روز تولد گل پسری...
سلام عزیییییییییییزم دیشب خیلی دلم میخواست از کارهایی که در روز تولدت انجام دادیم برات بنویسم ولی نشد امروز امتحان داشتم و دیشب شب سختی برام بود . الان هم خیلی خسته ام و خوابم میاد برای همین کلی میگم تا ان شاالله سر فرصت با عکسهات برگردم. دیروز بهت قول دادم که میبرمت شهر بازی ، درس رو کلا تعطیل کردم و گذاشتم کنار و گفتم امروز روز توئه ، عصری رفتیم شهر بازی شهرداری و قرار شد هر چی دلت میخواد سوار بشی حالا خوب شد متصدی گیشه بلیط این میون عوض شد آخه شما یکی یکی انتخاب میکردی و من دوباره و سه باره بلیط میخریدم ، خلاصه دو تا سرسره بادی در دو سایز بود که از هر دو کلی سر خوردی ، دیگه قطار سوار شدی ، روی ترامپلی ...
نویسنده :
مامانی
0:21
عشق من
سلام عشق من ، عمر من هدیه ی قشنگ خدا پسر نازنینم 5 سال قبل همین ساعت ها بود که همراه بابایی رفتم سونو من سرخوش و خوشحال بودم و هر لحظه در انتظار شروع درد زایمان وقتی دکتر مشغول کارش شد پرسید زایمانت چیه ؟ و من با غرور گفتم : طبیعی... و دکتر گفت : ولی شما نمیتونید طبیعی زایمان کنید ، بچه از پاست ... من شوکه شدم ، اصلا به سزارین فکر نکرده بودم ، نمیخواستم هیچ حقی از بچه ام ضایع بشه اومدم بیرون زنگ زدم به خانم سیگارودی(روحش شاد) که اگر هست برم پیشش ، رفتیم سراپا استرس بودم ، خدا رحمتش کنه واقعا یه فرشته بود ، با دیدنم فهمید در چه حالی ام کلی برام مقدمه چینی کرد تا بگه که بهتره سزارین کنم ، بعدش هم گفت هرچی زودتر باشه ...
نویسنده :
مامانی
20:26
emshab yaadavare mohemtarin va ghashangtarin lahzeye omrame , vase haminam shode bayad beram r.....
هوای سرد ، ترکیدن ظرف شکلات
سلام عشق من امروز خدا بهمون لطف کرده و بعد از چند روز هوای دااااااااااغ امروز سرد و بارونی شده. باز هم نزدیک تولد شما شده و داره بارون میاد . روزی که به دنیا اومدی بارون میبارید و بعدش هم وقتی بعد 6 روز از بیمارستان مرخص شدی هوا خنک شده بود و توی نیمه دوم تیر ما مجبور بودیم شبها پنجره ها رو ببندیم که گل پسرمون سرما نخوره . خدا رو شکر میکنیم به خاطر این نعمت بزرگ. راستی دیروز که رفتیم سوپرمارکت شما یه بسته پودر پودینگ شکلاتی گرفتی و خواستی که برات درست کنم ، من هم عصری مشغول شدم و پودر و با شیر قاطی کردی توی یه ظرف پیرکس گذاشتم روی گاز و هم زدم ، هرچی صبر کردم دیدم جوش نمیاد ، تمام این مدت هم فکر میکردم اگر شکلات سرریز کنه...
نویسنده :
مامانی
12:19
عاشقان ، عیدتان مبارکباد
هوای گرم و ما بدون سوژه
سلام عزیز دلم از بس که این روزها گرمه و ما بیکار توی خونه میشینیم هیچ چیز خاصی برای گفتن پیدا نمیشه. شکر خدا زندگی میگذره ، از پنج شنبه صبح رفتیم خونه مانا و امروز صبح برگشتیم . من هم که دنبال دکتر و سونو و آزمایشم بودم که فعلا سونو گفته سالمم و مشکلی ندارم حالا باید صبر کنم تا نتیجه آزمایش بیاد. شما این چند روز خونه مانا یک دل سیر آب بازی کردی و در ضمن پشه های بدجنس متوجه شدن که چقدر خوشمزه ای و بهت رحم نکردن و حسابی دست و پاتو خوردن . البته من هم دیشب دیگه طاقت نیاوردم و تار و مارشون کردم. الان هم شما روی مبل خوابیدی و من هم چشمتو دور دیدم دارم بستنی میخورم. بابایی هم که طفلک توی کربلا با گرمای وحشتناکه اونجا دست و پنجه ن...
نویسنده :
مامانی
18:15
ستاره..........
سلام عمر من بابایی رسید به نجف و البته فکر کنم الان در راهه کربلا باشند . شما امروز از من خواستی به تعداد روزهایی که تا برگشتن بابایی مونده توی دفتر نقاشیت ستاره بکشم تا شما هر روز یکیشو رنگ کنی و بدونی چقدر مونده تا اومدن بابایی . الهی فدای اون دلت بشم من ، حالا باید حدود 27-28 تا ستاره بکشم........ الان هم که ور دلم نشستی و منتظری کارم تموم بشه تا شما بازی دفاع از قارچ ها رو انجام بدی. دوستت دارم عشق من ...
نویسنده :
مامانی
19:58
باز هم بابایی رفت...
سلام عزیزترینم شما الان توی اتاقت خوابی و کمتر از ده دقیقه ست که بابایی اومد بوست کرد و رفت برای کربلا . من موندم و پسری که عاشق باباییه . فدای اون دلت بشم که از دیروز شدیدا بیقرار شده هر لحظه ازم خواهش میکردی که فقط بابایی چند روزه دیگه بمونه ، دیشب هم که گفتی : بابایی ما هم همراهت میاییم ببینیم خونه کربلامون چه شکلی شده ...... امیدوارم تنبلی نکنم و بتونم وقتت رو به بهترین شکل پر کنم که سرگرم باشی و نبود بابا اذیتت نکنه. از هفته دیگه امتحانات پایان ترم من شروع میشه ، ان شاالله به خیر و خوشی بگذره برای بعدش تصمیم دارم چندتا کلاس برات ثبت نام کنم . فعلا خیلی نوشتنم نمیاد . باز هم برات مینویسم عشق من دوستت دارم بی نهااااااا...
نویسنده :
مامانی
7:57
هدیه خاله مریم مامان نخودچی به گل پسری و مامانش
ممنون خاله جون ، ان شاالله به زودی ما هم برای نی نی شما هدیه بزاریم ...
نویسنده :
مامانی
20:32



