محمدرضامحمدرضا، تا این لحظه: 19 سال و 3 ماه و 23 روز سن داره

شازده کوچولو فرمانروای قلب من

عشق من

سلام عشق من ، عمر من هدیه ی قشنگ خدا پسر نازنینم 5 سال قبل همین ساعت ها بود که همراه بابایی رفتم سونو من سرخوش و خوشحال بودم و هر لحظه در انتظار شروع درد زایمان وقتی دکتر مشغول کارش شد پرسید زایمانت چیه ؟ و من با غرور گفتم : طبیعی... و دکتر گفت : ولی شما نمیتونید طبیعی زایمان کنید ، بچه از پاست ... من شوکه شدم ، اصلا به سزارین فکر نکرده بودم ، نمیخواستم هیچ حقی از بچه ام ضایع بشه اومدم بیرون زنگ زدم به خانم سیگارودی(روحش شاد) که اگر هست برم پیشش ، رفتیم سراپا استرس بودم ، خدا رحمتش کنه واقعا یه فرشته بود ، با دیدنم فهمید در چه حالی ام کلی برام مقدمه چینی کرد تا بگه که بهتره سزارین کنم ، بعدش هم گفت هرچی زودتر باشه ...
4 تير 1391

هوای سرد ، ترکیدن ظرف شکلات

سلام عشق من امروز خدا بهمون لطف کرده و بعد از چند روز هوای دااااااااااغ امروز سرد و بارونی شده. باز هم نزدیک تولد شما شده و داره بارون میاد . روزی که به دنیا اومدی بارون میبارید و بعدش هم وقتی بعد 6 روز از بیمارستان مرخص شدی هوا خنک شده بود و توی نیمه دوم تیر ما مجبور بودیم شبها پنجره ها رو ببندیم که گل پسرمون سرما نخوره . خدا رو شکر میکنیم به خاطر این نعمت بزرگ. راستی دیروز که رفتیم سوپرمارکت شما یه بسته پودر پودینگ شکلاتی گرفتی و خواستی که برات درست کنم ، من هم عصری مشغول شدم و پودر و با شیر قاطی کردی توی یه ظرف پیرکس گذاشتم روی گاز و هم زدم ، هرچی صبر کردم دیدم جوش نمیاد ، تمام این مدت هم فکر میکردم اگر شکلات سرریز کنه...
29 خرداد 1391

هوای گرم و ما بدون سوژه

سلام عزیز دلم از بس که این روزها گرمه و ما بیکار توی خونه میشینیم هیچ چیز خاصی برای گفتن پیدا نمیشه. شکر خدا زندگی میگذره ، از پنج شنبه صبح رفتیم خونه مانا و امروز صبح برگشتیم . من هم که دنبال دکتر و سونو و آزمایشم بودم که فعلا سونو گفته سالمم و مشکلی ندارم حالا باید صبر کنم تا نتیجه آزمایش بیاد. شما این چند روز خونه مانا یک دل سیر آب بازی کردی و در ضمن پشه های بدجنس متوجه شدن که چقدر خوشمزه ای و بهت رحم نکردن و حسابی دست و پاتو خوردن . البته من هم دیشب دیگه طاقت نیاوردم و تار و مارشون کردم. الان هم شما روی مبل خوابیدی و من هم چشمتو دور دیدم دارم بستنی میخورم. بابایی هم که طفلک توی کربلا با گرمای وحشتناکه اونجا دست و پنجه ن...
28 خرداد 1391

ستاره..........

سلام عمر من بابایی رسید به نجف و البته فکر کنم الان در راهه کربلا باشند . شما امروز از من خواستی به تعداد روزهایی که تا برگشتن بابایی مونده توی دفتر نقاشیت ستاره بکشم تا شما هر روز یکیشو رنگ کنی و بدونی چقدر مونده تا اومدن بابایی . الهی فدای اون دلت بشم من ، حالا باید حدود 27-28 تا ستاره بکشم........ الان هم که ور دلم نشستی و منتظری کارم تموم بشه تا شما بازی دفاع از قارچ ها رو انجام بدی. دوستت دارم عشق من ...
24 خرداد 1391

باز هم بابایی رفت...

سلام عزیزترینم شما الان توی اتاقت خوابی و کمتر از ده دقیقه ست که بابایی اومد بوست کرد و رفت برای کربلا . من موندم و پسری که عاشق باباییه . فدای اون دلت بشم که از دیروز شدیدا بیقرار شده هر لحظه ازم خواهش میکردی که فقط بابایی چند روزه دیگه بمونه ، دیشب هم که گفتی : بابایی ما هم همراهت میاییم ببینیم خونه کربلامون چه شکلی شده ...... امیدوارم تنبلی نکنم و بتونم وقتت رو به بهترین شکل پر کنم که سرگرم باشی و نبود بابا اذیتت نکنه. از هفته دیگه امتحانات پایان ترم من شروع میشه ، ان شاالله به خیر و خوشی بگذره برای بعدش تصمیم دارم چندتا کلاس برات ثبت نام کنم . فعلا خیلی نوشتنم نمیاد . باز هم برات مینویسم عشق من دوستت دارم بی نهااااااا...
24 خرداد 1391