محمدرضامحمدرضا، تا این لحظه: 19 سال و 3 ماه و 26 روز سن داره

شازده کوچولو فرمانروای قلب من

این روزها

سلام محمدرضای نازنینم شرمندتم مامانی ، وقت نمیکنم از کارها و شیرین زبونیهات بنویسم دو سه روزه که هردومون سرمای بدی خوردیم ، ولی خب با داروهایی که من تجویز میکنم ان شاالله زودی خوب میشیم( بخور منتول ، شیر گرم کدوی آب پز و......) از مهد کودکت بگم که شکر خدا دیگه با اون مشکلی نداری ، توی این دو هفته کلی برات جایزه خریدم ، پازل های چوبی مختلف ، خمیر بازی کتاب و .... این روزها چیزهایی که با خمیر درست میکنی کاملا شکل واقعی و درست و کاملی دارند ، نقاشیهات مرتب و با معنا شدند.... خلاصه اینکه گل پسری دیگه بزرگ شدی . عزیز دلم ، فرصت زیادی برای نوشتن ندارم ، باید برم سراغ پروژه هایی که اساتید محترم از همین اول ترم از ما خواست...
21 مهر 1390

شب عزیز

 سلام عزیزترینم سلام محمد من سلام رضای من سلام محمدرضای نازنینم عیدت مبارک مامان جان یه تبریک دیگه هم داری عزیزم . . . . همین ساعت ها بود من و بابایی پر از استرس بودیم ولی به روی هم نمی آوردیم بار اولمون نبود ، دو تا تجربه ی تلخ داشتیم دو بار بارداریه پوچ ..... چهار سال از اولین بار گذشته بود و تمام لحظات من پر شده بود از حس نیاز ، تمام هدفم شده بود رسیدن به تو توکلمون به خدا بود و بس از نظر پزشکی هیچ مشکلی نداشتیم بالاخره بعد از مدت طولانی برای بار سوم باردار شدم قرار گذاشتیم به کسی نگیم تا تکلیفمون معلوم بشه دکتر گفت تا هفته هشتم باید صبر کنی و بعد بری س...
16 مهر 1390

روزت مبارک عزیزم

  روز جهانی کودک بر کودک نازنینم، همه ی زندگی من ،  محمدرضای عزیزم                            مبارک      ...
16 مهر 1390

فردا شب؟؟؟؟؟؟؟؟

سلام محمدرضای نازنینم فرداشب زیباترین شب زندگیه من و باباییه کی میدونه مناسبتش چیه؟؟؟؟؟؟؟؟ بابایی شما میدونی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
15 مهر 1390

ماشینمون مورد نوازش قرار گرفت

سلام پسر نازنینم این چندروز خیلی سرم شلوغ بود ، رفت و آمد به مهد شما و شروع کلاسهای من.... راستش بدجوری بهم فشار اومده ، البته سختیش به همین روزهای اوله کم کم عادت میکنیم. از دیروز بدجوری خسته و کلافه بودم ، ماشین هم چند وقت بود که خیلی بد کار میکرد و دیگه حسابی اذیتم میکرد ، دیروز به آجان زنگ زدم که اگه امروز میاد سمت ما یه زحمتی هم بکشه ماشین رو ببره برای تعمیر (مثل تراکتور پت پت میکرد و خاموش میشد ، کلی توی این دو روز وسط شهر آبرومو برده بود) آجان گفت که نمیرسه بیاد و قرار شد زحمت این کار به گردن عمو اکبر بیافته ، جونم برات بگه امروز ظهر بعد از تموم شدن کلاسم اومدم دنبالت و راه افتادیم به سمت خونه ، توی...
12 مهر 1390

روز مهم

سلااااااااااااااااام اومدم به همسری تبریک بگم به خاطر امروز که روز مهمی در زندگیشه ، امروز دهمین سالگرد روزیه که خدا بهترین هدیه زندگی همسرم یعنی من رو در کنار اون قرار داد و ما سند زندگی مشترک رو امضا کردیم . علی عزیزم ، دعا میکنم سالهای سال در کنار هم و همراه پسر نازنینمون در آرامش و سلامتی زندگی کنیم. ان شاالله ...
9 مهر 1390

داستان محمدرضا و مدرسه اش

سلام عزیزترینم محمدرضای نازنینم امروز صبح بابایی رفت تهران و الان داخل هواپیماست و عازم عراق ، خدا پشت و پناه همه ی مسافرها باشه مسافر ما رو هم در پناه خودش حفظ کنه . آمین خب پسر شیرین زبونم فرصت نکردم از مهد رفتنت بنویسم توی پست قبلی گفتم که اولین روز حاضر نشدی بمونی ولی با هم رفتیم داخل و شما با فضای مهد یا به قول خودت مدرسه ات آشنا شدی ، فردای اون روز که خواستم برسونمت مهد ، داخل ماشین کلی برات از دوستای جدید و بازی کردن و با سواد شدن حرف زدم و گفتم هرکی نره اونجا سرش کلاه میره و شما چند لحظه که گذشت گفتی میدونی مامانی من دوست دارم سرم کلاه بره   گفتم نه عزیز دلم من ...
8 مهر 1390