محمدرضامحمدرضا، تا این لحظه: 19 سال و 3 ماه و 26 روز سن داره

شازده کوچولو فرمانروای قلب من

بابایی رسید

سلام نازنینم   خدا رو شکر بابایی رسید کربلا . بابایی ساعت 3 رسید نجف و ساعت 5 دوباره زنگ زد و بهم گفت که روبروی حرم حضرت علی ایستاده و اینجوری مرغ دلم رو پرواز داد به نجف ... زیارتش قبول . و بالاخره ساعت 7:40 از هتلش تماس گرفت و من خیالم راحت شد . ممنونم خدای مهربونم . علی جونم خدا پشت و پناهت.   ...
26 مرداد 1390

خدایا به خودت سپردمش

سلام پسر نازنینم 10 دقیقه ای میشه که بابایی سوار ماشین آژانس شد و رفت ترمینال تا بره برای تهران.... از اونجا هم همراه همکاراش پرواز دارن برای نجف ...... توی این اوضاع به هم ریخته ی عراق ....  خدایا چی بگم ....... فقط میتونم بگم شکرت خدای مهربون ، شکرت میکنم برای همه نعماتی که به ما عطا کردی ....... ( همین الان بابایی اس ام اس داد که حرکت کردن برای تهران) خدایا به خودت سپردمش ، خدایا ازت ممنونم ، همسری دلسوز و زحمتکش به من هدیه کردی ....... محمدرضای من ، عزیزم من به وجود پدرت افتخار میکنم و دعا میکنم که تو هم مثل پدرت بشی ...... خدایا خودت پشت و پناه همه مردهایی باش که دارند برای عقایدشون ، برای حفظ آبروی خودشون و...
26 مرداد 1390

..........

سلام پسر گلم امروز همراه بابایی بردیمت کلاس ژیمناستیک و مثل دفعه قبل تو حاظر نشدی همراه بچه های دیگه باشی ، یه گوشه می ایستادی و اونها رو نگاه میکردی ، البته حق هم داشتی .... این باباهای بیکار نفری یه صندلی گذاشته بودن توی سالن اصلی و نشسته بودن بچه ها رو تماشا میکردن ، تو هم در برابر اونها احساس خجالت میکردی و میگفتی همه دارن نگاهم میکنن ، ما مامانها توی سالن ورودی بودیم ، حالا خوبه یه تابلو زده بودن مامان و باباها نیان داخل (چقدر ما خانمها خوب درک میکنیم ولی آقایون........) بابایی یه کم کلافه شده بود ، راستش همه ش میترسه که تو اجتماعی نشی و...... ولی من خیلی برام مهم نبود ، خب بچه ای دیگه نباید ازت توقع زیادی داشته باشیم ...
25 مرداد 1390

روزی دیگر

سلام پسر قشنگم   هوا همچنان بارانی و لطیف ... وای که من میمیرم برای بارون   ولی شما گل پسری حال نداری ، از دیروز آبریزش بینی داشتی ولی امروز خیلی شدید شد دیشب تا ساعت 5.5 صبح نتونستی راحت بخوابی ، همه ش توی خواب گریه و نق و... الان که مینویسم نزدیکه افطاره شما خوابیدی ، بابایی هم پائین توی پارکینگ پیش جوشکاره این مامانی ترسو کاری کرده بابایی خونه رو کاملا مسلح کنه ....... خدا کنه حالت خوب بشه و به سرماخوردگی و ... نرسه .  امشب به خاطر یه خاله مهربون دلم گرفته ، خاله فرنوش امروز رفت سونو و گفتن جنینش رشدش متوقف شده و ختم حاملگی... حال خیلی بدیه چون من خودم دوبار تجربه کردم ولی خب چه میشه کرد ...
19 مرداد 1390

و اما .............

سلام پسر قشنگم چند روزه که بابایی اومده و ما حسابی از تنهایی در اومدیم . چقدر وجود بابایی بهمون آرامش میده خدایا همیشه بابایی رو سلامت و شاد در پناه خودت نگهدار .    و اما حالا........ شما و بابایی رفتید برای کلاس شنا صحبت کنید ، در ضمن من هم یه لیست خرید دادم دستت که وسیله پیتزا بگیری تا برات درست کنم .     و اما هوا...............     ممنون خدای من ممنون مهربانترین ممنون بخشنده ترین آی خدای من به چه زبونی ازت تشکر کنم ..... ممنون که باران رحمتت رو بر ما نازل کردی چه لذت بخشه در نیمه ی تابستون شنیدن صدای بارون . . . عاشقتم خدای من ...
17 مرداد 1390

بابایی نزدیکه

سلام پسر عزیزم بابایی ساعت 13:20 سوار هواپیما شد و الان دیگه باید نزدیک تهران باشن . خیلی کار دارم و سرم شلوغه ، دارم براتون شیرینی درست میکنم. برای شام هم یه شام عالی تدارک دیدم. هر دومون خیلی خوشحالیم، تو که وقتی شنیدی بابا سوار هواپیما شده همچین از ذوقت جیغ و داد راه انداختی .... همه اش میپریدی و دست و هورااااا میکردی الهی قربون اون دلت برم من که اینقدر برای بابایی تنگ شده......... ان شاالله همه مسافرها به سلامت به مقصد برسند مسافر ما هم صحیح و سالم برسه. خب دیگه برم سراغ کارهام............   عاشقتونم............
13 مرداد 1390

به دنبال خدا

سلام عشق من پسر قشنگم الان که مینویسم ساعت 1 بامداده و شما در خواب ناز به سر میبری عزیز دلم امشب قبل از خوابت طبق معمول کلی سوال پرسیدی(به محض اینکه در یک فضای ساکت و آرام قرار میگیری سوالهای ذهنت سرازیر میشه...........) یکی از سوالات این بود : مامان ، چرا ما خدا رو نمیبینیم ؟ و من موندم که چه جوابی بدم ،  باید مواظب باشم چونکه هر جوابی بدم شما هزارتا سوال دیگه از اون در میاری و یه وقتی ممکنه نتیجه گیری اشتباهی داشته باشی . گفتم خدا یه چیزیه توی ذهن ما توی دل ماست ، به ما آرامش میده ، به ما کمک میکنه مهربون باشیم و..... ما هم دوستش داریم . گفتی : خب منم میخوام توی دلا باشم ...   من ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چرا...
12 مرداد 1390