محمدرضامحمدرضا، تا این لحظه: 19 سال و 3 ماه و 24 روز سن داره

شازده کوچولو فرمانروای قلب من

از روزی که بابایی اومد.....

سلام عزیز دلم از روزی که بابایی اومده فرصت نکردم بیام و برات بنویسم . شما که حاضر نیستی لحظه ای رو بدون بابا باشی ، وقتی امروز صبح اومدی توی اتاقمون و دیدی بابایی نیست با دلهره پرسیدی بابا کجاست ؟ وقتی بهت گفتم رفته تهران بیشتر ترسیدی و گفتی بعدش هم میره کربلا؟؟؟؟؟؟؟؟؟ وقتی متوجه شدی برای جلسه رفته و ان شاالله شب برمیگرده خیالت راحت شد . من که از الان غصه ام شده که چهارشنبه بابایی بره من با دل تو چکار کنم. توی این چند روز یه نهار که خونه مامان بزرگت بودیم ، یه شام خونه آجان و مانا ، یه شب خونه عمه جون کوچیکه که تولد محمدطاها بود ، پنج شنبه و جمعه هم که رفتیم کوه با عمه جونات خونه عمه بزرگه . شب جمعه هم یه پدیده عجیب توی آسم...
21 خرداد 1391

میلاد مولود کعبه.............

      چه قشنگه که امشب بابایی میاد . فردا روز تولد مولامون علی (ع) و روز پدره . برای بابایی بهترین هدیه دیدن پسر نازنینشه . و چیزی که قشنگترش میکنه که بابایی هم اسم مولامونه .       ღ♥ღ بابا علی روزت مبارک ღ♥ღ ...
21 خرداد 1391

پسر در انتظار پدر

سلام عشقم ، عمرم عزیز دلم ، شما بیصبرانه در انتظار دیدن بابایی هستی . الان بابا توی فرودگاه بغداده ، به وقت ما ساعت 1.5 پروازشه ولی خب به خاطر امروز که رحلت امام خمینیه و پروازها شلوغ پلوغ مطمئنا تاخیر داره که ان شاالله نداشته باشه. دیروز با هم رفتیم برای بابایی هدیه خریدیم . من هم از جانب بابا برات سوغاتی خریدم البته یواشکی و قراره شب بزارم توی راه پله که بابا میاد دستش پر باشه . آخه دیگه توی کربلا چیز خوب پیدا نمیشه برات بگیره انواع و اقسام ماشین دیوونه و سایزهای مختلف هلی کوپتر(بزرگترین سایزی که توی بازار هست رو پارسال برات خرید) همه رو خریده و دیگه چیز مفیدی پیدا نمیکنه واسه همین هم مسئولیتش افتاد گردن من . اگر بدونی چه ج...
14 خرداد 1391

قانون عوض میشود...........

سلام عشق من چند دقیقه پیش داشتم تلفنی با بابایی صحبت میکردم و کلی از کارهات و شیرین زبونیهات براش گفتم ، آخه اون بنده خدا فرصت نداره بیاد وبتو بخونه . الهی بمیرم براش ، دلش برات یه ذره ست . خدا کنه کارها زودتر ردیف بشه و پروژه رو سر و سامون بده و بیاد برای همیشه پیشمون بمونه . از اونجایی که این روزها خیلی کار دارم و سرم شلوغه ، ممکنه بعضی از حرفهات یادم بره برای همین هم زحمت کشیدم از توی تخت گرم و نرمم( در واقع خنک چون اسپلیت روشن بود) اومدم طبقه پایین تا برات بنویسم و به یادگار بمونه . و اما : امروز بعد از نهار شما داشتی بازی میکردی و با شمشیر پلاستیکیت از روی مبل میپریدی پایین ، یه لحظه روی مبل ایستادی و سرت و گرفتی بال...
12 خرداد 1391

رشد فکر .......

سلام عشق من شما از دیروز حسابی خوشحالی چون دیگه روزهای باقیمونده تا اومدن باباییت به تعداد انگشتان یک دستت شده . دیشب که tv  آهنگ سیاوش قمیشی پخش میکرد وقتی آهنگش تموم شد گفتی: چه آهنگ قشنگی بوداااا!!!! و چند ثانیه بعد گفتی : این چه آهنگی بود پخش کردن؟!!! من با این آهنگ یاد بابایی افتادم این روزها باز هم با کلامت و افکارت متوجه یه مرحله جدید توی زندگیت شدم . شما همیشه همینطوری بودی انگاری توی یه روز یهو یه اندازه ای بزرگ میشی ، از بدو تولدت دقیقا با تموم شدن یک ماه و شروع ماه دیگه شما هم یه تغییر خاص میکردی . امشب بعد از شام روی پارکت ولو شده بودیم و tv  می دیدیم که پرسیدی : مامان یادته یه بار تو و بابایی دعوات...
9 خرداد 1391

پسری در خانه مانا(مامان مامانی) به روایت تصویر

                       بفرمائید ادامه مطلب      پسری با دوچرخه اش به سوی خانه پدربزرگ بنده یادش به خیر حیاط خونه بابابزرگ و شیطنت های کودکی ما حیاطشون فوق العاده سرسبز و با صفاست.......... و این هم حیاط خونه مانا مانا عاااااااااااشق گل و گیاهه پسری در حال بازی با گوشی مانا خانه پدربزرگ بنده البته داخل کوچه عکس گرفتیم   بیرون حیاط خونه مانا ، کنار دروازه ، کوچه شمالی از نظر پسری خودش و اون دوتا جانور که عضوی از خانواده شده...
7 خرداد 1391

تموم شدن کلاسهای مامانی و بیشتر با هم بودن.....

سلام عشق مامان ، عزیز دلم....... امروز و فردا آخرین روزهای دانشگاهمه و قراره مامان تنبل بره و از دوستاش کلیییییییی جزوه بگیره . از 31 خرداد هم امتحانا شروع میشه و بعدش تعطیلات هوراااااااااااااااااااااااااا ببین چقدر سرخوشم ، از الان برای یک ماه و نیم دیگه ذوق میکنم . شهریور آزمون کاردانی به کارشناسیه و من دلم میخواد قبول بشم . راستش دوست دارم توی همین دانشگاهی که هستم تا ارشد رو بخونم . آخه هرچی شما بزرگتر میشی مسئولیت های من سنگین تر میشه برای همین هم باید حداقل تا دوم -سوم ابتدایی برسی درس من تموم بشه ، توکل به خدا... دیروز بعد از چند روز استراحت در خونه مانا و بهتر شدن حال بنده و همینطور بیمه کردن ماشین برگشتیم خونه مون . ...
6 خرداد 1391

چهره مامانی

گل پسری داره بازی میکنه ، چه بازی ؟! طبق معمول مشغول انواع ماشینهاییه که داره و اونها هم مدام در حال تصادف و جنگ و یدک کشیدن و........ میگم : پسر من ، شما که ماشین دوست داری برو لگوهاتو بیار و باهاش ماشین درست کن ... از این پیشنهاد استقبالی نشد . میگم : پس برو دفتر نقاشیتو بیار یه ماشین هم بزار جلوت و سعی کن از روش نقاشی کنی. آخه دلم میخواد بتونی نگاهت رو تقویت کنی . پسری جواب میده : من که نمیتونم مثل این بکشم خبببببببببببببببب . میگم : حالا که این طوره بیا اصلا قیافه من رو بکش و پسری این شکلی شد چرا ؟؟ چون به عقیده خودش من رو خنده دار خواهد کشید . ولی خب امان از اون وقتی که ما مامانها پیله کنیم به کاری ، مگه کوتاه میای...
31 ارديبهشت 1391