بیدارم.............
سلام پسر قشنگم ساعت 4.5 صبحه و من به خاطر سرفه هات و درد گلوت بیدارم ، البته یه نیم ساعتی هست که با شیر گرم و یه کم دارو آرومت کردم ولی دیگه خوابم نمیبره و نگرانت هستم. این چند روز هوا بیش از حد سرد شد و من و شما دوباری که رفتیم بیرون برای دکتر رفتن یه بارش طوفان شدیدی بود طوریکه وقتی از ماشینمون پیاده شدیم به خاطر فشار باد نمیتونستم در ماشین رو ببندم ، بعد هم که خواستیم از خیابون رد بشیم شما رو بغل کردم و شما هم محکم چادر من رو گرفته بودی که باد نبره ، اون روز از سرمای هوا دست و صورتت به قول معروف مثل گچ سفید شده بود ، دیروز هم که اینقدر سرد بود که بعد از چند سال برف بارید و باز هم توی اون سرما من و شما مجبور بودیم بریم بیرو...
نویسنده :
مامانی
5:08



