محمدرضامحمدرضا، تا این لحظه: 19 سال و 3 ماه و 24 روز سن داره

شازده کوچولو فرمانروای قلب من

عاشقتم پسر کوچولو

دیشب  ساعت 11 پسری مسواک زده (کارهای دیگه ش رو هم کرده) روی مبل توی سالن نشسته تب دار، به خاطر داروهاش حسابی خماره خواب مامانی توی اتاق کار پای لب تابه بابایی داره فایلهای خودش رو میگیره پسری داد میزنه : مامانیییی پس کی میریم بخوابیم......... مامانی : الان کارم تموم میشه.......... چند لحظه بعد دوباره همون سوال و همون جواب دیگه پسری کلافه شده : مامانی بریم بالا ، من خوابم میاد........... مامانی : عزیز دلم روی مبل بخواب من کارم تموم شد بغلت میکنم میبرمت بالا توی تختت میزارمت. و پسری: نهههههههههه ، آخه تو اذیت میشییییی ، کمرت درد میاد. مامانی : فدای سرت عزیییییییییییییزم. پسری : نه مامانی اونوقت دیگه نمیتونی برای ...
18 ارديبهشت 1391

بابایی در نجف

سلام دوباره بابایی همین الان از جلوی حرم امیرالمونین تماس گرفت و گفت که رفته بوده زیارت و کلیییییی به یاد ما بوده ، واقعا یادش به خیر چقدر زود گذشت . باید یه چیزی رو اعتراف کنم و اینه که متوجه شدم بابایی خیلی بیشتر از اونکه ما دلمون براش تنگ بشه دلتنگه ماست و اینبار رفتن براش خیلی سخت بود . ولی خب بالاخره با شرایطش کنار میاد ، اونقدر تو پروژه هاش کار داره ( دوتا پروژه جدید هم شروع کردن که مدیریت اونها هم با باباییه ) که حسابی سرگرم میشه. الهی که همیییییییییییشه تنش سالم ، لبش خندون و سایه اش بالای سر ما باشه .                    &nb...
18 ارديبهشت 1391

بعد از 85 روز با هم بودن ..........

سلام عزیز دلم همین الان بابایی حرکت کرد به سمت تهران ، پروازشون به نجفه . خدا رو شکر تنها نیست و چند تا از آقایون مهندسین هم همراهش هستن اینجوری سرگرم میشه و کمتر دلش میگیره. من هم اشکم رو ریختم و بقیه بغضم رو فروخوردم و سعی میکنم که شما که همین الانش کلی دلت گرفته دلتنگی نکنی . دیروز عصر همراه بابایی رفتی دکتر و با چندتا شربت برگشتی ، از دیشب داروهات رو شروع کردم دم صبح یه کم دوباره تب کرده بودی که شکر خدا الان دیگه پایین اومده ولی تک سرفه هات دلم رو میلرزونه چون باعث تشدید ورم لوزه هات میشه ، ان شاالله که زودتر خوب بشی و مامانی خیالش راحت بشه . خوشبختانه کلاس امروز صبحمون تشکیل نمیشه و من و شما با خیال راحت توی خونه میمون...
18 ارديبهشت 1391

نرفته دلمون تنگ شده..........

سلام پسر نازنینم دیشب هم نتونستی تا صبح راحت بخوابی ، من و بابایی تا دیروقت داشتیم نقشه میکشیدیم منظورم پلانهای مربوط به درس منه ، از ساعت 5 صبح هم که حسابی بینیت اذیتت کرد و من دیگه دلم نیومد بخوابم ، برات بخور گذاشتم و وقتی که دیگه خوابت برد خیالم راحت شد و بقیه کار پلانم رو انجام دادم و بالاخره موفق شدم خودم به تنهایی طرحی که برای آمفی تئاتر زده بودم رو اشله کنم (با مقیاس رسم کنم) . و اما باز هم هوای دلمون بارونیه...............اشکم در اومد..................... بابایی فردا میره و من از الان دلم تنگ شده......................... فدای دل مهربون پسرم بشم که اون هم از روزی که پاسپورت بابایی اومد و من براش توضیح دادم که تا هف...
17 ارديبهشت 1391

یه جمعه ی خوب......

سلام عزیزتر از جونم دیروز رفتیم کوه و شما با پسرعمه هات حسابی بازی کردی و بهت خوش گذشت ، تمام دیروز آبریزش بینی داشتی که من فکر میکردم در حد یه حساسیته ولی دیشب رو تا صبح نتونستی راحت بخوابی چون بینیت بسته بود و نفس کشیدن برات مشکل ، از صبح تا حالا با فرنی و سوپ و بخور منتول و.... دارم ازت پذیرایی میکنم . ان شاالله زود خوب بشی تا بابایی که دوشنبه میره دلواپس ما نباشه راستی دیروز توی مسیر کوه اینقدر زیبایی و شگفتی دیدم که نمیدونستم چه جوری احساساتم رو کنترل کنم.................. و این هم طبیعت زیبا             پسری از دیدن قاصدک ها کلی ذوق کرده بود و ...
16 ارديبهشت 1391

به پسری خوش میگذره ...

سلام پسر نازنینم این روزها با حضور بابایی حسابی بهت خوش میگذره و من از این بابت خدا رو شکر میکنم. این روزها : دو روز قبل عمه جون بزرگه طی تماس تلفنی اعلام کرد که عروسش(الهه جون) میگه بریم خونه زندایی دور هم آش بخوریم (البته بنده خدا میخواست مخلفات رو خودش آماده کنه ولی من که عاشق آشپزی ام بهش اجازه ندادم) بنده با کمال میل پذیرفتم و قرارمون شد سه شنبه یعنی دیروز ، جای همه دوستان خالی آش ترش پختم و برای عصرونه عمه جون ، عمو بهرام(شوهر عمه) الهه جون و پسرش پارسا اومدن پیشمون،  چون قرار بود شام بریم خونه مامان بزرگ من هم یه قابلمه ی بزرگ آش درست کردم . برای غروب هم بابایی و عمو بهرام و عمو جعفر(شوهر عمه کوچیکه) قرار گذاشتن...
13 ارديبهشت 1391