروز روز توئه ، عصری رفتیم شهر بازی شهرداری و قرار شد هر چی دلت میخواد سوار بشی حالا خوب شد متصدی گیشه بلیط این میون عوض شد آخه شما یکی یکی انتخاب میکردی و من دوباره و سه باره بلیط میخریدم ، خلاصه دو تا سرسره بادی در دو سایز بود که از هر دو کلی سر خوردی ، دیگه قطار سوار شدی ، روی ترامپلی ...
7 تير 1391